• کوچ •
همچنان بر باد مینویسم. بیسرزمینتر از باد:
http://writtenonthewind.bloghaa.com/
• دو سال و نیم عشق •
دو سال و نیم از بهترین سالهای عمرم رو با کسی صرف کردم که دوستش داشتم و بهم کمک کرد بزرگ شم. لحظاتی که با الناز بودم ارزشمندترین لحظههای زندگیم بود. مینویسم تا ثبت بشه و فراموش نشه که مدیونش هستم و قدردانش هستم، و شرمندهام از این که نتونستم تمام اون چیزی باشم که انتظار داشت. این که ما نتونستیم با هم ادامه بدیم، چیزی کم نمیکنه از ارزش دختر کمنظیر و مهربونی که من شناختم.
همین.
• گندم از گندم بروید جو ز جو •
گره به باد مزن، گرچه بر مراد رود
که این سخن به مَثَل مور با سلیمان گفت
و در این داستان ِ سلیمان، و قصهی ِ موران و حکایت ِ باد، عبرتها هست و مثلها که دریایی از معانی را از آنچه این روزها بر وطن ِ ما رفته است، به نظم و عبارت میکشد. قدرت داشتن و باد در کف بودن، حکایت ِ کسانیست که قدرت دارند، اما در دلها جای ندارند. دلهای ِ آدمیان را نمیتوان پیوسته با فریب رام کرد. چیزی در نهاد ِ آدمی هست که دیر یا زود، فریب و دروغ و نیرنگ را میخواند. چیزی در عالم هست که دیر یا زود، کِشتههای ِ آدمیان را بر آفتاب میاندازد.
منبع: http://blog.malakut.ir/archives/2010/04/post_1988.shtml
• The Disposable Male •
A second thing that makes men useful to culture is what I call male expendability. This goes back to what I said at the outset, that cultures tend to use men for the high-risk, high-payoff undertakings, where a significant portion of those will suffer bad outcomes ranging from having their time wasted, all the way to being killed.
Any man who reads the newspapers will encounter the phrase “even women and children” a couple times a month, usually about being killed. The literal meaning of this phrase is that men’s lives have less value than other people’s lives. The idea is usually “It’s bad if people are killed, but it’s especially bad if women and children are killed.” And I think most men know that in an emergency, if there are women and children present, he will be expected to lay down his life without argument or complaint so that the others can survive. On the Titanic, the richest men had a lower survival rate (34%) than the poorest women (46%) (though that’s not how it looked in the movie). That in itself is remarkable. The rich, powerful, and successful men, the movers and shakers, supposedly the ones that the culture is all set up to favor — in a pinch, their lives were valued less than those of women with hardly any money or power or status. The too-few seats in the lifeboats went to the women who weren’t even ladies, instead of to those patriarchs.
Most cultures have had the same attitude. Why? There are pragmatic reasons. When a cultural group competes against other groups, in general, the larger group tends to win out in the long run. Hence most cultures have promoted population growth. And that depends on women. To maximize reproduction, a culture needs all the wombs it can get, but a few penises can do the job. There is usually a penile surplus. If a group loses half its men, the next generation can still be full-sized. But if it loses half its women, the size of the next generation will be severely curtailed. Hence most cultures keep their women out of harm’s way while using men for risky jobs.
These risky jobs extend beyond the battlefield. Many lines of endeavor require some lives to be wasted. Exploration, for example: a culture may send out dozens of parties, and some will get lost or be killed, while others bring back riches and opportunities. Research is somewhat the same way: There may be a dozen possible theories about some problem, only one of which is correct, so the people testing the eleven wrong theories will end up wasting their time and ruining their careers, in contrast to the lucky one who gets the Nobel prize. And of course the dangerous jobs. When the scandals broke about the dangers of the mining industry in Britain, Parliament passed the mining laws that prohibited children under the age of 10 and women of all ages from being sent into the mines. Women and children were too precious to be exposed to death in the mines: so only men. As I said earlier, the gender gap in dangerous work persists today, with men accounting for the vast majority of deaths on the job.
Another basis of male expendability is built into the different ways of being social. Expendability comes with the large groups that male sociality creates. In an intimate, one-to-one relationship, neither person can really be replaced. You can remarry if your spouse dies, but it isn’t really the same marriage or relationship. And of course nobody can ever really replace a child’s mother or father.
In contrast, large groups can and do replace just about everybody. Take any large organization — the Ford Motor Company, the U.S. Army, the Green Bay Packers — and you’ll find that the organization goes on despite having replaced every single person in it. Moreover, every member of those groups knows he or she can be replaced and probably will be replaced some day.
Thus, men create the kind of social networks where individuals are replaceable and expendable. Women favor the kind of relationships in which each person is precious and cannot truly be replaced.
http://www.psy.fsu.edu/~baumeistertice/goodaboutmen.htm
• من و دستبند ِ سبزم •
به دستبند ِ سبزم نگاه کرد و گفت: «چه جرأتی دارین شما!» صف بود و بعد از من منتظر بودند. فرصت ِ توضیح نبود. لبخندی زدم و رفتم. از دانشگاه که برمیگشتم، یک موتوری از کنارم رد شد و گفت: «فقط موسوی!» رفت. خواستم بگم... اما باز فرصت نبود. فرصت نبود که بگم خواهرم، بحث ِ شجاعت نیست. برادرم، بحث ِ میرحسین نیست. من آدم ِ شجاعی نیستم. من یک آدم ِ متوسطم. شجاع محسن روحالأمینی بود که رفت. ١٨ تیر که دستگیر شد، دانشجوها رو جدا میکردند و بقیه رو میبردند به کهریزک. حاضر نشد به این تبعیض تن بده و نگفت که دانشجوی ِ دانشگاه ِ تهرانه. شجاع؟ من در روز ِ ختم ِ محسن وقتی از دو سو توسط ِ نیروهای ِ ویژهی ِ سپاه گیر افتادم همون لحظه به غلط کردن افتادم.
من طرفدار ِ میرحسین نیستم، طرفدار ِ آزادی و عدالتم. مخالف ِ مقام معظم نیستم، مخالف ِ دروغ و جنایتم. دستبند ِ سبز میبندم که مبادا رهگذری من رو ببینه و گوشهی ِ ذهنش فکر کنه که من ِ نوعی به قتل ِ ندا راضی شدم. نکنه کسی یک لحظه تصور کنه که من اون چشمها رو دیدم و سکوت کردم. من بدون ِ تمام ِ علائقم باز هم انسانم. من بدون ِ سینما، بدون ِ موسیقی، IT، شعر، مهندسی، بدون ِ تمام ِ دوستانم، باز هم هستم. اما بدون ِ آزادی نیستم. بدون ِ این دستبند ِ سبز، من دیگه انسان نیستم.
پینوشت: از لطف و محبت ِ خوانندهگان لبریز شدم و از کوچکی ِ این دهکدهی ِ جهانی شگفتزده شدم. وبسایت ِ «موج ِ سبز ِ آزادی» این مطلب را منعکس کرده و دوست ِ نادیدهای به نام سارا در وبلاگش ترجمه کرده.
• آب بریز پسرم! •
یاد ِ این شعر افتادم:
دستکشهایم تاریک شدهاند
این جنازهها را
از کجا میآورند
از کدام شب؟!آب بریز پسرم!
بیشتر آب بریز
میخواهم
سیاهی از تن ِ جهان بشویم.— روز به خیر محبوب ِ من، رسول یونان
• عاقبت ِ امور •
سر ِ شب سر ِ جنگ و تاراج داشت
سحرگه نه تن سر نه سر تاج داشت
به یک گردش ِ چرخ ِ نیلوفری
نه نادر به جا ماند و نه نادری
• پناه میبرم •
میدانستند دندان برای ِ تبسم نیز هست و
تنها
بردریدند.
□
چند دریا اشک میباید
تا در عزای ِ اردو اردو مُرده بگرییم؟
چه مایه نفرت لازم است
تا بر این دوزخ دوزخ نابهکاری بشوریم؟
— ١٣۶٣، حدیث ِ بیقراریی ِ ماهان، احمد شاملو
• صحبت از بایزید شد •
و گفت: «پنداشتم که من او را دوست میدارم، چون نگه کردم دوستی ِ او مرا سابق بود.»
— تذکرة الأولیا، عطار ِ نیشابوری
• همینجوری •
در بارهی ِ صدر ِ اعظم ِ پرهیزگار
شنیدهام صدر ِ اعظم
دمی به خمره نمیزنند
گوشت میل نمیفرمایند و
اهل ِ دود و دم هم نیستند
و در آپارتمانی حقیر اقامت دارند.
ولی این را هم شنیدهام که
بینوایان هیچی ندارند
وصلهی ِ شکمشان کنند و
در فلاکت روزگار میگذرانند.
چه بهتر میبود آن دولت
که در بارهاش میگفتند:
صدر ِ اعظم، مست و پاتیل در جلسات ِ
هیأت ِ دولت حاضر میشود
و در حالی که به دود ِ پیپش خیره است
چند اوباش، قوانین را عوض میکنند
اما از مردم، احدی بینوا نیست.
— برشت، برشت ِ شاعر: شعرهای ِ برتولت برشت، ترجمهی ِ علی عبداللهی
• شرکت یا تحریم، مسأله این نیست •
در پی ِ یک بحثی که در فیسبوک شد، تصمیم گرفتم یه مطلب ِ مفصل در مورد ِ شرکت در انتخابات بنویسم. دوستی دلایلی مطرح کرد برای تحریم ِ انتخابات که اینجا میتونید بخونید. اول به نکاتی در مورد ِ تقلب اشاره میکنم و بعد سعی میکنم نتایج ِ شرکت و تحریم رو تحلیل کنم.
خیلی از طرفداران ِ تحریم، در استدلالهاشون به تقلب در انتخابات اشاره میکنن. این استناد چهقدر قابل ِ قبوله؟
اولاً، کمی آمار مرور کنیم. در سال ِ ٨۴، احمدینژاد در دور ِ اول ِ انتخابات ۵،٧ میلیون رأی آورد و در دور ِ دوم ١٧،٣ میلیون. اگه در بدبینانهترین حالت بگیم نصف ِ این اختلاف «نه به هاشمی» و نصف ِ دیگهش «آری به احمدینژاد» بوده (که نبوده)، میزان ِ ریزش و رویش ِ آرای ِ احمدینژاد در این چهار سال برابر بوده (که نبوده)، و میزان ِ تقلب هم ٣ میلیون بیشتر از دفعهی ِ قبله (که نیست)، سقف ِ رأی ِ احمدینژاد ١۴،۵ میلیون خواهد بود. طبق ِ دادههای ِ مرکز ِ آمار، ۵١،٣ میلیون نفر حق ِ رأی دارن. پس با شرکت ِ %۶٠ از واجدین ِ شرایط (یعنی همون نسبت ِ سال ِ ٨۴، در مقایسه با %٨٠ در سال ِ ٧۶)، موسوی میتونه در دور ِ دوم ١۶،٣ میلیون رأی بیاره. روشنه که من به شدت بدبینانه قضاوت کردم و میزان ِ تقلب رو هم خیلی دست ِ بالا گرفتم. واقعیت اینه که دست ِ دولت برای ِ تقلب اونقدرها هم باز نیست. تازه اضافه کنید کمیتهی ِ مشترک ِ صیانت از آرا رو که کروبی و موسوی اینبار خیلی جدی پیگیرش هستن.
ثانیاً، آیا ما به صرف ِ این که یک رقابت ناعادلانه باشه، باید ازش کنار بکشیم؟ یه مثال میزنم. در بهترین دانشگاههای ِ ایران (چه برسه به بقیه) اکثر ِ دانشجوها معتقدن که اساتید ناعادلانه نمره میدن. شاید در نمرهی ِ اکثر ِ اساتید، پاچهخاری و حفظیات و تیپ ِ ظاهری و پروژههای ِ کپی/پیست ِ حجیم ِ رنگی تأثیر ِ بیشتری داشته باشه در مقایسه با میزان ِ درک ِ دانشجو از درس. اما آیا کسی به این خاطر ترک ِ تحصیل میکنه؟ نه! چرا؟ چون میشینیم هزینه-فایده میکنیم، میبینیم فایدههای ِ شرکت در همین سیستم ِ ظالمانه از هزینههاش بیشتره. حالا انتخابات هم عین ِ همینه. و تازه بدتر. چون یکی میتونه ترک ِ تحصیل کنه و بره تو بازار ِ کار تا از شر ِ استاد خلاص شه، اما هر کجای ِ این مملکت که بخوای بری سایهی ِ دولت ِ کریمه روی ِ سرته. و اگه بگی من رأی نمیدم چون دولت متقلبه، اون دولت ِ متقلب سر ِ جاش خواهد موند چون تو رأی نمیدی. یعنی یه دور ِ ابدی. من که ندیدم کسی راهکار ِ دیگهای برای ِ برکنار کردن ِ این دولت داشته باشه.
بگذریم... از زمان ِ انتخابات ِ شوراها در سال ِ ٨١ تا به حال، دو تا جریان در مورد ِ انتخابات وجود داشته. هدف ِ یک جریان (اصلاحطلبان) افزایش ِ مشارکت ِ تحولطلبان در انتخابات بوده، و هدف ِ جریان ِ مقابل (تمامیتخواهان و تحریمیها) کاهش ِ مشارکت ِ تحولطلبان در انتخابات بوده ـــ البته استثنائاتی هم هست. واقعیت اینه که در این ٧ سال جریان ِ اول عمدتاً شکست خورده و نتونسته افراد ِ تحولخواه رو به اندازهی ِ کافی و به صورت ِ منسجم پای ِ صندوقهای ِ رأی بکشونه. و جریان ِ دوم عمدتاً پیروز بوده چون تا حدودی تونسته طرفداران ِ تغییر رو از شرکت در انتخابات منصرف کنه. مثال ِ روشن ِ این موضوع، حداد عادله که رأیش در انتخابات ِ مجالس ِ ششم و هفتم تقریباً ثابت بود. اما در یکی آخر شد و در یکی اول! خب بد نیست ببینیم این پیروزی چه دستآوردی داشته.
گفته شده که فایدهی ِ تحریم ِ انتخابات، «از مشروعیت انداختن ِ حاکمیت در مجامع ِ داخلی و بینالمللی» بوده. اما آیا کاهش ِ مشروعیت ِ دولت موفقیت محسوب میشه؟ باید ببینیم این کاهش ِ مشروعیت به نفع ِ مردم بوده یا به ضرر ِ مردم. در چهار سال ِ اخیر که دولت ِ ایران با بحران ِ مشروعیت روبهرو بوده، تحریمهای ِ بینالمللی علیه ِ ایران بسیار شدید شده و با اجماع ِ جهانیای که مقابل ِ ایران شکل گرفته، دولت قدرت ِ چانهزنی در عرصهی ِ بینالمللی رو از دست داده. کافیه به مناسبات ِ ایران با روسیه یا بحرین نگاه کنید تا ببینید که ایران از همیشه حقیرتر و ضعیفتر شده. اما آیا دولت ذرهای در برابر ِ مردم کوتاه اومده؟ نه، که بیشتر از همیشه به حقوق ِ ما تجاوز کرده. حالا در داخل به سبب ِ همین انزوای ِ جهانی، اکثر ِ صنایع دچار ِ مشکلات ِ اساسی شدن. آیا چهار سال ِ دیگه ادامهی ِ همین وضع، در جهت ِ منافع ِ ملیه؟
اگه میخوایم از روی ِ احساس عمل کنیم که خب بکنیم. اما اگه قراره تأمل کنیم و عقلانیترین تصمیم رو اتخاذ کنیم، نمیشه فقط به نقاط ِ ضعف ِ یه روش و نقاط ِ قوت ِ روش ِ دیگه اشاره کنیم. باید بشینیم و یک حساب ِ هزینه-فایدهی ِ جامع برای ِ خودمون بکنیم. این دو سناریو رو در نظر بگیرید:
١- شرکت ِ %۵٠ از مردم در انتخابات: احمدینژاد ١۴،۵ میلیون، موسوی ١١،٢ میلیون. کاهش ِ مشروعیت ِ حکومت. انزوا، تحریم، گشت ِ ارشاد، سانسور، رکود ِ تورمی، بزرگتر شدن ِ دولت، محرومیت از تحصیل، ...
٢- شرکت ِ %٧٠ از مردم در انتخابات: موسوی ٢١،۴ میلیون، احمدینژاد ١۴،۵ میلیون. افزایش ِ مشروعیت ِ حکومت. بهبود ِ نسبی ِ روابط با غرب، شل شدن ِ تدریجی ِ تحریمها، کاهش ِ سانسور و گشت ِ ارشاد و کمیتهی ِ انضباطی، ثبات ِ اقتصادی، کوچکتر شدن ِ دولت، ...
و خواهش میکنم کسی نگه که رئیسجمهور تدارکچیه و کارهای نیست و تأثیری نداره. تفاوت ِ بین ِ دولت ِ خاتمی و دولت ِ احمدینژاد در زندگی ِ ما اونقدر واضحه که انکارش مثل ِ انکار ِ نور ِ خورشید میمونه. من علاقهی ِ خاصی به موسوی ندارم. حتا باید بگم از ادبیاتش خوشم نمیآد. اما اینو میدونم که متظاهر نیست، دید ِ وسیعی داره، و با روی ِ کار اومدنش حالوروز ِ بهتری خواهیم داشت.
مثل ِ همیشه از هر کسی که این متن رو میخونه درخواست میکنم که هر کاری ازش ساختهست برای ِ کمک به پیروزی انجام بده، هرچند کوچک. و شخصاً پیشبینی میکنم که موسوی با کسب ِ ٢٢ میلیون رأی، احمدینژاد و احمدینژادیسم رو به زبالهدانی ِ تاریخ میفرسته و بیشترین رأی رو در تاریخ ِ انتخابات ِ این کشور به نام ِ خودش ثبت میکنه. فقط اگه من و تو با هم باشیم و واقعاً اینو بخوایم...
• What Dreams May Come •
مونولوگ ِ «بودن، یا نبودن» رو از «هملت، شاهزادهی ِ دانمارک» خیلی دوست دارم. چند روزه که خیلی بهش فکر میکنم. اصل ِ متن و این ترجمهی ِ نسبتاً خوب رو میذارم اینجا:
To be or not to be, that is the question;
Whether 'tis nobler in the mind to suffer
The slings and arrows of outrageous fortune,
Or to take arms against a sea of troubles,
And by opposing, end them. To die, to sleep;
No more; and by a sleep to say we end
The heart-ache and the thousand natural shocks
That flesh is heir to — 'tis a consummation
Devoutly to be wish'd. To die, to sleep;
To sleep, perchance to dream. Ay, there's the rub,
For in that sleep of death what dreams may come,
When we have shuffled off this mortal coil,
Must give us pause. There's the respect
That makes calamity of so long life,
For who would bear the whips and scorns of time,
Th'oppressor's wrong, the proud man's contumely,
The pangs of despised love, the law's delay,
The insolence of office, and the spurns
That patient merit of th'unworthy takes,
When he himself might his quietus make
With a bare bodkin? who would fardels bear,
To grunt and sweat under a weary life,
But that the dread of something after death,
The undiscovered country from whose bourn
No traveller returns, puzzles the will,
And makes us rather bear those ills we have
Than fly to others that we know not of?
Thus conscience does make cowards of us all,
And thus the native hue of resolution
Is sicklied o'er with the pale cast of thought,
And enterprises of great pitch and moment
With this regard their currents turn awry,
And lose the name of action.
بودن، یا نبودن، سؤال اینجاست:
آیا شایستهتر آن است که به تیر و تازیانهی ِ تقدیر ِ جفاپیشه تن دردهیم،
و یا تیغ برکشیده و با دریایی از مصائب بجنگیم و به آنان پایان دهیم؟
بمیریم، به خواب رویم، و دیگر هیچ؛
و در این خواب دریابیم که رنجها و هزاران زجری که این تن ِ خاکی میکشد، به پایان آمده.
این سرانجامیست که مشتافانه بایستی آرزومند ِ آن بود.
مردن، به خواب رفتن، به خواب رفتن، و شاید خواب دیدن...
ها! مشکل همینجاست؛ زیرا اندیشهی ِ این که در این خواب ِ مرگ
پس از رهایی از این پیکر فانی، چه رؤیاهایی پدید میآید
ما را به درنگ وامیدارد. و همین مصلحتاندیشی است
که این گونه بر عمر ِ مصیبت میافزاید؛
وگرنه کیست که خفت و ذلت ِ زمانه، ظلم ِ ظالم،
اهانت ِ فخرفروشان، رنجهای ِ عشق ِ تحقیرشده، بیشرمی ِ منصبداران
و دست ِ ردی که نااهلان بر سینهی ِ شایستهگان ِ شکیبا میزنند، همه را تحمل کند،
در حالی که میتواند خویش را با خنجری برهنه خلاص کند؟
کیست که این بار ِ گران را تاب آورد،
و زیر ِ بار این زندگی زجرآور، ناله کند و خون ِ دل خورد؟
اما هراس از آنچه پس از مرگ پیش آید،
از سرزمینی ناشناخته که از مرز ِ آن هیچ مسافری بازنگردد،
ارادهی ِ آدمی را سست نماید؛
و وامیداردمان که مصیبتهای ِ خویش را تاب آوریم،
نه این که به سوی ِ آنچه بگریزیم که از آن هیچ نمیدانیم.
و این آگاهیست که ما همه را جبون ساخته،
و این نقش ِ مبهم ِ اندیشهست که رنگ ِ ذاتی ِ عزم ِ ما را بیرنگ میکند؛
و از این رو اوج ِ جرأت و جسارت ِ ما
از جریان ایستاده
و ما را از عمل باز میدارد.
• The White City •
یه جمله از یه ایمیل از یه دوست منو برد به چند سال ِ پیش. زمانی که غرق در اعماق ِ سرزمین ِ میانهی ِ جان تالکین بودم. زمانی که آرزوم این بود که درختهای ِ مطلای ِ لوتلورین رو ببینم، ساعتها در طلابیشه قدم بزنم، مثل ِ گیملی پسر ِ گلوین مسحور ِ زیبایی ِ بانو گالادریل بشم، با هدیه گرفتن ِ یک تار از موهای ِ درخشانش زبونم بند بیاد و قسم بخورم که تا عمر دارم این زیبایی رو فراموش نمیکنم. آرزوم این بود که آراگورن پسر ِ آراتورن رو پیدا کنم و بهش بگم که تنهایی، بزرگواری، رنج، شجاعت، و فروتنیش رو درک میکنم. جلوش تعظیم کنم و نگین ِ الفی ِ روی ِ دستش رو ببوسم و به بودن در رکابش افتخار کنم. در لحظههای ِ آخر بالای ِ سر ِ بورومیر ِ خوبروی پسر ِ دنتور باشم تا برام از برجوباروی ِ تابناک ِ میناس تیریت بگه. با دست ِ خودم قایقش رو به آب بسپارم و براش مرثیه بگم و شرافتش رو تحسین کنم و زارزار در سوگ ِ غم ِ بزرگ ِ از دست دادن ِ فرزند رشید ِ گاندور گریه کنم...
کسی میفهمه من چی میگم؟
• بازیافتهگی •
ای همسفر که راز ِ قدرتهای ِ بیکران ِ تو بر من پوشیده است! ـــ مرا به شهر ِ سپیدهدم، به واحهی ِ پاکی و راستی بازگردان! مرا به دوران ِ ناآگاهیی ِ خویش بازگردان تا علفها به جانب ِ من برویند
تا من به سان ِ کندو با نیش ِ شیرین ِ هزاران زنبور ِ خُرد از عسل ِ مقدس آکنده شوم،
تا چون زنی نوبار
با وحشتی کیفناک
نخستین جنبشهای ِ جنین را به انتظار ِ هیجانانگیز ِ تولد ِ نوزادی دلبند مبدل کنم که من او را بازیافتهگی خواهم نامید. همبستر ِ ظلمانیترین شبهای ِ ازدستدادهگی! ـــ من او را بازیافتهگی نام خواهم نهاد.
— با همسفر، باغ ِ آینه، احمد شاملو
• What I Saw •
یاد ِ این پست افتادم. مال ِ سه سال ِ پیش تقریباً. آتش حقیقت و پاکی رو از دروغ و ناپاکی جدا میکنه. ولی گذشتهی ِ انسان هرچیز که باشه همیشه همراهش هست و سنگینی ِ این بار بر دوشش بیشتر و بیشتر میشه. گذشته «بوده» و هیچچیز نمیتونه از بینش ببره و هیچ اشتباهی پاک نمیشه. رفتار ِ ما هر لحظه ثبت میشه و انسانی رو که الآن هستیم شکل میده...
کویر رو تجربه نکرده بودم. دوست داشتم با تو تجربه کنم. نمیشد. اما چیزی رو که دیشب در کویر ِ بیانتها و کنار ِ آتش دیدم هرگز فراموش نمیکنم.
• موتزارت به توان ِ دو •
در واقع موتزارت دو بار در تاریخ متولد شده. یه بار به نام ِ ولفگانگ آمادئوس موتزارت در اتریش ِ قرن ِ ١٨، یه بار به نام ِ یان تیرسن در فرانسهی ِ قرن ِ ٢٠. و البته نبوغش در زندگی ِ دوم محصول ِ تکامل ِ نبوغش در زندگی ِ اوله. توضیح ِ دیگهای به ذهن ِ من نمیرسه.
• سهم ِ من •
• خاتمی آمد تا دکان ِ شما را تعطیل کند، یا، میدونم کجاتون میسوزه! •
آقای ِ کرباسچی شما ما رو چی فرض کردی؟ رفته در کنگرهی ِ اعتماد ِ ملی «تفأل» بر دیوان ِ حافظ زده و «کاملاً اتفاقی» این بیت اومده:
دلی که غیبنمای است و جام ِ جم دارد
ز «خاتمی» که دمی گم شود چه غم دارد
مردک ِ دلقک تو رفتی تمام ِ حافظ رو گشتی که این یه بیت رو پیدا کنی. حالا ایشون همون کسیه که در انتقاد از خاتمی گفته بود:
«اصلاً در کجای ِ دنیا و در کدام سیاستورزی ِ مدرن و کدام حزب ِ جدی ِ سیاسی شما سراغ دارید که ماهها بنشینند و مدام بحث کنند که فلان فرد میآید یا نمیآید و ندانند که او کاندیدا خواهد شد یا نه؟ و بعد هم بنشینند و فال ِ حافظ بگیرند که کاندیدا میشویم یا نمیشویم!»
و ما یادمون رفته ماهها گمانهزنی ِ رسانههای ِ آمریکایی رو در مورد ِ این که آیا باراک اوباما یا هیلاری کلینتون یا رودی جولیانی میآیند یا نمیآیند. و همینها که شاکی بودن چرا خاتمی تصمیمشو نمیگیره، بعد از اعلام ِ کاندیداتوری ِ خاتمی چون خیلی ناراحت شدن از این که تصمیم ِ دلخواه ِ اونها رو نگرفته، روزی یه خبر تولید کردن مبنی بر این که خاتمی شوخی کرده و آخرش به نفع ِ کروبی کنار میره.
کی رو خر میکنی برادر ِ من؟ خودتو؟ خاتمی اگر هم کنار بکشه به نفع ِ موسوی کنار میکشه نه شما چتربازها. عباس عبدی هفتهای یه مقاله مینوشت که اصلاً شرکت در انتخابات بیفایدهست. حالا شده طرفدار ِ کروبی! این سایت ِ تغییر رو اگه نگاه کنید، میبینید که اکثر ِ مطالبش مستقیم یا غیرمستقیم علیه ِ خاتمیه. و آقای ِ کروبی شعار میده که ما نامزد ِ خودمون رو تبلیغ میکنیم، دیگران رو تخریب نمیکنیم. و این خبرها همگی ظرف ِ سه-چهار روز دروغ بودنشون روشن میشه. یعنی شعور ِ اینها اونقدر کوتاهمدته که حتا یک هفتهی ِ آیندهشون رو نمیبینن. ننگ به این آدمهای ِ بیهویت و بیپرنسیپی که کروبی دور ِ خودش جمع کرده. امیدوارم خود ِ کروبی هنوز اینقدر آلوده نشده باشه و حساب ِ خودش رو از اینها جدا کنه. چون اگه نکنه، دیگه هرگز جایی بین ِ اصلاحطلبها نخواهد داشت.
• کابینه •
در راستای ِ این پست، من هم تصمیم گرفتم افرادی رو که برای ِ دولت ِ آینده مناسب به نظرم میرسند بگم.
رئیسجمهور: سیدمحمد خاتمی
معاون ِ اول: مهدی کروبی
معاون ِ اجرایی: محمدرضا عارف
رئیس ِ سازمان ِ مدیریت: محمدعلی نجفی
رئیس ِ سازمان ِ تربیت بدنی: محسن صفایی فراهانی
رئیس ِ بانک ِ مرکزی: طهماسب مظاهری
رئیس ِ هیأت ِ نظارت بر اجرای ِ قانون ِ اساسی: محمدعلی دادخواه
دبیر ِ شورای ِ عالی ِ امنیت ِ ملی: علیاکبر ولایتی
دبیر و سخنگوی ِ دولت: الهه کولایی
وزیر ِ کشور: عبدالله رمضانزاده
وزیر ِ خارجه: محمدجواد ظریف
وزیر ِ اقتصاد: سعید شیرکوند
وزیر ِ فرهنگ: محمد عطریانفر
وزیر ِ علوم: غلامرضا ظریفیان
وزیر ِ مسکن: غلامحسین کرباسچی
• همین •
توهین به خودم رو به راحتی هم میبخشم و هم فراموش میکنم. ولی بیحرمتی به تو و عشقمون رو هرگز نه میبخشم و نه فراموش میکنم...