• اميد •

من هم هرگز نخواستم...

اما نازنين اگه قرار بود همه چيز همون‌جور باشه که ما می‌خوايم، که ديگه اسم ِ اين‌جا «بهشت» بود، نه «دنيا». خيلی چيزها اصلاً اون‌جوری که من می‌خواستم نشد. خيلی از آرزوها بر باد رفت. اما «اميد» هنوز هست. برای ِ همينه که من هنوز نفس می‌کشم. اميد، اميد، اميد...

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ.، روز ِ جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۳
تگ‌ها:


• خودکشی از ترس ِ مرگ •

می‌دونی؟ بعضی وقت‌ها هست که آدم از هيچی نمی‌تونه لذت ببره. تمام ِ چيزهايی رو که هميشه بيش‌ترين لذت رو ازشون می‌برده دور ِ خودش جمع می‌کنه ولی فايده نداره. اندوه عميق‌تر از اين حرف‌هاست. هيچ شعر و موسيقی و فيلم و نوشته‌ای هم نمی‌تونه حال ِ آدم رو جا بياره. اين‌ها همه مخلوقات ِ انسان‌اند. انسانه که می‌تونه هم‌دم ِ انسان باشه، نه اين مخلوقات. و اين دقيقاً همون چيزيه که ازش فرار می‌کنيم: دل بستن به هم‌ديگه. به جای ِ اين که به آدم‌ها دل ببنديم، به مخلوقات ِ آدم‌ها دل می‌بنديم، به اشيای ِ بی‌جان. شايد چون ريسک‌اش کم‌تره. آخه انسان‌ها ممکنه محبت ِ هم رو پس بزنند، ولی موجودات ِ بی‌جان همچين کاری نمی‌کنند.

شنيدی می‌گن طرف از ترس ِ مردن خودکشی کرده؟ ما مدت‌هاست که داريم همين کار رو می‌کنيم.

  
ایمان، ساعت ِ ٥:٢٥ ‎ب.ظ.، روز ِ پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۳
تگ‌ها:


• دو نور •

يک هفته است که برف می‌بارد
و ما از خانه‌های‌مان بيرون نمی‌آييم.
من
و تو،
با دو چراغ در دو خانه،
دلتنگ ِ هم‌ايم.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۳
تگ‌ها:


• سؤال‌ها •

آدم‌های ِ مختلفی که می‌شناسم، برای ِ هرکدوم‌شون يه چيزهايی ارزش داره: موسيقی ِ سنتی، فيلم ِ ايرانی، مرام و معرفت، سلاح‌های ِ فوق ِ پيش‌رفته، تسليم نشدن در مقابل ِ موانع، مهندسی ِ صنايع، داشتن ِ هم‌صحبت ِ خوب، خوش بودن تو زندگی، درد ِ دل ِ انسان‌ها، ...

ولی ما تو رابطه به اين چيزها اهميت نمی‌ديم. دقت نمی‌کنيم چی می‌تونه کسی رو که دوست داريم سر ِ ذوق بياره. فقط به ارزش‌های ِ زندگی ِ خودمون فکر می‌کنيم... خودخواهی تا ابد.

آدم می‌تونه جمعه صبح که از خواب پا شد، يه کاغذ برداره، اسم ِ همه‌ی ِ کسانی رو که دوست‌شون داره بنويسه. بعد جلوی ِ هرکدوم بنويسه تا حالا چه کاری برای خوش‌حالی‌شون انجام داده.

يه کار ديگه هم بايد کرد. آدم بايد جلوی ِ اسم ِ خودش بنويسه چه کاری برای ِ خوش‌حالی ِ خودش انجام داده. تمام ِ وقت‌اش رو به کارهای ِ بی‌اهميت و تکراری گذرونده، يا اين که کارهايی رو انجام داده که واقعاً دوست داشته؟ اگه نيم ساعت رقص با موسيقی ِ مورد ِ علاقه‌اش براش لذت‌بخشه، آدم بايد از خودش بپرسه به چه حقی اين لذت رو از خودش دريغ کرده، و به کاری پرداخته که خودش می‌دونسته ازش لذتی نمی‌بره. سؤال‌هايی هست که آدم دائم بايد از خودش بپرسه...

  
ایمان، ساعت ِ ۳:٠۳ ‎ق.ظ.، روز ِ دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۳
تگ‌ها:


• مجهولات •

بعضی وقت‌ها جالبه که آدم به اين سؤال فکر کنه: آيا وقتی من دارم به کسی فکر می‌کنم، اون شخص هم داره به من فکر می‌کنه؟ رابطه‌ی ِ ذهنی هميشه برای ِ من عجيب و مورد ِ توجه بوده.
اين روزها مغزم پر از تشويش و تصاوير ِ مختلفه. هدف از عشق و معنی ِ اون برام يه سؤال ِ لاينحله.
چيزهايی هست که نمی‌شه ناديده گرفت‌شون، چيزهايی که اوضاع رو عوض می‌کنن، شرايط ِ جديدی به وجود می‌آرن.
می‌دونم به يه چيزی احتياج دارم، ولی دقيقاً نمی‌دونم چی...
مجهولات احاطه‌ام کردن.

I'm feeling weak now ... But I can't show my weakness
(Keep Talking, Pink Floyd)

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ.، روز ِ جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۳
تگ‌ها:


• می‌خواهم بشنوم •

در تاريکی
امشب من با خدا هم‌نشين بودم،
خود ِ خود ِ خدا.
می‌گفتم و گوش می‌کرد
نمی‌گفتم اما می‌فهميد.
دست‌ام را گرفت
و راه را نشان‌ام داد.

با تو حرف دارم
با تو سال‌ها حرف دارم.
اما،
حالا می‌خواهم بشنوم
سال‌ها می‌خواهم گوش کنم؛
به تو
به جهان.
می‌خواهم خدا را گوش کنم.

چه‌قدر قشنگه وقتی «ايمان» پيدا می‌کنی به چيزی؛ وقتی به کمک ِ يه دوست چيزی رو «کشف» می‌کنی که کس ِ ديگه نمی‌فهمه؛ وقتی يه حقيقتی خودش رو به‌ات «نشون» می‌ده؛ وقتی هر اتفاقی که می‌افته برات «معنی‌دار»ه؛ وقتی «جهان» با تو حرف می‌زنه... وقتی جهان با تو حرف می‌زنه... چشم‌هات رو ببند. گوش کن! دقيق‌تر. باز هم دقيق‌تر. خوب گوش کن!

گر سر ِ هر موی ِ من گردد زبان / شکرهای ِ تو نيايد در بيان (مولانا)

نه هر سرگردانی گم‌گشته‌ست (جان ر. ر. تالکين)

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٤٩ ‎ق.ظ.، روز ِ پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۳
تگ‌ها:


• مزخرف •

ديروز رفته بودم هرچی مزخرف تو وجودم هست خالی کنم تو کاسه‌ی ِ توالت. آخه به‌ام گفته بودی آدم ِ مزخرفی شدم. ولی هر کاری کردم فايده نداشت. شايد بايد خودم رو همون‌جا جا می‌ذاشتم، نمی‌دونم. راستی چند روز ِ پيش يکی ازم پرسيد «چه کار ِ مفيدی تو زندگی‌ات انجام دادی؟» خواستم به‌اش بگم که يه بار عاشق ِ يه فرشته شدم. اما يادم افتاد که نه من عاشق بودم نه تو فرشته.

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۳
تگ‌ها:


• اوج •

خبرهای ِ زيادی هست،
وقتی می‌پرسی "چه خبر؟"
من اما فقط لبخند می‌زنم.

خبر، اين که تو خوبی
که من بدم
که اين «من» می‌خواهد مثل ِ «تو» باشد.
خبر، اين که لبخند ِ تو تمام ِ زيبايی‌هاست
سادگی‌ات به خردسالان می‌ماند
و ژرفايت به سال‌خوردگان.

به سويت، پر گشودن می‌خواهم ـــ
تا سقف ِ آسمان ِ خودم لااقل.
برای ِ يک لحظه،
بگذار در اوج باشم،
در حضيض ِ فاصله،
از تو،
از خوبی.

۱۹ دی ِ ۱۳۸۳

◊ می‌بينی نازنين؟ باز دوباره سر و ته‌اش رو زدم... چه‌قدر من [...]ام که حرف ِ خودم رو سانسور می‌کنم. (واقعا مجبورم؟)

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۳
تگ‌ها:


• نگاه‌ها •

نگاه‌ها

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ.، روز ِ دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۳
تگ‌ها:


• سهند •

◊ مثل ِ خيلی چيزهای ِ ديگر که پاک می‌شوند، يا لااقل به نظر می‌رسد که پاک می‌شوند، اين نوشته هم پاک شد. اگر باعث ِ دل‌گيری ِ کسی شدم، عذر می‌خواهم... من هميشه عذر می‌خواهم.

  
ایمان، ساعت ِ ٥:٥٥ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۳
تگ‌ها:


• چيزی بگوی •

بابا من که غريبه نيستم. خُب يه چيزی بگو... دِ نذار گريه کنم. منُ نگاه کن. تو چشم‌هام نگاه کن. دست‌هام رو بگير...

اَه! اصلا ول‌اش کن. صميميت کيلو چنده! دست‌هام رو نگير. تو چشم‌هام هم نگاه نکن... بذار گريه کنم.

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ.، روز ِ جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۳
تگ‌ها: