• عيد •

بهار ... عيد ... تعطيلات ...

اين روزها نماينده‌ی ِ تمام ِ خوشی‌ها و زيبايی‌های ِ دوران ِ کودکيه؛ لااقل برای ِ من. انگار تمام ِ چيزهای ِ سبز ِ دنيا جمع شده بود توی ِ اين ۱۵ روز. يادش به خير.

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٥۳ ‎ق.ظ.، روز ِ دوشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• ديالکتيک ِ تنهايی •

برای بار nاُم «ديالکتيک ِ تنهايی» (اکتاويو پاز، خشايار ديهيمی) رو خوندم. متن ِ پرمحتوا و ترجمه‌ی ِ استادانه، ارزش ِ بی‌مثالی به اين کتاب‌چه‌ی ِ کم‌حجم داده. من به هر انسانی روی ِ کره‌ی ِ زمين خوندن ِ اين کتاب رو توصيه می‌کنم. بعد از اون‌همه کار روی ِ اين کتاب، حالا که نگرش‌ام به زندگی نو شده، وقتی دوباره می‌خونم‌اش، کلی حرف ِ جديد برام داره و بعضی از بخش‌هاش رو تازه الآن درک می‌کنم...

”عشق برای ِ آن که متحقق شود بايد قوانين ِ دنيای ِ ما را زير ِ پا بگذارد. عشق رسوا و خلاف ِ قاعده است؛ جرمی‌ست که دو ستاره با خارج شدن از مدار ِ مقررشان و به هم پيوستن در ميان ِ فضا مرتکب می‌شوند.“

  
ایمان، ساعت ِ ۸:٠۳ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۳
تگ‌ها:


• عاشقانه •

شب از نيمه گذشت
و هيچ چراغی
    در اين تالار ِ خاموش
روشن نماند.
برای ِ يازدهمين بار
ساعت ِ شنی را واژگون می‌کنم.
شن ِ روان
از ميان ِ انگشتان‌ام
به زمين می‌ريزد.
انتظار
    انتظار
        انتظار
و اينک زمان
که از کف می‌رود.

و کتاب‌های ِ شعر
    که امروزم را پر کردند
    ـــ و شايد فرداهای ِ ديگر را هم ـــ
از نرودا و پاز
تا شاملو و حکمت؛
همگی
از يک نگاه ِ گيرای ِ تو
بيش نمی‌ارزند.

نور ِ اميد
در ساعت ِ دو و سی دقيقه‌ی بامداد.
و ياد ِ پرواز ِ رؤياهامان
با دو بال ِ سبُک
در آن ساعات ِ بامدادی ِ بی‌انتها.
بيداری
    بيداری
        بيداری.

نيستی نازنين.
عاشقانه‌هايم را
    به دست ِ باد ِ غرب می‌سپارم
تا در طلوع ِ سال ِ نو
ـــ آن‌دم که درخت زنده شود ـــ
نام‌ام را در يادت زنده کند.

◊ اون چيزی که در ابتدای ِ اين وب‌لاگ نوشتم ديگه لزوماً رعايت نمی‌شه.

  
ایمان، ساعت ِ ۳:٠٤ ‎ق.ظ.، روز ِ جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۳
تگ‌ها:


• اعتراف ِ بزرگ •

در هر لحظه‌ی ِ بی‌پايان ِ «با تو بودن»،
ـــ در کنارت قدم زدن حتا
    بی که چيزی گفته باشيم،
يا تلاقی ِ نگاهی با دو چشم ِ مهربان‌ات ـــ
اين بی‌تابی در من
بی‌تاب‌تر می‌شود.
خوب می‌دانم
روزی
    ساعتی
        دقيقه‌ای
            ثانيه‌ای
خواهد آمد؛
آن لحظه‌ی ِ بزرگ
برای ِ اعتراف ِ بزرگ.

  
ایمان، ساعت ِ ٩:۱٠ ‎ق.ظ.، روز ِ جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۳
تگ‌ها:


• تکرار يک پديده‌ی نامکرر: تو، تو، و باز هم تو •

به دنبال ِ رمز ِ تواَم
تا تو رمزگشايی‌ام کنی.

نام‌ات را شب و روز تکرار می‌کنم
تا نام‌ام را از ياد نبری.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ.، روز ِ یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۳
تگ‌ها:


• نام‌ها •

من نام‌ها را بر ديوار حک می‌کنم
اما فقط تويی که راز ِ هر نام را می‌دانی
تنها تويی که راز ِ نويسنده‌ی ِ نام‌ها را می‌دانی.

  
ایمان، ساعت ِ ٦:٤۸ ‎ب.ظ.، روز ِ پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۳
تگ‌ها:


• سياه‌مشق •

نام ِ تو را
بر دفتر ِ سپيدم
سياه‌مشق کردم.
برگه‌ها سياه شد
و تو رفتی.

  
ایمان، ساعت ِ ٧:٢٧ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۳
تگ‌ها:


• بالا آوردن •

به هر حال

وقتی به کودکی عقب‌مانده
غذا می‌دهی
گاهی ده بار روی‌ات بالا می‌آورد
هرگز به ذهن‌ات نمی‌رسد
به صورت معوج‌اش سيلی بزنی

گاهی در شهر هم
بدن‌هايی درست با روح‌هايی کج
شايد بيست بار روی‌ات بالا بياورند

فرقی می‌کند؟

سارا محمدی، پاگرد

خسته‌ام، از دست ِ خودم هم خسته‌ام.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۳
تگ‌ها:


• دعا •

دعا برايت آورده‌ام
دعاهای ِ شبانه
دعاهای ِ احمقانه.

دعا برای ِ يک لحظه خنده‌ی ِ تو
دعا برای ِ يک بار گفتن ِ اين که تو آزادی
دعا برای ِ يک بار فهميدن ِ اين که تو خوبی
دعا برای ِ يک لحظه خنده‌ی ِ تو...

دعا برايت آورده‌ام
برای ِ تو،
که دوست‌ات دارم.

دعا برای ِ ديدن ِ آن روزنه‌ی ِ نور در اتاق ِ تاريک
دعا برای ِ ريختن ِ اشک ِ بلوغ
دعا برای ِ سر دادن ِ خنده‌ی ِ رهايی
دعا ـــ نه برای ِ دور نيفتادن از راه ـــ
اما برای ِ بازيافتن ِ مسير...

دعا،
برای ِ يک لحظه خنده‌ی ِ تو.

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۳
تگ‌ها:


• عادت می‌کنيم •

گفتيم: درست می‌شود،
تنها به زمان احتياج دارد...
زمان گذشت
چيزی درست نشد.
يک چيز اما هست که تغيير می‌کند:
ما؛
عادت می‌کنيم.

۲۰ آبان ۱۳۸۳

  
ایمان، ساعت ِ ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ.، روز ِ پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۳
تگ‌ها: