• قفس •

با چند تا از دوستان‌ام بحثی می‌کردم. صحبت کشيده شد به اجبار در رعايت ِ حجاب. وقتی که حرف‌های ِ آية‌الله طالقانی و آية‌الله خمينی رو در اوائل ِ انقلاب نقل می‌کردم، ناباورانه اون‌ها رو انکار می‌کردند و می‌گفتند اين حکم از بديهيات ِ حکومت ِ اسلاميه. سير ِ اين وقايع ِ غم‌انگيز به کلی از تاريخ ِ انقلاب حذف شده. واقعيت رو از چشم ِ ما پنهان نگه داشتند. بعد از اين که طالقانی فوت کرد ـــ يا به عبارتی دق کرد ـــ ديگه کسی جرأت نکرد از آزادی ِ انتخاب ِ پوشش دفاع کنه، و مخالفان رو به روش‌های ِ مختلف خفه کردند. و اينی شد که الآن شاهدش هستيم: با نقض ِ هرروزه‌ی ِ حقوق‌مون کنار اومديم و اين رو به عنوان ِ واقعيت پذيرفتيم. خيلی غم‌انگيزه که جوونی ِ ما اين‌جوری داره تباه می‌شه، و آزادی‌های ِ بديهی‌ای که همه‌ی ِ جوون‌ها تو همه‌ی ِ دنيا دارند، از ما دريغ می‌شه. بهشتی که پدران ِ ما می‌خواستند رو زمين بنا کنند، برای ِ ما به جهنم تبديل شده. برای ِ بار ِ هزارم به ياد ِ اين ديالوگ از کتاب ِ «ارباب ِ حلقه‌ها» می‌افتم:

Eowyn: I do not fear either pain or death.
Aragorn: What do you fear, lady?
Eowyn: A cage (= قفس). To stay behind bars, until use (= عادت) and old age accept them, and all chance of doing great deeds (= اعمال) is gone beyond recall or desire.

اين دردنامه به صورت ِ يه تاريخ‌چه‌ی ِ مختصر اين‌جا اومده. به هر آدمی که حقوق‌اش براش مهمه خوندن‌اش رو توصيه می‌کنم.

  
ایمان، ساعت ِ ۱:۱٠ ‎ق.ظ.، روز ِ پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• رَستن •

داشتم به کلمه‌ی ِ «رستگاری» فکر می‌کردم. جالبه که از «رَستن» به معنای ِ «رها شدن» ريشه می‌گيره... رهايی

  
ایمان، ساعت ِ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ.، روز ِ چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• تو ديگه چرا؟! •

می‌گن نياز ِ ديگران به آدم، نعمتيه که خدا در اختيار ِ انسان قرار داده تا نهايت ِ استفاده رو بکنه و گوهر ِ انسانی ِ خودش رو نشون بده. اما من اين نعمت رو درک نمی‌کنم. چی‌کار بايد کرد وقتی کسی به‌ات نياز داره و تو چيزی نداری که به‌اش عرضه کنی؟! اگه دست ِ خالی ِ من رو می‌ديدن باز هم رو می‌آوردن به‌ام؟ چه‌قدر آدم بايد شرمنده بشه؟

آهای خدا! آخه اين چه‌جورشه؟ امتحانه؟ چه فايده‌ای توش هست؟ اين بار سنگينه... به بد کسی سپردی‌ش. اگه اوضاع يه جور ِ ديگه بود شايد می‌شد. ولی آخه... خودت که به‌تر می‌دونی. می‌دونی که اين آدم ِ هميشه‌خوش چی تو دل‌اش می‌گذره. تو ديگه مثل ِ بقيه چرا باورت شده؟!

خدا! تو چرا باورت شده؟!

  
ایمان، ساعت ِ ٩:٤۱ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• There's no religion but the joys of rhythm •

من خيلی خوش‌ام اومده از اين: Send Your Love - Sting

  
ایمان، ساعت ِ ۸:٢۳ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• همه بخوانند، بعضی‌ها دو بار بخوانند •

توجه ِ شما را به سه ماده از قانون ِ مجازات ِ اسلامی جلب می‌کنم:

ماده‌ی ِ ٣٠٠: ديه‌ی ِ قتل ِ زن ِ مسلمان خواه عمدى خواه غيرعمدى نصف ديه‌ی ِ مرد ِ مسلمان است.

ماده‌ی ِ ٣٦٨: هرگاه كسى موى ِ سر يا صورت ِ مردى را طورى از بين ببرد كه ديگر نرويد عهده‌دار ِ ديه‌ی ِ كامل خواهد بود.

ماده‌ی ِ ٤٣٥: قطع ِ دو بيضه دفعتاً ديه‌ی ِ كامل و قطع ِ بيضه‌ی ِ چپ دو ثلث ِ ديه و قطع ِ بيضه‌ی ِ راست ثلث ِ ديه دارد.
*تبصره: فرقى در حكم ِ مذكور بين ِ جوان و پير و كودك و بزرگ و عنين و سالم و مانند ِ آن نيست.

Hey people of the world! According to the Islamic law of my country, one sexually-disabled old man's testicle -- not the two, the left one alone -- is worth more than a woman's life. Needless to say, I'm writing this in the 21st century A.D.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ.، روز ِ شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• ضعف •

تاريخ ِ انقضای ِ اقتدار ِ من
لحظه‌ی ِ حضور ِ توست.
اين پسربچه‌ی ِ بی‌تجربه
نزد ِ تو
    ساکت می‌نشيند.
اجازه می‌خواهد که «با تو» باشد،
و چشمان‌ات را
    رها نمی‌کند.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ.، روز ِ جمعه ۱٩ فروردین ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• در آستانه •

امروز با يکی از دوست‌هام کلی بحث کردم. اين تبادل ِ نظر به‌ام کمک کرد چند تا چيز رو خوب متوجه بشم.

اول اين که هر کاری تو اين دنيا از روی ِ منفعت‌طلبيه، حتا دين‌داری. اين وسط فقط يه استثنا وجود داره، يه چيزی که خلاف ِ قاعده‌ست. اون هم عشقه، و کلاً هر کاری که از روی ِ عشق انجام می‌شه. منظورم از عشق، يه مفهوم ِ خيلی وسيعيه که بايد مفصل توضيح‌اش بدم، البته الآن که نه.

دوم اين که پروسه‌ی ِ تولد ِ موجودی به نام ِ «آلبرت آينشتاين» هيچ فرقی با ما نداشت. وقتی هم که به دنيا اومد، روی ِ پيشونی‌اش نوشته نشده بود قراره يه تحول ِ عظيم ايجاد کنه. شيوه‌ی ِ تربيتی ِ خاصی هم در موردش اعمال نشد. پس چه‌جوريه که اون شد اونی که می‌دونيم، و ما شديم اينی که الآن هستيم؟ اين وسط چيزی جز اراده و ايمان وجود داشته؟

سوم اين که هدف از وجود ِ ما اين نيست که آدم‌هايی با مشخصات ِ يک‌سان باشيم. نقطه‌ی ِ اوج ِ هرکدوم از ما «منحصربه‌فرد» بودن‌مونه. اگه اين از دست بره، همه‌چيز از دست رفته. نقطه‌ی ِ پايان ِ ما اون‌جاست که فرديت ِ خودمون رو فراموش کنيم. اون‌جا که همه از روی ِ يک نسخه عمل کرديم، همه سقوط کرديم.

چهارم، و مهم‌تر از همه، اين که شعر ِ «در آستانه»ی ِ شاملو چه‌قدر عميقه. ياد ِ اين شعر افتادم و دوباره خوندم‌اش. اين‌بار خيلی به‌تر معنی ِ بعضی جاها رو فهميدوم:

”آيينه‌يی نيک‌پرداخته توانی بود
     آن‌جا
تا آراسته‌گی را
پيش از درآمدن
     در خود نظری کنی“

...
”تنها تو
     آن‌جا موجوديت ِ مطلقی،
موجوديت ِ محض“

و بخش ِ اصلی ِ شعر که آدم در مقابل ِ عظمت‌اش فقط می‌تونه سر فرود بياره:

”بدرود!
بدرود! (چنين گويد بامداد ِ شاعر:)
رقصان می‌گذرم از آستانه‌ی ِ اجبار
شادمانه و شاکر.

از بيرون به درون آمدم:
از منظر
     به نظّاره به ناظر. ــــ
نه به هيأت ِ گياهی نه به هيأت ِ پروانه‌يی نه به هيأت ِ سنگی نه به هيأت ِ
                                                                                  [برکه‌يی، ــــ
من به هيأت ِ «ما» زاده شدم
     به هيأت ِ پُرشکوه ِ انسان
تا در بهار ِ گياه به تماشای ِ رنگين‌کمان ِ پروانه بنشينم
غرور ِ کوه را دريابم و هيبت ِ دريا را بشنوم
تا شريطه‌ی ِ خود را بشناسم و جهان را به قدر ِ همت و فرصت ِ خويش معنا
                                                                                            [دهم

که کارستانی ازاين‌دست
از توان ِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
     بيرون است.

انسان زاده شدن تجسّد ِ وظيفه بود:
توان ِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توان ِ شنفتن
توان ِ ديدن و گفتن
توان ِ اندُه‌گين و شادمان‌شدن
توان ِ خنديدن به وسعت ِ دل، توان ِ گريستن از سُويدای ِ جان
توان ِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع ِ شُکوه‌ناک ِ فروتنی
توان ِ جليل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانت
و توان ِ غم‌ناک ِ تحمل ِ تنهايی
تنهايی
تنهايی
تنهايی ِ عريان.

انسان
دشواری ِ وظيفه است.“

کل ِ اين شعر رو بايد خوند و حس کرد، دوباره و صدباره.

از دوست ِ خوب‌ام ممنون‌ام که کمک‌ام کرد، واقعاً يک دنيا ممنون‌ام.

پی‌نوشت: خود ِ اين نوشته منجر به يه گفت‌وگوی ِ دوباره شد، که نتيجه‌اش تأکيد روی ِ اين بود که تعامل با ديگران باعث ِ رشد ِ انسان می‌شه. اين رو خيلی قبول دارم.

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٤۸ ‎ق.ظ.، روز ِ پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• دل‌تنگی •

نقاشی می‌کشد «شکيبا»:
چشم، چشم، دو ابرو.
آدم‌های ِ اين نقاشی همه شبيه ِ تواَند.

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٢٧ ‎ق.ظ.، روز ِ شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• با فرهنگ ِ جبرگرا آشنا شويم! •

چند تا کليدواژه هست که من بدون ِ تعارف حال‌ام ازشون به هم می‌خوره. از اين جمله‌اند «زن دادن» و «شوهر دادن». واقعاً نمی‌فهمم يعنی چی که يه نفر پسرش رو زن بده؟ مگه صحبت در مورد ِ حيواناته؟! البته ببخشيد که اين‌قدر تند نوشتم. آخه تو عيدديدنی‌های ِ اين مدت خيلی اين اصطلاح رو شنيدم.

◊ اصطلاحاتی ديگر از اين دست (برای غنی‌تر شدن ِ فرهنگ ِ لغات‌تان!):
- قسمت همينه، شکايت نکن.
- چه معنی داره آدم فلان کار رو بکنه؟!
- مگه تو دين نداری؟
- مگه خودت خواهر و مادر نداری؟
- تو هنوز بچه‌ای، نمی‌فهمی.

  
ایمان، ساعت ِ ٦:٢٦ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• من و شعر، شعر و من •

We never say
the words of the poem.
The poem tells us.

◊ از کتاب ِ «به من گوش سپار چنان که به باران»، اکتاويو پاز

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٢٥ ‎ق.ظ.، روز ِ چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• بزرگ‌ترين آرزوی ِ يک ديوانه •

احمقانه‌ست... می‌خوام داد بزنم، فرياد، هوار. بعد از اين‌همه مدت، با اين‌همه ادعا، برای ِ به‌ترين دوست‌ام هيچ کاری نمی‌تونم بکنم. مثل ِ هميشه به‌اش حرف‌های ِ صدمن‌يه‌غاز می‌زنم که خير ِ سرم به‌اش اميد بدم. ناراحته، گريه می‌کنه، و من دقيقاً هيچ گهی نمی‌تونم بخورم. مثل ِ هميشه وقتی به‌ام احتياج دارن به هيچ دردی نمی‌خورم.

به خدا خيلی دوست‌ات دارم... خيلی. من رو ببخش که اين‌قدر مزخرف می‌گم. عذر می‌خوام از اين که نمی‌تونی روم حساب کنی. ولی دوست‌ات دارم. دل‌ام می‌خواد هر کاری که ممکنه بکنم تا تو يه لحظه، فقط يه لحظه شاد باشی... عزيز ِ دل‌ام. احساس ِ خوش‌بختی ِ تو بزرگ‌ترين آرزوی ِ منه. اين رو جدی ِ جدی می‌گم.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• Life Goes On •

خونه‌ی ِ مادربزرگه هزار تا قصه داره، خونه‌ی ِ مادربزرگه شادی و غصه داره، ...

اون روزا، مهمونی که بود خونه‌ی ِ عزيز، ايمان و حميدرضا و حامد و فربد يه‌بند تو اون حياط دنبال ِ هم می‌کردن و از سر و کول ِ هم بالا می‌رفتن. امروز که رفتم اون‌جا، خودم ديدم‌شون. می‌خنديدن، بعضی وقتا هم يه چيزی می‌شد و گريه می‌کردن. حالا ديگه «مرد» شدن و به‌شون می‌گن «آقا مهندس». ديگه به جای ِ اين که لپ‌شون رو بکشن، ازشون می‌پرسن ”ترم ِ چندی؟“ ديگه سر ِ نوبت ِ دوچرخه‌سواری گريه نمی‌کنن. چيزای مهم‌تری رو درک می‌کنن، به خاطر ِ اونا گريه می‌کنن. عزيز ديگه رو پا نيست. زندگی براش سخته. از خدا می‌خواد که زودتر مرگ‌اش فرا برسه. من هيچ‌وقت نفهميدم چرا پايان ِ انسان بايد اين‌جوری باشه... هيچ‌وقت.

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٢۱ ‎ق.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٢ فروردین ۱۳۸٤
تگ‌ها: