• Know Yourself •

يه سوء ِ برداشت ِ رايجی که از سه‌گانه‌ی ِ ماتريکس می‌شه، اينه که تصور می‌شه اين فيلم‌ها قصد دارن به سؤال‌های ِ اساسی ِ انسان پاسخ بدن. به نظر ِ من اصلاً اين‌طور نيست. هدف ِ اصلی ِ اين سه فيلم تلنگر زدن به انسانه. با ديدن ِ دقيق ِ سه‌گانه، ذهن ِ انسان به هم می‌ريزه و پر از سؤالات ِ ريز و درشت می‌شه. پرسش‌هايی از اين جنس زياد تو ماتريکس مطرح می‌شه:

- حقيقت ِ اين جهان چيه؟
- وظيفه‌ی ِ اساسی ِ انسان چيه؟
- تمدن ِ بشری داره به چه سمتی می‌ره؟
- رابطه‌ی ِ ذهن ِ انسان با واقعيت چيه؟
- آيا انسان بر سرنوشت ِ خودش حاکمه؟
- آيا انتخاب به معنای ِ واقعی وجود داره؟
- تمايز ِ انسان با موجودات ِ ديگه چيه؟
- فراتر از چيزی که ما حس می‌کنيم، چه چيزی وجود داره؟
- چه‌طور می‌شه به ماورای ِ اين دنيا دست پيدا کرد؟
- آيا می‌شه آينده رو پيش‌گويی کرد؟
- آيا می‌شه هوش ِ مصنوعی رو يک موجود ِ زنده به حساب آورد؟
- هدف از زندگی چيه؟
- عشق تا چه حدی در زندگی ِ انسان اهميت داره؟

اما افراد ِ مختلفی که اين فيلم‌ها رو ببينن، ممکنه جواب‌های ِ متفاوتی به اين سؤال‌ها بدن، و اين نشون می‌ده که فيلم جواب ِ قطعی‌ای به اين پرسش‌ها نمی‌ده. ماتريکس فقط به ما هشدار می‌ده که «بايد موضعت رو مشخص کنی، نمی‌تونی بی‌خيالی طی کنی.» برای ِ کسايی که من رو می‌شناسن، لازم نيست بگم که به نظر ِ من، اين سه‌گانه برجسته‌ترين اثر ِ تاريخ ِ سينماست.

بی‌ربط: سال ِ نو مبارک!

  
ایمان، ساعت ِ ٥:٥٦ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• Sway Me •

اين ترانه خيلی قشنگ و لذت‌بخشه. آپلودش کردم به اين اميد که همون شادی‌ای رو که به من داد، به شما هم بده.

کيفيت ِ پايين (۱,۵ مگ)
کيفيت ِ بالا (۴,۴ مگ)

“When marimba rhythms start to play
Dance with me, make me sway
Like a lazy ocean hugs the shore
Hold me close, sway me more

Like a flower bending in the breeze
Bend with me, sway with ease
When we dance you have a way with me
Stay with me, sway with me

Other dancers may be on the floor
Dear, but my eyes will see only you
Only you have that magic technique
When we sway I go weak
(I go so weak)

I can hear the sound of violins
Long before it begins
Make me thrill as only you know how
Sway me smooth, sway me now
(Mi amor)

Sway me, make me
Thrill me, hold me
Bend me, ease me
You have a way with me

Sway me
Sway
(Sway)
(Sway)

Other dancers may be on the floor
Dear, but my eyes will see only you
Only you have that magic technique
When we sway I go weak
I go weak

I can hear the sound of violins
Long before it begins
Make me thrill as only you know how
Sway me smooth, sway me now

Make me thrill as only you know how
(Come and sway me)
Sway me smooth, sway me now
(Come and sway me, baby come and sway me)
Make me thrill as only you know how
Sway me smooth, sway me now

Sway me
Sway me
Sway me now”

– Sway, Shall We Dance Soundtrack, Pussycat Dolls

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ.، روز ِ یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• سکون •

”... ولی راستش را بگو، آيا هرگز به فکرت خطور نکرده است که اعتراف به گناهان ِ خود در نزد ِ کشيش خيلی ساده‌تر از اين است که در نزد ِ افرادی که با گناه ِ تو صدمه ديده‌اند، اعتراف کنی؟ اعتراف به کشيش عواقبی ندارد. درست برعکس، ما را معاف می‌کند تا مجبور نباشيم قربانی‌های ِ خود را از آن مطلع سازيم.

در اين جهان، جايی برای ِ عشاق وجود ندارد. عشاق هميشه تنها هستند. عشق، مسأله‌ای‌ست که پی‌درپی تجديد می‌شود. باعث ِ مجادله و مباحثه می‌شود. انسان را عوض می‌کند. شماها، درست مثل ِ گوليلمو، افرادی هستيد که عوض نمی‌شويد. عوض نشده‌ايد. و همان سکون ِ شما باعث شده است که عشق را درک نکنيد...“

– عذاب ِ وجدان، آلبا دسس‌پدس، ترجمه‌ی ِ بهمن فرزانه

  
ایمان، ساعت ِ ۸:۳۱ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• در باب ِ فلسفه‌ی ِ اخلاق •

قضاوت در مورد ِ خيلی از کارها ـــ اگر نه همه‌ی ِ کارها ـــ فقط وقتی ممکنه که بدونيم تو چه context يا «زمينه»ای انجام می‌شن. مثلاً نمی‌شه به راحتی گفت دروغ گفتن هميشه بده. مصداق‌هاش رو زياد شنيدين، که متکلمان ِ مسلمان معمولاً به اين جور موقعيت‌ها می‌گن «دفع ِ افسد به فاسد». اما قضيه هنوز هم به اين راحتی‌ها نيست. مثلاً اکثر ِ ما می‌گيم که هدف وسيله رو توجيه نمی‌کنه، اما اگه فيلم ِ «بی‌خوابی»
(Insomnia) رو ديده باشين، ممکنه شک کنين که شايد هميشه هم اين‌طور نباشه.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ.، روز ِ پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• ما خطر نمی‌کنيم، چون خيلی زرنگيم •

زردی ِ من از من بود،
سرخی ِ تو از تو.
از روی ِ آتش پريديم.
مثل ِ هر روز
که از روی ِ زندگی می‌پريم
تا به مرگ برسيم.

  
ایمان، ساعت ِ ۸:٢٩ ‎ب.ظ.، روز ِ یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• گه‌شناسی •

يه مدته که ديگه خيلی حوصله‌ی ِ فمينيزم و هشت ِ مارس رو هم ندارم. اما اين خيلی درده که کسی مثل ِ سيمين بهبهانی رو کتک می‌زنن. زمان ِ انتخابات ِ
رياست ِ جمهوری، يه تجمعی بود روبه‌روی ِ دانش‌گاه ِ تهران برای ِ اعتراض به نقض ِ حقوق ِ زنان. اما جانورهای ِ چماق‌به‌دست راهم ندادن. گفتن اين تجمع زنونه‌س، به تو ربطی نداره. حوصله‌ی ِ توهين رو ندارم. حتا نگاه ِ اين جانورها به آدم توهينه. سعی می‌کنم اصلاً باهاشون رودررو نشم. می‌گن اون لاش‌خوری که اين پيرزن رو زده، می‌دونسته داره سيمين بهبهانی رو می‌زنه. نمی‌دونم چی بگم. نمی‌دونم با چه توجيهی اين کارها رو می‌کنن؛ شب چه‌جوری خواب‌شون می‌بره. به هر حال، اگه امثال ِ اين آدم‌ها نباشن، پس کی بايد دنيا رو به گه بکشه؟ حضورشون لازمه.

لينک: شعر ِ پاگرد در اين مورد

منبع ِ عکس: نشريه‌ی ِ اينترنتی ِ زنستان

نه چندان بی‌ربط: نوشته‌ای با عنوان ِ Eyes Wide Shut در وب‌لاگ ِ سودای ِ مکالمه، در مورد ِ نياز ِ جنسی ِ زنان

  
ایمان، ساعت ِ ٧:۱٧ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• حقيقت ِ محض •

تو تفکر ِ سيستمی (به طور ِ مشخص، ديدگاه‌های soft و postmodern) يه مشکل ِ اساسی که بايد حل شه، مربوط به پيش‌فرض‌های ناظر (subjective pre-assumptions) می‌شه. تلاش ِ زيادی صرف می‌شه تا بتونيم اين پيش‌فرض‌ها رو بشناسيم و يه جورايی خنثاشون کنيم. تا وقتی نتونيم از شر ِ تأثيرات منفی ِ اين پيش‌فرض‌ها خلاص شيم، نمی‌تونيم تحليل ِ کارآمدی از يه سيستم داشته باشيم، يا يه سيستم ِ کارآمد طراحی کنيم. کاری که اکثر ِ مذاهب ـــ يا کلاً مکاتب ِ اعتقادی ـــ انجام می‌دن، اضافه کردن بر حجم ِ پيش‌فرض‌های ِ ماست. و اين دقيقاً همون چيزيه که ما رو به بی‌راهه می‌بره. مذهب ِ واقعی، مذهبيه که ما رو از بند ِ پيش‌فرض‌ها رها کنه. مذهب ِ واقعی، مواجهه‌ی ِ بی‌واسطه با حقيقته. اين چيزيه که من اسمش رو «عشق» می‌ذارم؛ حقيقی‌ترين تجربه.

بی‌ربط: تو جامعه‌ای که حتا زن‌هاش هم ـــ بدون اين که خودشون بدونن ـــ مردسالارن، هشت ِ مارس چه معنايی داره؟

  
ایمان، ساعت ِ ۸:٥٧ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• استامينوفن، ترجيحاً با کودئين •

تفاوت چی‌ست؟
که مثلاً يکی فحشم می‌دهد
يا ديگری تحسينم می‌کند.
حوصله‌ی ِ هيچ‌کدام را ندارم
حوصله‌ی ِ دروغ را ندارم،
از قيافه‌هاتان اُقَم می‌گيرد.
می‌خواهم بخوابم،
يک هفته،
تخت!
چند قرص کافی‌ست؟

  
ایمان، ساعت ِ ۸:۱۱ ‎ق.ظ.، روز ِ شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• شوق ِ بودن •

قلم را برمی‌دارم.
يک نقطه‌ی ِ ديگر
کنار ِ نقطه‌های ِ قبلی.
پايان ِ يک جمله،
آغاز ِ جمله‌ای جديد.
زندگی نوشتن است.
دست از آن نمی‌کشم.

در حاشيه: بابت ِ چيزهايی که از دست می‌ديم ناراحت می‌شيم، و بابت ِ چيزهايی که به دست می‌آريم خوش‌حال می‌شيم. دليلی نداره! همه‌چيز برای ِ ماست، اما هيچ‌چيز مال ِ ما نيست.

  
ایمان، ساعت ِ ۸:۱٦ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• استيصال •

چه فرقی می‌کنه تو اين خطوط رو می‌خونی يا نه. يا اين که اصلاً حوصله داری هر از چندی يه سر به اين وب‌لاگ بزنی يا نه. چون به کار بردن ِ ضمير ِ مخاطب اصلاً به اين معنا نيست که دارم برای ِ «تو» می‌نويسم.

من هيچی نمی‌دونم. حتا نمی‌دونم چی می‌خوام، تو رو دوست دارم يا نه. بعد از اين‌همه اتفاقات ِ احمقانه که توی ِ زندگی‌م افتاده، اصلاً نمی‌دونم معنای ِ عشق رو می‌فهمم يا نه. برای ِ همينه که هر کاری رو با شک انجام می‌دم. برای ِ همينه که از نگاه ِ تو فرار می‌کنم. می‌ترسم اگه حرف بزنيم بهت دروغ بگم.

اين‌ها رو می‌نويسم چون واقعاً مستأصل شدم، دستم بسته شده، نمی‌تونم تصميم بگيرم.

خداوند کمکم کنه...

بی‌ربط ــ در راستای کشت و کشتارهای اخير:

“With or without religion, you would have good people doing good things and evil people doing evil things. But for good people to do evil things, that takes religion.”
– Steven Weinberg

  
ایمان، ساعت ِ ۸:٤۱ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• بی‌عنوان •

هر راهی می‌تونه به هر جايی برسه. فرق در هم‌راهه.

نه چندان بی‌ربط: تنهايی، خودش می‌تونه يه هم‌راه باشه.

  
ایمان، ساعت ِ ۸:٢۸ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• ايستاده با لبخند •

به خودم يادآوری می‌کنم: بی‌مهری ِ «ديگران» به تو و کارهای ِ تو، هيچ اهميتی نداره؛ آن‌ها اساساً تو رو درک نمی‌کنن. و ضمناً يادم هست: هرچه بيش‌تر تلاش کنی که خودت باشی ـــ نه اون‌چه که جامعه می‌خواد ـــ تنهاتر می‌شی.

شبانه

گوئی
      هميشه چنين است
                                ای غريو ِ طلب ــ:
تو در آتش ِ سرد ِ خود می‌سوزی
و خاکسترت
               نقره‌ی ِ ماه است
تا تو را
        در کمال ِ بَدر ِ تو نيز
                                باور نکنند.

چه استجابت ِ غم‌ناکی!

زخم‌ات
        از آن
              بَدر ِ تمام بود
تا مجوسان
              بر گُرده‌ی ارواح ِ کهن
                                        به قلعه در تازند.

هميشه چنين بوده؟
هميشه چنين است؟

(ترانه‌های ِ کوچک ِ غربت، احمد شاملو)

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٤
تگ‌ها: