• ما بايد قد بکشيم تا خود ِ خورشيد برسيم •

از اين ترانه‌ی ِ «يغما گلرويی» در کتاب ِ «رقص در سلول ِ انفرادی» ـــ که هديه‌ی ِ يه دوست ِ خوب بود ـــ خيلی خوش‌ام اومد. عنوان‌اش هست «فردا قشنگه»:

نگو پائيز اومده پشت ِ در ِ خونه‌ی ِ ما!
نگو بارون زده رو سر ِ تموم ِ غنچه‌ها!
ما با هم خود ِ بهاريم، شعر ِ پائيزُ نخون!
نمی‌ذاريم ديو ِ برف و يخ بياد تو خونه‌مون!

ما بايد قد بکشيم تا خود ِ خورشيد برسيم!
رو همه تاريکيا، خستگيا، خط بکشيم!

روبه‌رومون روشنه! فردا قشنگه! مگه نه؟
پيش ِ پامون يه پل ِ رنگ و وارنگه! مگه نه؟
تو دلامون يه چراغه که بهش می‌گن اميد!
غم نداريم که زمونه جنس ِ سنگه! مگه نه؟

خستگی حريف ِ ما نيست، توی ِ راه ِ زندگی!
نمی‌ذاريم که بيفتيم توی ِ چاه ِ زندگی!
دس به دست ِ هم می‌ديم، تا دنيا آفتابی بشه!
آسمون ِ آرزومون، آبی ِ آبی بشه!

ما بايد قد بکشيم تا خود ِ خورشيد برسيم!
رو همه تاريکيا، خستگيا، خط بکشيم!

خيلی چيز ِ قشنگيه هديه دادن و گرفتن.

  
ایمان، ساعت ِ ۸:٤٧ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• از اين دو کدام؟ •

از اين دو کدام ـــ
    عطر ِ شکوفه‌های ِ بهارنارنج
    يا بوی ِ خوش ِ دختری که دوست‌اش می‌داری؟
نرمی ِ ماسه‌ها در کناره‌ی ِ دريا
يا گرمای ِ دستانی از جنس ِ آب و آتش ـــ
    از اين دو کدام؟

* با احترام به شعر ِ «از ما دو کدام» از احمد شاملو

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• سايه‌ی ِ سياه •

چه بد چيزی شدم اين روزها. يه چيزی می‌گم، منظورم يه چيز ِ ديگه‌س. جواب ِ بقيه رو پرت و پلا می‌دم، اصلاً حرف‌شون رو نمی‌فهمم. مثل ِ يه آدم ِ گنگ و کودن تمام ِ رفتارهام نامفهوم و بی‌معنی شده. روبه‌روت می‌ايستم و باهات حرف می‌زنم، اما در عين ِ حال دل‌ام برات تنگه. می‌ريم اردو و می‌زنيم و می‌رقصيم. نه اين که لذت نبرم، اما تو لحظه‌ی ِ اوج ِ حضور تو جمع، احساس ِ عميق ِ تنهايی وجودم رو می‌گيره... و اون حالت ِ تلخ ِ بعد از اين جور شادی‌های ِ جمعی، که هر دفعه سراغ‌ام می‌آد. حس می‌کنم انگار پُرم کردن و بعدش خالی‌م کردن. بعد ِ کلاس دوست ندارم برم خونه، يه جورايی حس‌اش نيست. هوای ِ به اين ماهی، انگار سنگين شده. فشار از يه اتمسفر شده صد اتمسفر. همه‌ی ِ دوست‌های ِ گل‌ام رو خيلی دوست دارم...

ببخشيد که اين‌قدر پراکنده و مأيوسانه‌ست. واقعيت اينه که من اين‌جوری نااميد نيستم، فقط يه احساسيه که يهو روم سايه انداخته.

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• دعا •

وقتی می‌خوام دعا کنم، برای ِ خودم يا کس ِ ديگه، جرأت نمی‌کنم رسيدن به چيز ِ خاصی رو از خدا بخوام. تنها چيزی که ازش می‌خوام، اينه که «نور»ش رو شامل ِ حال‌مون کنه. تا بتونيم حقيقت رو فراتر از ظواهر ببينيم، ترديدهامون رو کنار بذاريم و راهی رو که به‌اش اطمينان قلبی پيدا کرديم طی کنيم.

  
ایمان، ساعت ِ ٢:۱٢ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• When jealousy burns •

بدم می‌آد از پسرايی که به محض ِ دوست شدن با يه دختر، تبديل به صاحب‌اش می‌شن، حالت ِ تهوع به‌ام دست می‌ده. از اين جمله متنفرم: ”ديگه حق نداری با فلانی حرف بزنی.“ اين سيستم ِ «چاله و چاه» حال‌ام رو به هم می‌زنه. اين غيرت بوی ِ گند می‌ده، بوی ِ تعفن. چرا ما اين‌قدر مزخرفيم؟ چرا اين‌قدر رو سر ِ هم زباله خالی می‌کنيم؟!

نکته‌ی ِ ۱: عنوان ِ اين نوشته از ترانه‌ی ِ Sacrifice از Elton John گرفته شده.

نکته‌ی ِ ۲: آره، موقع ِ نوشتن ِ اين پُست عصبانی بودم.

نکته‌ی ِ ۳: خدا رو شکر نگران ِ اين نيستم که کسی اين نوشته رو به خودش بگيره؛ چون فقط شامل يه مورد ِ خاص نمی‌شه.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ.، روز ِ یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• بوی ِ تمشک ِ وحشی •

”من نجات می‌دهم تا نجات يابم، من شادمان‌ات می‌کنم تا شادمان باشم، من می‌جنگم تا تو پيروز شوی، من فرياد می‌زنم اما از حنجره‌ی ِ تو، از پنجره‌ی ِ تو.“

(بوی ِ تمشک ِ وحشی: عاشقانه‌ها، سيد ابراهيم نبوی)

  
ایمان، ساعت ِ ۳:۱٢ ‎ب.ظ.، روز ِ جمعه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• غلط •

شهر ِ ما
    ـــ نازنين! ـــ
شهر ِ خطوط ِ قرمز.

شهر ِ پروازهای ِ ممنوع،
    شعرهای ِ ممنوع،
شهر ِ داستان‌های ِ ممنوع.
عشق‌ها
موسيقی‌ها
رقص‌ها
سايت‌ها
آرزوها
لباس‌ها
    همه ممنوع.

اين‌جا «انسان» ممنوع است.
ما را
    ـــ من و تو را ـــ
خط زدند و
با جوهر ِ قرمز کنارمان نوشتند:
«غلط.»

اين‌جا تهران است،
صدای ِ جمهوری ِ اسلامی ِ ايران.

  
ایمان، ساعت ِ ۱:۱٠ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• دنيا به زبانی ديگر •

تو اين‌جا يه وب‌لاگ به انگليسی دارم. البته برای ِ اين که کل ِ وب‌لاگ بياد، بايد روی ِ View Blog کليک کنيد.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ.، روز ِ یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ‌ها: