• دل‌تنگی •

نوشته‌ها را باد با خود برد
به جهانی ديگر شايد...

من مانده‌ام تنها
با خاطراتم
با خودم
با فکرهايم
با تصوير ِ تو در ذهنم
با ياد ِ عطر ِ تو
با آن‌چه رؤيای ِ ساختنش را دارم...

ديروز شماره‌ی ِ خودم را می‌گرفتم
عجب! مشغول بود
اما من که با کسی حرف نمی‌زدم...

هنوز همان بوق را می‌زند
فکر ِ من مشغول ِ چی‌ست؟

حالا می‌خواهم شماره‌ی ِ تو را بگيرم
.
.
.

باز بغض در گلويم می‌ماند.

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• مسيح ِ مصلوب •

تنها
خسته
آبروی ِ زمين...
تو رهاترينی!

زنجيرسازان را در بند کردی و
حکمت ِ سجده بر آدم را به ابليس آموختی.
گناه ِ وادادگی ِ ما را
    ـــ ای مسيح ِ مصلوب! ـــ
يک‌تنه تاوان پس دادی.

تنهامان مگذار،
تو را به قلمت قسم،
بمان!

(طرح از نيک‌آهنگ کوثر)

  
ایمان، ساعت ِ ٧:٥۸ ‎ب.ظ.، روز ِ جمعه ٢٤ تیر ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• بمان! •

«نه به خاطر ِ جنگل‌ها نه به خاطر ِ دريا
به خاطر ِ يک برگ
به خاطر ِ يک قطره
                       روشن‌تر از چشم‌های ِ تو»
(ا. بامداد)

بمان!

محمدمحسن سازگارا: گنجی وارد سی و سومین روز اعتصاب غذای خود می‌شود. بدنش چربی‌ها را سوزانده و اکنون به سوزاندن پروتئین‌ها می‌پردازد. تمام بافت‌های حساس بدنش صدمه می‌خورد. لثه‌هایش تحلیل می‌رود و چشم و قلب و سایر بافت‌های حساس آسیب می‌بینند. اکنون الکترولیت‌های بدن مثل پتاسیم، منیزیم و سدیم دچار عدم تعادل شده و با مرگ دست و پنجه نرم می‌کند. دچار تنگی نفس شده و خطر سکته‌های مغزی افزایش می‌یابد. مسئولیت جانش در درجه‌ی اول با رهبری یعنی آقای خامنه‌ای است که او را زندانی کرده و سپس با تمام رجال جمهوری اسلامی است که ایستاده و نظاره می‌کنند. گنجی قهرمان ملی ما است. او مردی است که برای دفاع از آزادی و آزادگی ملت ایران جانش را کف دستش گرفته و مرگ را جرعه جرعه سر می‌کشد. خدایا کمکش کن. خدایا، این بنده‌ی کمترین، از امشب برایش دو رکعت نماز می‌خوانم، شمعی پشت پنجره روشن کرده و برای سلامتی‌اش دعا می‌کنم. آن‌چه را در مورد او صلاح می‌دانی به انجام برسان. خدایا به ما توفیق بده کاری را انجام دهیم که تو دوست داری و به آن راضی هستی.

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٢٢ ‎ق.ظ.، روز ِ جمعه ٢٤ تیر ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• بيش از يک ماه از اعتصاب ِ غذای ِ اکبر گنجی می‌گذرد •

آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانيد
يک نفر در آب دارد می‌سپارد جان
(نيما يوشيج)

(عکس از سايت ايرانيان)

  
ایمان، ساعت ِ ۳:٢٧ ‎ق.ظ.، روز ِ پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• تنفر زهدان ِ ستم است •

دوست دارم اين نوشته‌ی ِ زيبا از مرد ِ مصلوب رو عيناً اين‌جا بيارم:

انهدام

ستم بر ستم می‌سایند و هر سایشی خطی بر نشان‌های ِ سقوط‌شان
صفحه رنگین است از سیاهی و سرخی
دیدگان و روزگار، دیدگان و خون
تنفر زهدان ِ ستم است، تنفر زهدان ِ جهل و فاجعه
مرد ِ مصلوب را در پشت ِ چشمانت حک کن
ببخش ولی فراموش نکن
آرش و ضحاک را در چشمانت و سرودت بر لب و کتابت در دست
تا مبادا فرزند ِ پدرمان دوباره
میخ و دست...

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٥٧ ‎ق.ظ.، روز ِ پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• کلام ِ قصار •

ترس بد نيست، ولی ترسو بودن بده.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ.، روز ِ پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• ادامه‌ی ِ تلاش برای ِ نشان دادن ِ علائم ِ حياتی •

امروز به پايان می‌رسد. از فردا برايم چيزی نگو! من نمی‌گويم «فردا روز ِ ديگری‌ست»، «تو روز ِ ديگری هستی»، «تو فردايی». فقط می‌گويم «همان که بايد به خاطرش زنده بمانم»...

(جبران خليل جبران)

اين جمله در صفحه‌ی ِ تيرماه ِ تقويم ِ ديواری ِ اتاقم نوشته شده. از دوست ِ نازنينی که اين تقويم رو به من هديه داد بی‌نهايت ممنونم.

بی‌ربط: اين طنزگونه‌ی ِ تلخ رو هم اگه بخونيد بد نيست. همه‌مون بهش مبتلا هستيم.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• ببينيم چی می‌شه! •

بدم می‌آد از آدم‌هايی که هيچ کاری نمی‌کنند و می‌ايستند نگاه می‌کنند تا ببينند چی می‌شه. حيوانات هم اين‌جور منفعل نيستند! البته واقعيت اينه که از «آدم‌ها» بدم نمی‌آد، از اين «رفتار» بدم می‌آد.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• نشد •

دوست دارم چيزی بنويسم اين‌جا... ولی نمی‌شه.

  
ایمان، ساعت ِ ٦:۱٠ ‎ب.ظ.، روز ِ یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• بدون ِ شرح •

  
ایمان، ساعت ِ ۳:۱٩ ‎ب.ظ.، روز ِ پنجشنبه ٩ تیر ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• ميان ِ گذشته و آينده، در لحظه‌ای که لحظه نيست •

... آن‌جا ببر مرا که شرابم نمی‌برد...
(فريدون مشيری)

... تو فرود آی، برف ِ تازه، سلام!
(احمد شاملو)

  
ایمان، ساعت ِ ۳:۱٦ ‎ق.ظ.، روز ِ پنجشنبه ٩ تیر ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• کاش... •

برويم ای يار، ای يگانه‌ی ِ من!
دست ِ مرا بگير!
سخن ِ من نه از درد ِ ايشان بود،
خود از دردی بود 
                    که ايشان‌اند!

اينان دردند و بود ِ خود را
نيازمند ِ جراحات به چرک اندر نشسته‌اند.

(ا. بامداد)

گذشته‌م رو که مرور می‌کنم، از بيش‌تر ِ خاطراتم احساس ِ شرم می‌کنم. تعجب می‌کنم که «عجب، چه‌طور من اين‌قدر نادون بودم؟!» حتا همين يک روز ِ پيش.

کاش می‌شد دست ِ هم رو بگيريم بريم از اين‌جا. بريم يه جای ِ دور ِ دور. اون شهری که سهراب می‌گه پشت ِ درياست. از اين خاک ِ غريب دور می‌شديم. از همه‌چيز تو اين‌جا خسته شدم. از سياست، از امتحان، از پروژه، از دويدن دنبال ِ نمره، از اين آدم‌ها، از اين‌همه عادت، از اين‌همه مزخرف. دنبال ِ چی هستيم ما؟ اين روزها که ميان و ميرن چه معنی‌ای دارن؟ چی‌کار داريم می‌کنيم؟ من که اين‌ها رو نمی‌خواستم... من که دنبال ِ چيز ِ ديگه‌ای بودم. چی شده که خودم رو به اين کارهای ِ احمقانه مشغول کردم؟ چرا جای ِ اصل و فرع عوض شده؟ هوم؟ تو بگو نازنين... چرا اين‌جوری شد؟ از کی اين‌جوری شد؟ اگه نمی‌شه رفت پشت ِ درياها، کاش لااقل می‌شد بشينيم و يه دل ِ سير با هم گريه کنيم. کاش...

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٢٢ ‎ق.ظ.، روز ِ یکشنبه ٥ تیر ۱۳۸٤
تگ‌ها: