• بانونوشت •

دلم تنگه برات. تصويرت رو هی می‌آرم تو ذهنم. بايد برم سراغ ِ عکس‌ها. يه دل ِ سير نگاهت کنم. همين، فقط نگاهت کنم. سعی می‌کنم بوی ِ دوست‌داشتنی ِ تو رو به ياد بيارم، تصورش می‌کنم.

۱۳۸۴/۴/۲۵

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٤٤ ‎ق.ظ.، روز ِ شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• ديوانگی •

اصلاً تعجبی ندارد.
وقتی تو نيستی
اين ديوانه بايد هم ديوانه‌تر شود.

  
ایمان، ساعت ِ ۳:۱٩ ‎ق.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• «انسان زاده شدن تجسد ِ وظيفه بود» •

نامت را نمی‌دانم، اما...
می‌بينی چه می‌گويم دختر؟ «آزاده» و «رها» باش، و هرگز «آرزو»ها و «رؤيا»هايت را فراموش نکن.

به زندگی خوش آمدی!

  
ایمان، ساعت ِ ٢:۱٦ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳۸٤
تگ‌ها: