• وارونگی •

ما آدم‌ها خيلی باحاليم. پست‌ترين خصيصه‌های ِ انسانی رو ستايش می‌کنيم و حتا تبديل به قانون می‌کنيم‌شون. باور نمی‌کنيد؟ اسم ِ «انتقام» رو می‌ذاريم «قصاص» و اون رو «حق ِ طبيعی» ِ انسان می‌دونيم. اسم ِ «حسادت» رو می‌ذاريم «غيرت» و اون رو يه ويژگی ِ پسنديده به حساب می‌آريم. اون‌قدر به زشتی‌ها عادت کرديم که ديگه اصلاً اون‌ها رو عين ِ خوبی می‌بينيم.

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• The Case to End All Cases •

من از زندگی چه می‌خواستم؟
زندگی از من چه می‌خواست؟

جواب ِ تمام ِ سؤالات را داشتم،
همان پاسخ‌های ِ بی‌حاصل
به همان پرسش‌های ِ هميشگی.
تو را يافتم،
خودم را گم کردم
سؤال را گم کردم
جواب را گم کردم.

هميشه بيگانه‌ترينم
هميشه نزديک‌ترين.
تکرار ِ مکرر ِ يک مشت دروغم
کاريکاتوری از احساسات ِ متناقض.
خسته از خنده
از عشق
از تنهايی،
در پی ِ خنده
در پی ِ عشق
در پی ِ تنهايی.

«چی‌ست عشق؟»
اين تنها پرسش ِ من است،
پاسخی
که من از تو می‌خواهم.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ.، روز ِ جمعه ٢٥ آذر ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• واژه‌ها را بايد شست •

اين نامش «انتظار» نيست،
چرا که با آمدنت به پايان نرسيد.
اين «سکوت» نيست،
که حرف‌ها برای ِ گفتن دارد.
«غم» نيست،
سرخوش‌تر از اين نبوده‌ام.

  
ایمان، ساعت ِ ٩:٠٢ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• در کناره‌ی ِ دريای ِ بی‌کران •

- «تو که می‌دانی!»
- «باورش سخت است.»
حق داشت،
آب و آتش را در چشمانت نديده بود.

  
ایمان، ساعت ِ ۸:٥٦ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• متهم: خودم •

فرصتش شايد پيش نيايد
که با لبخندی بر لب
احوالت را بپرسم.
ممکن است نتوانيم در چشمان ِ هم نگاه کنيم،
برای ِ روزها حتا ـــ
نوبت هرگز به عاشقی نمی‌رسد
کارهای ِ «مهم» ِ دنيا فراوانند.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ۱٩ آذر ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• ... •

دريغا انسان
               که با درد ِ قرون‌اش خو کرده بود؛
                                                         دريغا!

(احمد شاملو)

- ”کتکم می‌زد.“
بغض کرد.
- ”و هنوز دوستش داری؟!“
اشک‌هايش سرازير شد...

  
ایمان، ساعت ِ ٧:٠٥ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• The Reason of All Reasons •

- چرا؟
- دلم می‌خواد!

  
ایمان، ساعت ِ ٧:٤۱ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• تهوع •

تلويزيون را روشن می‌کنم:
زن: ”می‌خواهم کار کنم.“
مرد: ”مگر من مرده‌ام؟“
حالم بد می‌شود.

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ٩ آذر ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• در نکوهش ِ عدالت‌محوری •

با دوست ِ نازنينی صحبت می‌کردم، که ياد ِ تکه‌ی ِ زير افتادم، در شعر ِ «پس آن‌گاه زمين...» از احمد شاملو. شاملو هرگز جز «به‌ترين» را بر کاغذ نياورده، و اين شعر هم مستثنا از اين قاعده نيست. اين گفتار از قول ِ «زمين» است، خطاب به «انسان»، و در مورد ِ «آسمان»:

و تو بی‌احساس ِ عمیق ِ سرشکسته‌گی چه‌گونه از «تقدیر» سخن می‌گوئی که جز بهانه‌ی ِ تسلیم ِ بی‌همتان نیست؟

آن افسون‌کار به تو می‌آموزد که عدالت از عشق والاتر است. ــ دریغا که اگر عشق به کار می‌بود هرگز ستمی در وجود نمی‌آمد تا به عدالتی نابه‌کارانه از آن‌دست نیازی پدید افتد. ــ آن‌گاه چشمان ِ تو را بر بسته شمشیری در کف‌ات می‌گذارد، هم از آهنی که من به تو دادم تا تیغه‌ی ِ گاوآهن کنی!

اینک گورستانی که آسمان از عدالت ساخته است!

متن ِ کامل ِ اين شعر را در اين‌جا آورده‌ام. حتماً بخوانيد.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ.، روز ِ دوشنبه ٧ آذر ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• خدايان ِ من در چشمان ِ تو •

نگاه کن!
نگاه کن!
چشمان ِ خيره‌ات را دوست می‌دارم.
دو دريچه به سوی ِ شوق
دو پنجره رو به آسمان ـــ
آه اگر می‌دانستی
.
.
.

مبند بر من نور ِ اين نگاه را
دريغم مکن عنايت ِ خدايان را.

  
ایمان، ساعت ِ ٩:۳۸ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ٥ آذر ۱۳۸٤
تگ‌ها:


• فقط همين •

بی‌قرار

تو چشمک می‌زنی
من لبخند می‌زنم

می‌نشینیم
خیلی خسته‌ایم

بند ماسکت را باز می‌کنی
کمی گره‌اش سفت است
ولی باز می‌شود
من هم برش می‌دارم
می‌گذارم روی میز
کنار مال تو

این جا خیلی دور است
یک قهوه‌خانه
آن سوی صداها
من شیر مرغ سفارش می‌دهم
تو
جان آدمیزاد

(سارا محمدی، پاگرد)

  
ایمان، ساعت ِ ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ٢ آذر ۱۳۸٤
تگ‌ها: