• نقص ِ انسانيت •

به نقل از اين وب‌لاگ که برای ِ آزادی ِ ياشار قاجار ايجاد شده:

”منی که به سانسور ِ اندیشه و گفتار ِ خود تن می‌دهم، منی که به بهانه‌ی ِ ترس، از یک طرف، و قدرت ِ قاهر، از طرف دیگر، در امور ِ شهر و کشور ِ خود دخالت نمی‌کنم، رأی نمی‌دهم، انتخاب نمی‌کنم و انتخاب نمی‌شوم، تجاوز را می‌بینم و دم نمی‌زنم، منی که باید بروم و در برابر ِ میزی بنشینم و حساب ِ عقیده‌ی ِ خود را و ایمان ِ خود را، حساب ِ دوستی‌های ِ خود را و دشمنی‌هایِ خود را، حساب ِ دیروز و امروز و فردای ِ خود را به بیگانه‌ی ِ سمجی که نماینده‌ی ِ قدرت ِ قاهر ِ روز است پس بدهم، اهانت ببینم و زیر ِ ورقه‌ی ِ اهانت را به دست ِ خود امضا کنم، من شاید آزادی را بفهمم، ولی جرأت ِ آزادی ندارم. نقصی، علتی در شخصیت ِ انسانی من است که اگر بر آن آگاهم، هرچه زودتر باید به جبران ِ آن برخیزم؛ وگرنه شایسته‌ی ِ نام ِ انسان نیستم.“

ـــ محمود اعتمادزاده (م. ا. به‌آذين)، از بنيان‌گذاران ِ کانون ِ نويسندگان ِ ايران

اين از اون گفته‌هاست که بايد با طلا نوشتش.

  
ایمان، ساعت ِ ۸:٥۸ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• قبله‌ی ِ عالم! •

حالم رو بد می‌کنن اين آدم‌های ِ مغرور و کوته‌بين. حاج‌خانم خودش چريک بوده، مجاهد بوده، n سال زندان رفته، هنوز هم داره فعاليت ِ سياسی می‌کنه، اون‌وقت می‌گه اين‌ها که می‌رن تجمع می‌کنن جوونن، نمی‌فهمن. به عمرش کوچک‌ترين فعاليتی در زمينه‌ی ِ حقوق ِ زنان نکرده، بعد می‌گه چرا خودسر رفتين تجمع کردين، چرا نيومدين با من مشورت کنين! اسم ِ فمينيسم که می‌آد عطسه‌ش می‌گيره، اون‌وقت فکر می‌کنه تو مرکز ِ عالم نشسته و همه‌ی ِ فعالان ِ حقوق ِ زنان بايد بيان در محضرش تلمذ کنن. گند بگيرم اون حقوق ِ بشر ِ بی‌سروتهی رو که اين‌ها طرف‌دارشن. هرگز نخواستن بفهمن که علاوه بر خودشون، بقيه‌ی ِ آدم‌ها هم «آدم» هستن، نظر دارن.

  
ایمان، ساعت ِ ۳:٠۱ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• جهان ِ ديگری ممکن است •

يک شبه‌مانيفست ِ خوندنی از جادی (سايت ِ خودش فيلتر شده، تو يه آدرس ِ ديگه نوشته). شديداً توصيه می‌کنم.

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ.، روز ِ چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• کجايی؟ •

مينی‌بوس مينی‌بوس بچه‌ها رو بردن... هيچ‌کس خبر نداره به کجا. فقط می‌دونيم که دوستامون نيستن.

  
ایمان، ساعت ِ ٢:۱٠ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• راه‌يابی ِ سگ‌های ِ وحشی (نر و ماده) به پليس ِ ضدشورش •

حرفی ندارم... خبرهای ِ تجمع ِ ديروز رو از وب‌لاگ ِ زن‌نوشت، خبرنامه‌ی ِ گويا، و ايران ِ امروز بخونيد. عکس‌های ِ عالی ِ آرش هم گوشه‌ای از ماجرا رو نشون می‌ده. اگه اين‌ها فيلتره، می‌تونيد از اين فيلترشکن استفاده کنيد. اين شعر ِ سارا رو حتماً بخونيد.

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٥۳ ‎ق.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• Out of Order •

راننده‌های ِ عتیقه رو ديدين؟ n تا بزرگ‌راه برای ِ اون مسيری که می‌خوان برن درست شده، ولی همون راهی رو که ۱۰۰ ساله رفتن می‌رن. اگر هم به‌شون بگی «چرا از بزرگ‌راه نمی‌ری»، می‌گن «اين مسير ِ مستقيم رو ول کنم، برم راه ِ خودم رو دور کنم که چی؟!» اين‌جوريه که آدم‌ها از رده خارج می‌شن و نمی‌تونن شرايط ِ روز رو درک کنن، چون نمی‌خوان زحمت ِ فکر کردن رو به خودشون بدن.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ.، روز ِ یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• گاوآهن بر ما بستند... •

توضيح: «جَخ» معنی‌ای شبيه ِ «just» تو انگليسی داره. مثلاً «جخ امروز» يعنی «همين امروز».

”جخ امروز

از مادر نزاده‌ام

 

 

نه

عمر ِ جهان بر من گذشته است.

 

نزدیک‌ترین خاطره‌ام خاطره‌ی ِ قرن‌هاست.
بارها به خون ِمان کشیدند
به یاد آر،
و تنها دست‌آورد ِ کشتار
نان‌پاره‌ی ِ بی‌قاتق ِ سفره‌ی ِ بی‌برکت ِ ما بود.

 

اعراب فریب‌ام دادند
بُرج ِ موریانه را به دستان ِ پُرپینه‌ی ِ خویش بر ایشان در گشودم،
مرا و همه‌گان را بر نطع ِ سیاه نشاندند و
گردن زدند.

 

نماز گزاردم و قتل ِ عام شدم

 

 

که رافضی‌ام دانستند.

 

نماز گزاردم و قتل ِ عام شدم

 

 

که قِرمَطی‌ام دانستند.

آن‌گاه قرار نهادند که ما و برادران ِمان یک‌دیگر را بکشیم و
این
کوتاه‌ترین طریق ِ وصول ِ به بهشت بود!

 

به یاد آر
که تنها دست‌آورد ِ کشتار
جُل‌پاره‌ی ِ بی‌قدر ِ عورت ِ ما بود.

 

خوش‌بینی‌‌ی ِ برادرت تُرکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند.
سفاهت ِ من چنگیزیان را آواز داد
تو را و همه‌گان را گردن زدند.
یوغ ِ ورزاو بر گردن ِمان نهادند.
گاوآهن بر ما بستند
بر گُرده‌مان نشستند
و گورستانی چندان بی‌مرز شیار کردند

که بازمانده‌گان را

 

 

هنوز از چشم

 

 

خونابه روان است.

 

کوچ ِ غریب را به یاد آر
از غُربتی به غُربت ِ دیگر،

تا جُست‌وجوی ِ ایمان

 

 

تنها فضیلت ِ ما باشد.

 

به یاد آر:
تاریخ ِ ما بی‌قراری بود
نه باوری
نه وطنی.

 

 

نه،

جخ امروز

 

 

از مادر

 

 

نزاده‌ام.

 
احمد شاملو، مدايح ِ بی‌صله، ۱۳۶۳

  
ایمان، ساعت ِ ٦:٤۳ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• يادآوری •

ياشار قاجار و عابد توانچه و مانا نيستانی و رامين جهانبگلو هنوز تو زندانن، و خيلی‌های ِ ديگه که من نمی‌شناسم يا يادم نيست. اين رو می‌نويسم که يادم نره، که يادمون نره. به بندمون کشيدن و دم نزديم... يادمون نره...

اين رو هم بخونيد.

  
ایمان، ساعت ِ ٢:۳٦ ‎ق.ظ.، روز ِ پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• بشنو و بخند! •

می‌بينی؟ آدم‌ها حرف ِ مفت زياد می‌زنن! از قديم گفتن حسود هرگز نياسود! پس بذار حسودی‌شون بشه به من و تو. بذار ببينيم با اين حسادت کجا رو می‌گيرن!

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ.، روز ِ جمعه ۱٢ خرداد ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• برای ِ ياشار •

به ياشار قاجار خيلی ظلم شد...

دو سال و خرده‌ای پيش بود که بهم گفت می‌خواد يه انجمن ِ دانش‌جويی درست کنه برای ِ دفاع از حقوق ِ بشر. دنبال ِ آدم ِ پايه می‌گشت. من البته پايه‌ی ِ اين‌جور کارها نبودم. حقيقتش رو بگم، چون پايه‌ی ِ دادن ِ هزينه‌ی ِ جدی برای ِ کارهای ِ سياسی نبودم. ياشار هرگز نتونست اون انجمن رو تأسيس کنه. احتمالاً چون هيچ دانش‌جويی حال و حوصله‌ی ِ اين‌جور کارها رو نداشت. بعدها دبير ِ انجمن ِ اسلامی شد. يه سری گفتن از آمريکا پول می‌گيره. يه سری هم گفتن از هاشمی رفسنجانی پول می‌گيره. هميشه آدم ِ معتدلی بود، برای ِ همين هم بود که همه بهش فحش می‌دادن. کسی که می‌خواست از حقوق ِ بشر دفاع کنه، حالا خودش چند روزه که بازداشت شده. امروز يکی از دوست‌هام گفت که اين‌جور آدم‌ها فعاليت ِ درست و حسابی‌ای نمی‌کنن و خطری برای ِ حکومت ندارن. من به خاطر ِ علاقه‌ای که به اون دوست داشتم، هيچ دفاعی از ياشار نکردم.

من اين‌جا از ياشار می‌نويسم، چون از خودم بدم می‌آد. چون وقتی آدمی مثل ِ اون رو می‌بينم، و مظلوميتش رو حس می‌کنم، و هيچ دفاعی ازش نمی‌کنم، حالم از خودم به هم می‌خوره. هفته‌ی ِ پيش می‌خواستم عکس‌های ِ تجمع‌هامون رو بذارم اين‌جا. ولی نذاشتم، چون ترسيدم.

لعنت به اين حکومت که آدم‌ها رو اين‌طور بدبين کرده. لعنت به اين ايدئولوژی که بين ِ آدم‌ها مرز می‌کشه. لعنت به اين فرهنگ ِ ايرانی که قضاوت کردن رو اين‌قدر آسون می‌کنه. هميشه راحت‌تره که آدم کاری نکنه و به کسايی که کاری می‌کنن انتقاد کنه، تا اين که خودش کاری بکنه. هميشه راحت‌تره که آدم حکم ِ کلی بده، تا اين که مسأله رو بررسی و تحليل کنه.

الآن احتمالاً ياشار توی ِ سلول ِ انفرادی وضع ِ بدی داره. بازجويی‌ها و خصوصاً تک‌نويسی‌ها توی ِ روزهای ِ اول امان ِ مقاوم‌ترين آدم رو هم می‌بره. و من اين‌جا جز ريختن ِ چند قطره اشک، هيچ کاری براش نمی‌کنم. دوستی می‌گفت هر آدمی که غيرت داره بايد بلند شه تا برای ِ آزادی‌ش تجمع کنيم. آره، من بی‌غيرت بودم.

انجمن بايد تو دست ِ دانش‌جوها می‌موند تا آزادی برای ِ دانش‌گاه بمونه. اين کار هزينه داشت. هزينه‌ش رو ياشار داره می‌ده. و ماهايی استفاده‌ش رو خواهيم برد که هيچ زحمتی به خودمون نداديم. چون هميشه ياد گرفتيم که موقع ِ هزينه دادن آخرين نفر باشيم و موقع ِ استفاده بردن اولين نفر. اما ما يه جايی هزينه‌ی ِ بی‌عاری‌مون رو خواهيم داد، بدون ِ شک.

ياشار رو آزاد کنيد. آخه از چی‌ش می‌ترسيد؟ اون که جز گفتن و نوشتن کاری نکرد. مگه چيزی بيش‌تر از حقش می‌خواست؟ مگه حرفی جز حرف‌هايی زد که همه‌ی ِ دانش‌جوها می‌زنن؟ نگه داشتن ِ اون تو زندان چه فايده‌ای به حال ِ شما داره؟ به خدا حکومت با ظلم باقی نمی‌مونه. من نمی‌دونم به چه چيزی باور داريد. ولی هر اعتقادی که داشته باشيد حتماً قبول داريد که آدم نتيجه‌ی ِ اعمالش رو می‌بينه. خانواده‌ی ِ ياشار نگرانند. بيش‌تر از اين به خودتون و جامعه‌تون بد نکنيد. کمی فکر کنيد... ياشار رو آزاد کنيد.

ناراحتم و عصبانی، و نگران ِ ياشار... به ياشار خيلی ظلم شد.

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٢٤ ‎ق.ظ.، روز ِ چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• وقتی کار از کار گذشته •

باورش سخته... آدم وقتی يه فاجعه رو تو يه فيلم می‌بينه يا در موردش می‌شنوه، احساس می‌کنه خيلی ازش دوره. حرف زدن در موردش خيلی آسونه. ولی وقتی فاجعه به يکی از نزديک‌ترين دوست‌هات اصابت می‌کنه، می‌بينی که اصلاً دور نيست. و بعد می‌بينی که هيچ کاری نمی‌تونی انجام بدی. فقط می‌تونی کنارش بشينی و باهاش گريه کنی. عمق ِ فاجعه رو می‌تونی تو لرزش ِ صداش حس کنی. ولی حتا نمی‌تونی بهش بگی «ناراحت نباش». نه... دقيقاً هيچ غلطی نمی‌تونی بکنی.

  
ایمان، ساعت ِ ٩:۱٥ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ٦ خرداد ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• فهميدن •

- تو هنوز بچه‌ای، نمی‌فهمی.
- نه! تو زيادی بزرگی، نمی‌فهمی.

  
ایمان، ساعت ِ ۸:٥٥ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ٦ خرداد ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• ... •


“And when you need a light in the lonely nights
Carry me like a fire in your heart”

Carry Me, Flying Colours, Chris de Burgh

  
ایمان، ساعت ِ ۸:٤٦ ‎ق.ظ.، روز ِ پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• خنده و فراموشی •

حرفی نيست... بايد خنديد و فراموش کرد. حتا در برابر ِ کسی که از زجر دادن ِ تو لذت می‌بره...

  
ایمان، ساعت ِ ٩:۱٠ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• ليبرال قبل از دموکرات •

من دموکرات هستم؛ ولی بيش‌تر از دموکرات بودن، ليبرالم. اگه رأی ِ اکثريت بخواد آزادی‌های ِ اساسی ِ من و هم‌فکرانم رو بگيره، در مقابلش می‌ايستم.

  
ایمان، ساعت ِ ٢:۳۱ ‎ق.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳۸٥
تگ‌ها: