• تلخ و شيرين •

چريک ِ عزيز راست می‌گه که ”ما در این عمر ِ درازی که از خدا گرفتیم، آدم‌های ِ زیادی دیدیم که اعلام کردن که دیگه وب‌لاگ نخواهند نوشت...“ من اين‌جا می‌نويسم. نوشتن زندگی ِ منه، اگه ننويسم چه کنم!

“Love is the sour and the sweet... The sweet is never as sweet without the sour.”

— Vanilla Sky (2001), Cameron Crowe

  
ایمان، ساعت ِ ٥:٠٦ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• دست‌نوشته‌هايم... •

دوست نداشتم فعلاً دوباره اين‌جا بنويسم. البته اتفاق ِ جالبی افتاد که خودم ابتدائاً قصدش رو نداشتم. با واکنش‌هايی که از افراد ِ مختلف نسبت به نوشته‌ی ِ آخرم دريافت کردم، فهميدم که نوشته‌های ِ من برای ِ هر کسی چه‌قدر اهميت داره. چيزهای ِ زيادی فهميدم. دوستی از اون سر ِ دنيا نوشته‌ی ِ من رو خونده بود و نگرانم شده بود و حالم رو می‌پرسيد، در حالی که خيلی از نزديک‌ترين دوستانم اصلاً آدرس ِ وب‌لاگم يادشون نبوده که... بگذريم... اگه سکوت ِ اين‌جا رو می‌شکنم، دليلش فقط اين شعر ِ زيباست، سروده‌ی ِ نِزار قَبّانی، ترجمه‌ی ِ يغما گلرويی:

بيروت می‌سوزد و من دوستت می‌دارم

[...]

۳
وقتی بيروت می‌سوخت
و هر کس به فکر ِ نجات ِ دارايی ِ خود بود،
من ناگهان به ياد آوردم
که هميشه تو را دوست داشته‌ام
و تو تنها اندوخته‌ی ِ گران‌بهای ِ منی!
اما مجبور بودم ميراث ِ عشق‌مان را با خود ببرم
از پايتخت ِ شگفت‌آوری که يک روز
صندوق ِ جادويی ِ ما بود
و ما هدايای ِ کوچک‌مان را در آن پنهان می‌کرديم:
علامت‌هايی که تنها ما دو نفر معنای ِ آن‌ها را می‌دانستيم
و دست‌نويس ِ شعرهايی که با مداد برايت نوشته بودم
و هيچ‌کس جز تو آن‌ها را نخواند!
کتاب‌ها،
تابلوها،
صفحه‌ها،
سينی‌های ِ سراميک،
بسته‌های ِ پستی،
آن جاکليدی که به تمام ِ زبان‌های دنيا
رويش نوشته شده بود: دوستت دارم!
و عروسک‌هايی که يادگار ِ عشق ِ تو بودند:
از بالکان و يونان،
از مراکش و فلورانس،
از سنگاپور و تايلند،
از شيراز و نينوا،
از ازبکستان،
و شال ِ حرير ِ سرخی
که از اسپانيا برايت آورده بودم
و هنگامی که آن را بر شانه می‌انداختی،
می‌فهميدم چرا طارق بن زياد
برای ِ تصرف ِ اندلس می‌جنگيد!
من هم می‌جنگيدم
همه‌ی ِ عمر را می‌جنگيدم تا به کشتی‌هايم اجازه داده شود
در دريای ِ چشمانت لنگر اندازند!

[...]

ــــ جهان در بوسه‌های ِ ما زاده می‌شود، يغما گلرويی، دارينوش

توضيح: طارق بن زياد نخستين سردار ِ عرب بود که با گذشتن از منطقه‌ای که اکنون به نام ِ اوست (جبل الطارق) وارد ِ اسپانيا شد.

  
ایمان، ساعت ِ ٢:۳۱ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• خفگی •

با اين وضعيت ترجيح می‌دم فعلاً اين‌جا چيزی ننويسم. به دعاتون احتياج دارم.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ.، روز ِ جمعه ٦ امرداد ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• ... •

بزرگ‌ترين گناهی که انسان می‌تونه مرتکب بشه، اينه که وقتی کسی بهش احتياج داره، کمکش نکنه.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٥
تگ‌ها: