• از تلمود •

“When a person does a good deed when he or she didn't have to, God looks down and smiles and says, ‘for this moment alone, it was worth creating the world.’ ”

— The Talmud

توضیح: تلمود یکی از متون ِ اصلی ِ آئین ِ یهود است.

  
ایمان، ساعت ِ ٧:۳٠ ‎ب.ظ.، روز ِ یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• بازبينی •

یه دوست ِ عزیزی به نام ِ محمد ازم خواست که یه سؤالی رو این‌جا مطرح کنم، و از خواننده‌های ِ این وب‌لاگ بخوام که نظرشون رو بنویسن. من هم گفتم چشم!

سؤال اینه: چه عواملی باعث می‌شه یه متن/فیلم رو چند بار بخونید/ببینید، و چه عواملی باعث می‌شه وسط ِ کار بذاریدش کنار؟

البته فکر کنم پاسخ ِ این سؤال برای ِ یه دوست عزیز ِ دیگه به نام ِ فرزاد هم مهم باشه!

خود ِ من، وقتی احساس می‌کنم که یه اثر ِ هنری ظرافت‌هایی داره که با یه بار تجربه منتقل نمی‌شن، و هنوز حرف برای ِ گفتن داره، دوباره و چندباره می‌خونمش/می‌بینمش، خصوصاْ وقتی که با شخصیت‌ها هم‌ذات‌پنداری داشته باشم. من رو دیالوگ خیلی حساسم، و وقتی عاشق ِ دیالوگ‌های ِ یه فیلم بشم، ولش نمی‌کنم. در مورد ِ کتاب هم همین‌طور. کلاْ خیلی به quoteها علاقه‌مندم. در مقابل، وقتی می‌بینم یه اثر، ارزش ِ زمانی رو که بخوام صرفش کنم نداره، خیلی راحت ولش می‌کنم. این معمولاْ موقعی پیش می‌آد که احساس کنم حرف ِ زیادی برای ِ من نداره.

  
ایمان، ساعت ِ ٩:٠٦ ‎ب.ظ.، روز ِ جمعه ٢۸ مهر ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• ... •

”هنگام ِ آن است که تمامت ِ نفرت‌ام را به نعره‌يی بی‌پايان تُف کنم.
من بامداد ِ نخستين و آخرين‌ام
هابيل‌ام من
بر سکّوی ِ تحقير
شرف ِ کيهان‌ام من
تازيانه‌خورده‌ی ِ خويش
که آتش ِ سياه ِ اندوهم
                              دوزخ را
از بضاعت ِ ناچيزش شرم‌سار می‌کند.“

— در جدال با خاموشی، مدايح ِ بی‌صله، احمد شاملو

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• شيشه‌ای که خرد شد، تکه‌تکه شد... آيا راه ِ برگشتی هست؟ •

به خودم يادآوری می‌کنم... صبر... خويشتن‌داری... حتا در سخت‌ترين لحظه‌ها... آزمودن ِ تمام ِ راه‌ها قبل از دست بردن به آخرين راه ِ حل... دوستی... عدم ِ خشونت... به خودم ياد‌آوری می‌کنم...

اما... آيا اون‌ها هم اين چيزها رو به خودشون يادآوری می‌کنن؟ اصلاً می‌فهمن که اگه من کوتاه می‌آم دليلش چيه؟ چيزی از دوستی‌مون يادشون هست؟ يک ذره شرم و حيا تو وجودشون باقی مونده؟... شک دارم... بدجوری شک دارم.

من يه سری اصولی دارم که به‌شون پای‌بندم. توصيه می‌کنم کسی پای‌بندی ِ من رو به اصولم آزمايش نکنه. چون اگه بعضی از حريم‌ها رو شکسته ببينم، ابايی از شکستن بعضی حريم‌های ِ ديگه ندارم... اميدوارم کار از اينی که هست باريک‌تر نشه.

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٠٧ ‎ق.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• نوستالژی •

اين واژه‌ی ِ «سال‌بالايی» هم از اون عبارات ِ باحال ِ دانشگاهه! تا سال ِ دوم، هر ديالوگی که به «يکی از بچه‌های ِ سال‌بالايی گفته» ختم بشه، در حکم ِ وحی ِ منزله. اما به سال ِ سوم که می‌رسی، خودت می‌شی سال‌بالايی. تو سال ِ چهارم ديگه سال‌بالايی‌ای وجود نداره، فقط سال‌پايينی هست، که شامل سال‌اولی‌ها تا سال‌سومی‌ها می‌شه. گاهی دلت می‌خواد فرار کنی از واقعيت، اما هی نگاه می‌کنی و می‌بينی که کاری نمی‌شه کرد، داره تموم می‌شه. بايد کم‌کم جمع کنی بری. جايی که به‌ترين لحظه‌های ِ زندگی‌تو توش گذروندی ديگه حوصله‌ی ِ تو رو نداره. اون‌قدر آدم‌های ِ جديد اومدن ـــ و تو هيچ‌کدومو نمی‌شناسی ـــ که ديگه برای ِ تو جا نيست. هرجور می‌خوای وانمود کنی که اوضاع هنوز مثل ِ قبله، نمی‌شه. ديگه مثل ِ قبل نيست. ديگه از اون هيجان خبری نيست. ديگه اون جمع‌ها جمع نمی‌شه...

مثل يه راه‌رو ِ بلند می‌مونه. به انتها که نزديک می‌شی، حرکتت رو کند می‌کنی. نمی‌خوای، هيچ‌جوره نمی‌خوای تموم شه.

  
ایمان، ساعت ِ ۸:۳٠ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• Function •

Who is but the form following the function of what.”

— V for Vendetta (2006), James McTeigue

می‌شه گفت اين نهايت ِ اعتقاد ِ يه انسان به هدفشه. اگه بيش‌تر از اين حرفی بزنم موضوع رو به ابتذال کشيدم. فقط اين رو بگم که اين فيلم رو بايد ديد ـــ نويسنده‌هاش برادران ِ واچفسکی‌اند، نويسنده‌ها و کارگردان‌های ِ سه‌گانه‌ی ِ ماتريکس.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• کادر ِ کوچک ِ نگاه ِ من •

همان‌جا بايست.
نزديک‌تر اگر بيايی
در کادر جا نمی‌شوی...
همان‌جا بايست.

  
ایمان، ساعت ِ ۸:۳۸ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• خودستايی •

يادم می‌آد...

Love does not brag, it is not puffed up.

شرمنده می‌شم. فکر کنم برای ِ گناه‌هايی از اين دست هيچ عذر و بخششی وجود نداره. هرگز قابل ِ جبران نيست.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ.، روز ِ یکشنبه ٢ مهر ۱۳۸٥
تگ‌ها: