• My Salvation •

تو ای الهه‌ی ِ باران
بانوی ِ یاس ِ سپید
فرزند ِ خدا بر زمین
مسیح ِ من...
ای مسیحای ِ کوچک و نازنین ِ من
دمنده‌ی ِ روح ِ زندگی در من
دوستت می‌دارم.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• خساست در پذيرفتن ِ مهربانی •

معیار ِ بخشنده بودن ِ آدم‌ها، این نیست که «کی به دیگران لطف می‌کنه». معیار ِ خیلی مناسب‌تر اینه که «کی لطف ِ دیگران رو می‌پذیره». من دیروز به این اعتقاد پیدا کردم.

  
ایمان، ساعت ِ ۸:۳۳ ‎ب.ظ.، روز ِ پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• Marriage •

“I don’t believe in marriage... No, I really don’t. Let me be clear about that. I think at worst it’s a hostile political act, a way for small-minded men to keep women in the house and out of the way, wrapped up in guise of tradition and conservative religious nonsense. At best, it’s a happy delusion – these two people who truly love each other and have no idea how truly miserable they’re about to make each other. But... But… When two people know that, and they decide with eyes wide open to face each other and get married anyway, then I don’t think it’s conservative or delusional. I think it’s radical and courageous and very romantic.”

Frida (2002), Julie Taymor

  
ایمان، ساعت ِ ۱:۱٦ ‎ق.ظ.، روز ِ یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• همين •

حالا هرچی بگی «منظوری نداشتم»، اصلاً بگی «غلط کردم»... چه فایده... کاری کردم که باعث ِ رنجش ِ یه دوست ِ خوب شد، و این حرف‌ها هیچ فایده‌ای نداره. کاش لال شده بودم اون لحظه...

پی‌نوشت: چرا تمام ِ وقایع ِ بد ِ دنیا باید هم‌زمان پیش بیاد؟ یعنی واقعاً من این‌قدر مزخرف شدم؟!

  
ایمان، ساعت ِ ٩:۳۳ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• دارالمجانين •

اتهام: عشق.
تفهيم ِ اتهام: به ضرب ِ مشت و لگد.
شاکی، قاضی، دادستان، هيأت ِ منصفه: ذيلاً شرح داده شده.

به هر حال

”وقتی به کودکی عقب‌مانده
غذا می‌دهی
گاهی ده بار روی‌ات بالا می‌آورد
هرگز به ذهن‌ات نمی‌رسد
به صورت معوج‌اش سيلی بزنی

گاهی در شهر هم
بدن‌هايی درست با روح‌هايی کج
شايد بيست بار روی‌ات بالا بياورند

فرقی می‌کند؟“

پاگرد، سارا محمدی

  
ایمان، ساعت ِ ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ.، روز ِ پنجشنبه ٤ آبان ۱۳۸٥
تگ‌ها:


• توحيد •

”وقتی رسوندنش بیمارستان، خون ِ زیادی ازش رفته بود. خواست ِ خدا بود که زنده موند.“

این یه دیالوگ از یه سریال ِ تلویزیون ِ جمهوری ِ اسلامی بود. و جز این نیست که این دیالوگ واقعیت داره و خیلی از آدم‌ها تو این دنیا، مشابه ِ این حرف رو هر روز تکرار می‌کنند. این جمله ظاهراً حکایت از اعتقاد ِ مذهبی گوینده داره. در حالی که به نظر ِ من، اعتقادی که پشت ِ این جمله هست، بزرگ‌ترین خطر برای ِ ارتقای ِ تفکر ِ توحیدی تو هر جامعه‌ست. معنای ِ تلویحی این جمله اینه که «چون» خون ِ زیادی از یارو رفته، «پس» نیاز به خواست ِ خدا برای ِ زنده موندن داشته. یعنی اگه ما در یه موقعیت ِ خطرناک قرار داشته باشیم، به کمک ِ خدا احتیاج داریم. در حالت ِ عادی، نیازی به
نظر ِ مساعد ِ خدا نیست. یعنی اگه ما به کمک ِ علم بتونیم خطراتی رو که برامون وجود داره محدود کنیم، حوزه‌ی ِ نفوذ ِ خدا رو کم کردیم. خب چرا کسی از خودش نمی‌پرسه دلیل ِ این چیه که با پیش‌رفت ِ علم، دیگه کسی احساس ِ نیاز به خدا نمی‌کنه؟ دلیلش آیا چیزی جز همین اعتقاد ِ بچگانه‌ست؟ آیا جز اینه که علت ِ ناکام موندن ِ دین در جلب ِ نظر ِ اجتماع، همین مزخرفاتیه که هرروزه از دهان ِ دین‌داران شنیده می‌شه؟ خدایی که نقطه‌ی ِ قوتش، در نقطه‌ی ِ ضعف ِ انسان نهفته باشه، خب بدیهیه که با قوی‌تر شدن ِ انسان، ضعیف‌تر می‌شه. کمی به این مسأله فکر کنید... دین چیه و بی‌دینی چیه؟ توحید چیه؟

  
ایمان، ساعت ِ ٦:٥۸ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ۱ آبان ۱۳۸٥
تگ‌ها: