• از تو کجا گریزم؟ •

ای توبه​ام شکسته، از تو کجا گریزم؟
ای در دلم نشسته، از تو کجا گریزم؟
ای نور ِ هر دو دیده، بی​تو چگونه بینم؟
وی گردنم ببسته، از تو کجا گریزم؟
ای شش جهت ز نورت چون آینه​ست شش‌رو
وی روی ِ تو خجسته، از تو کجا گریزم؟
دل بود از تو جسته جان بود از تو رسته
جان نیز گشت خسته، از تو کجا گریزم؟
گر بندم این بصر را، ور بگسلم نظر را
از دل نه​ای گسسته، از تو کجا گریزم؟

— مولانا

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٠٧ ‎ق.ظ.، روز ِ یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦
تگ‌ها: عشق، شعر، عرفان


• داستان ِ کوتاه •

«زندگی کلاً چیز ِ مزخرفیه!» افکار ِ پسر در حال ِ چرخ زدن در همین حول و حوش بود. به پیتزای ِ نیم‌خورده نگاهی انداخت. دیگر سرد ِ سرد شده و از دهان افتاده بود. این‌جور وقت‌ها پنیر ِ پیتزا مثل ِ لاستیک می‌شود. «اگه بخورم، بالا می‌آرم؛ اگه نخورم، گشنه می‌مونم!» پشت ِ میز ِ بغلی دختر هنوز همان‌طور مات و مبهوت نشسته بود. ظاهر ِ خاصی نداشت، اما به دلش می‌نشست. غمی که در چهره‌اش بود او را ناراحت می‌کرد. خواست یک تکه‌ی ِ دیگر از پیتزای ِ پپرونی‌اش بردارد که ناگهان دختر شروع کرد به گریه. خشکش زد. دست از غذای ِ ماسیده کشید و چند ثانیه همین‌جور او را نگاه کرد. چند نفر ِ دیگر هم در آن رستوران ِ کوچک ِ بی‌سلیقه بودند، اما توجه ِ زیادی به این اتفاق نکردند ـــ اصلاً به آن‌ها چه ربطی داشت. یک دست‌مال ِ کاغذی از جعبه بیرون کشید و خواست بلند شود که آثار ِ سس ِ گوجه‌فرنگی ِ روی ِ دستش را بر دست‌مال دید. دست و صورتش را پاک کرد و یک دست‌مال ِ دیگر بیرون کشید. «ـــ می‌تونم کمکی بکنم؟» دختر سرش را بالا آورد و نگاه ِ ناخوش‌آیندی به او کرد. دست‌مال را به سمتش گرفت. اما او جوابی نداد و از جعبه‌ی ِ روی میز ِ خودش یک دست‌مال برداشت. پسر داشت فکر می‌کرد که احتمالاً به‌تر بوده دستمال را با جعبه به او تعارف می‌کرده. شاید در این صورت این‌طور به او بی‌توجهی نمی‌کرد. «چه‌قدر از این آداب ِ بی‌سروته ِ اجتماعی بدم می‌آد!» احساس کرد که روز ِ بدش کامل شده و وقتش است که پول ِ غذا را حساب کند و برود. «ـــ چه‌قدر شد جناب؟» بقیه‌ی ِ پول را گرفت و رفت سر ِ میزش که کیفش را بردارد. «ـــ ببخشید آقا... ممنون که...» نگاهش کرد. دوباره به دلش نشست. لب‌خند زد: «ـــ می‌تونم کمکی بکنم؟» دختر مردد بود. هنوز حال ِ گریه داشت. «ـــ ممم...» هر دو نگاهی به میز انداختند. همبرگر ِ او هم نیمه‌کاره مانده بود. «ـــ یه کافه‌رستوران همین نزدیکی‌ها هست. یه کم بالاتر از چهارراه، اون‌ور ِ خیابون. اگه اونو یادم بود هرگز همچین جای ِ مزخرفی نمی‌اومدم!» متوجه شد صدایش آن‌قدر بلند بوده که همه داشتند چپ‌چپ نگاهش می‌کردند. دختر پرسید: «ـــ بستنی ِ میوه‌ای هم داره؟» «ـــ بستنی ِ میوه‌ای هم داره.»

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٢٧ ‎ب.ظ.، روز ِ جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦
تگ‌ها: زندگی، عشق


• عنوان نداره •

فیلم‌های ِ زیادی با این موضوع ساخته شده که اگه آدم بدونه زمان ِ کوتاهی تا مرگش باقی مونده، تو این مدت چی‌کار می‌کنه. معمولاً نشون می‌دن که طرف متحول می‌شه و کارهایی رو انجام می‌ده که همیشه می‌خواسته بکنه ولی به هر دلیل نمی‌کرده. داشتم فکر می‌کردم اگه مثلاً به من بگن یه هفته‌ی ِ دیگه می‌میرم، چه می‌کنم. و هرچی فکر کردم دیدم هیچ کار ِ خاصی ندارم که بکنم. احتمالاً در این یه هفته هم همون کارهایی رو می‌کنم که در ۴ سال ِ اخیر می‌کردم، حالا شاید کمی بالا و پایین. این خوبه یا بد؟!

  
ایمان، ساعت ِ ٧:٤٠ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦
تگ‌ها:


• تمثيل ِ علف‌های ِ هرز •

این تمثیل ِ بسیار زیبا از انجیل ِ متی‌ست، در دفاع از چیزی که امروز آزادی‌های ِ مدنی نامیده می‌شه. خوندنش رو هم به کسایی که فکر می‌کنن متون ِ دینی یه مشت جزمیات ِ بی‌ارزشه، و هم به کسایی که دین رو بهانه‌ی ِ سرکوب ِ آزادی می‌کنن توصیه می‌کنم:

The Parable of the Weeds

13:24 He presented them with another parable: “The kingdom of heaven is like a person who sowed good seed in his field. 13:25 But while everyone was sleeping, an enemy came and sowed weeds among the wheat and went away. 13:26 When the plants sprouted and bore grain, then the weeds also appeared. 13:27 So the slaves of the owner came and said to him, ‘Sir, didn’t you sow good seed in your field? Then where did the weeds come from?’ 13:28 He said, ‘An enemy has done this.’ So the slaves replied, ‘Do you want us to go and gather them?’ 13:29 But he said, ‘No, since in gathering the weeds you may uproot the wheat with them. 13:30 Let both grow together until the harvest. At harvest time I will tell the reapers, “First collect the weeds and tie them in bundles to be burned, but then gather the wheat into my barn.”’”

— Gospel of Matthew, New English Translation

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٦
تگ‌ها:


• در ادامه‌ی ِ پست ِ قبل و کامنت‌هاش •

علت ِ مخالفت ِ من با جمع‌گرایی (collectivism) و طرف‌داری‌م از فردگرایی
(individualism)، شکم‌سیری و افسردگی یا حتا مجردی نیست! خیلی از
نوشته‌های ِ اخیر ِ من مستقیم یا غیرمستقیم به همین موضوع مربوط می‌شن ـــ که عمدتاً با انتقاد و بعضاً با سرزنش مواجه شدند. قبل از ادامه‌ی ِ حرف‌هام، یه مثال ِ معروف رو مرور می‌کنم.

می‌گن چند تا میمون رو گذاشتند تو یه قفس. میمون‌ها برای ِ رسیدن به موزهایی که یه جای ِ مرتفع گذاشته شده بود، باید ازش بالا می‌رفتن. اما سیستمی طراحی شده بود که به محض ِ بالا رفتن ِ یک میمون از اون‌جا، رو سر ِ بقیه‌ی ِ میمون‌ها آب ِ یخ ریخته می‌شد. میمون‌های ِ بی‌چاره رابطه‌ی ِ علت-معلول بین ِ بالا رفتن ِ یک میمون و سرازیر شدن ِ آب ِ یخ رو بعد از چند بار آزمایش درک کردند. بعد از اون، هر میمونی که می‌خواست از اون‌جا بالا بره، بقیه می‌پریدند و با خشونت جلوشو می‌گرفتند. و دیگه هیچ میمونی جرأت نمی‌کرد بالا بره. یه مدت که گذشت، یکی از این میمون‌ها رو با یه میمون ِ جدید که از همه‌چی بی‌خبر بود عوض کردند. وقتی وارد ِ قفس شد، موزها رو اون بالا دید و خواست بره یه دونه برداره که بقیه ریختند کتکش زدند. این میمون اصلاً از ماجرای ِ آب ِ یخ مطلع نبود و نمی‌دونست «چرا» پاسخ ِ اقدام برای ِ برداشتن ِ موز، کتک خوردنه. یک میمون ِ دیگه رو هم عوض کردند و مشابه ِ این اتفاق تکرار شد. با این تفاوت که اون میمونی هم که علت ِ این واکنش رو نمی‌دونست به جمع ِ حمله‌کننده‌ها پیوست. با عوض کردن ِ دونه‌دونه‌ی ِ میمون‌ها، کار به جایی رسید که تمام ِ میمون‌ها جدید بودند و هیچ‌کدوم دوش ِ آب ِ یخ رو تجربه نکرده بودند و از اون رابطه‌ی ِ علت-معلول خبر نداشتند. و با تمام ِ این احوال، هر میمونی رو که می‌خواست بالا بره لت‌وپار می‌کردند. اون سیستم ِ آب ِ سرد مدت‌ها بود که اصلاً قطع شده بود اما باز هیچ میمونی جرأت ِ برداشتن ِ موز نداشت. یعنی علت دیگه وجود نداشت و کسی هم ازش خبر نداشت ولی معلول هنوز برقرار بود.

این قضیه شاید واقعاً رخ داده باشه، و شاید هم فقط محصول ِ یه ذهن ِ خلاق باشه. اما تفاوت ِ چندانی نداره. رفتار ِ این میمون‌ها، مدل ِ خوبی برای ِ بعضی از رفتارهای ِ ما انسان‌هاست. جامعه قواعدی رو به افراد دیکته می‌کنه، در حالی که اگه علت ِ اون قواعد رو از تک‌تک ِ افراد بپرسیم، شاید خیلی‌ها اظهار ِ بی‌اطلاعی کنند، یا شاید دلایلی رو بیان کنند که با هم در تضاد باشند. نکته این‌جاست که «همین» افرادی که از فلسفه‌ی ِ این قواعد بی‌خبرند، ممکنه کسی رو که نقض‌شون می‌کنه به طرق ِ مختلف تنبیه کنند. و باز «همین» افراد، ممکنه خودشون یه جای ِ دیگه قربانی ِ یک رفتار ِ مشابه بشن.

معروفه که می‌گن تلخ‌ترین حوادت ِ تاریخ رو «جمع»ها رقم زدند، نه «فرد»ها. هولوکاست رو هیتلر ایجاد نکرد، میلیون‌ها طرف‌داران ِ نازیسم ایجاد کردند. احمدی‌نژاد رو خامنه‌ای سر ِ کار نیاورد، میلیون‌ها طرف‌داران ِ پوپولیسم سر ِ کارش آوردند. جنگ رو صدام به راه ننداخت، میلیون‌ها طرف‌داران ِ پان‌عربیسم به راه انداختند.

تنها راه ِ مقابله با این حوادث ِ تلخ، «فردگرایی»یه. تا وقتی که جمع‌ها تمام ِ تصمیمات رو برای ِ فردها بگیرند، مشابه ِ این اتفاقات تکرار می‌شه. برای ِ همینه که باید به پوزه‌ی ِ جمع افسار بست. باید دولت رو کوچک کرد. باید با انحصار ِ اقتصادی مقابله کرد. باید قوانین رو کاهش داد. و در یک کلام، باید آزادی‌های ِ فردی رو گسترش داد.

  
ایمان، ساعت ِ ٤:٤٢ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٦
تگ‌ها: