• ... •

دوست ِ عزیز،

سلام! البته شاید واژه‌ی ِ «دوست» چندان مناسب نباشد. چون تو هم دوست ِ من بوده‌ای، و هم جای ِ برادر ِ نداشته‌ام. اوضاع در آن گوشه‌ی ِ دنیا چه‌طور است؟ این‌جا حال ِ ما بد نیست. هرچند، مدتی‌ست که خدای‌مان حرفی با ما نمی‌زند. از تو چه پنهان، خدای ِ شما دروغ‌گو از آب درآمد. وعده‌ای که داده بودی پوچ و توخالی بود. نمی‌دانم اشکال ِ کار از ما بود یا از خدایان‌مان... تو چه فکر می‌کنی؟ به نظرت راهی برای ِ بیرون آمدن از این گندی که بالا آوردیم هست؟ از این خدایان کسی هست که کمک‌مان کند؟

منتظر ِ پاسخت هستم،
ش. ق.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦
تگ‌ها:


• عشق به شخص، عشق به شخصيت •

بعضی‌ها می‌گن عشق ِ واقعی وقتیه که اگه ازت پرسیدن چرا عاشقشی، بتونی دلایلت رو بگی؛ و در غیر ِ این صورت، تو فقط به ظواهر ِ اون شخص عاشق شدی و به زودی فراموشش می‌کنی.

حرف ِ جالبیه. اما خب، بعضی‌های ِ دیگه هم می‌گن اگه این‌جوری باشه، یعنی تو عاشق ِ ویژگی‌های ِ طرف شدی، و اگه یکی دیگه پیدا شه که مشخصات ِ به‌تری داشته باشه، عاشق ِ اون می‌شی.

نظر ِ شما چیه؟ (یک در دنیا و صد در آخرت از آن ِ کسی که یک جواب ِ درست و حسابی به این سؤال دهد و خانواده‌ای را از نگرانی درآورد!)

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٠٢ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦
تگ‌ها:


• Reputation •

خیلی تراژیکه این «بر باد رفته»، روایت ِ واقعی ِ زندگیه، با کسی تعارف نداره، به غایت غم‌انگیز، و البته امیدبخش. فکرشو بکن. مال ِ ۶۸ سال ِ پیش. چه فیلمی ساختند... و این عنوان چه‌قدر حق ِ مطلب رو ادا می‌کنه: بر باد رفته...

WOMAN: Another dance, and my reputation will be lost forever.
MAN: With enough courage, you can do without a reputation.

Gone with the Wind (1939), Victor Fleming

  
ایمان، ساعت ِ ٩:٢۱ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٦
تگ‌ها:


• بی‌ربط •

- می‌گذره.
- بدی‌ش همینه که می‌گذره.

— از شنبه تا پنج‌شنبه (۱۳۸۵)، حجت قاسم‌زاده اصل

- Norma, you're a woman of 50. Now grow up. There's nothing tragic about being 50, not unless you try to be 25.

Sunset Boulevard (1950), Billy Wilder

  
ایمان، ساعت ِ ٢:۱٩ ‎ق.ظ.، روز ِ شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٦
تگ‌ها:


• Vertigo •

کلاً راحت‌تره که آدم تو زندگی‌ش منتظر ِ چیزی نباشه.

باید زنگ می‌زدی.
چرا زنگ نزدی؟
باید زنگ می‌زدی؟
چرا باید زنگ می‌زدی؟

می‌بینی؟ کار به جاهای ِ باریک می‌کشه.

نباید زنگ می‌زدی.
نباید زنگ می‌زدم؟
دیگه زنگ نزنم؟

اما کاری‌ش نمی‌شه کرد.

دلت برام تنگ نمی‌شه.
دلم برات تنگ نشه؟

منتظرتم.

من دوستت دارم.

  
ایمان، ساعت ِ ۳:٢۸ ‎ق.ظ.، روز ِ دوشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٦
تگ‌ها: