• اتاق ِ شيشه‌ای •

آدم‌های ِ مختلف رفتارهای ِ مختلفی دارن. شاید کم‌تر خصوصیتی بشه پیدا کرد که تو تمام ِ آدم‌ها وجود داشته باشه. اما من در طول بیست سال و اندی زندگی ِ پرفرازونشیب، تونستم یک نقطه‌ی ِ مشترک در همه‌ی ِ کسانی که می‌شناسم پیدا کنم: هروقت کسی قول می‌ده که در مورد ِ فلان موضوع با هیچ‌کس صحبت نخواهد کرد، بدون ِ شک داره دروغ می‌گه! چون اون هم همین قول رو از کس ِ دیگه خواهد گرفت، و اون هم از یکی دیگه و ... هیچ حریمی برای ِ زندگی ِ خصوصی وجود نداره. آدم‌ها یا می‌دونن، یا در آینده‌ای نه چندان دور خواهند دونست. با علم ِ به این اصل ِ اساسی ِ زندگانی، دیگه چه دلیلی برای ِ پنهان‌کاری باقی می‌مونه؟!

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٦
تگ‌ها:


• Fucked Up Beyond Any Repair •

نوشته بودم دچار ِ نیهیلیسم نشدم. اما الآن چندان مطمئن نیستم! شاید هیچ‌وقت این‌قدر بی‌تفاوت به اطرافم نبودم... نه تنها حوصله‌ی ِ هیچ‌کس رو ندارم، که اصلاً اهمیتی به هیچ‌کس نمی‌دم. کارهایی که در شبانه‌روز انجام می‌دم به ترتیب ِ اهمیت این‌هاست: خوابیدن، فیلم دیدن، درس خوندن برای ِ کنکور، پیانو زدن، خوردن. ترجیح می‌دم اصلاً از خونه بیرون نرم. حال ِ دوش گرفتن و اصلاح ِ صورتم رو هم ندارم! دیدم تو یاهو مِسنجر (نه مَسنجر! از تلفظ‌های ِ غلط بدم می‌آد.) یکی جلوی ِ آی‌دی‌ش نوشته:

“I don't want to be a product of my environment. I want my environment to be a product of me.”

از The Departed (که به معنای ِ «رفتگان» است، نه ازدست‌رفته یا دور‌افتاده یا طردشده یا هر زهرمار ِ دیگه! از ترجمه‌های ِ غلط هم بدم می‌آد.) نقل کرده بود. فکر کردم نه تنها محیط ِ من محصولی از من نیست، که حتا من هم محصولی از محیطم نیستم. دارم هذیون می‌گم، نه؟! تو نظریه‌ی ِ سیستم به چنین چیزی چی می‌گفتیم؟ سیستم ِ ایزوله؟ چند وقت پیش یه دوستی می‌گفت فرد تو هر جمعی که بخواد عضو بشه باید بخشی از فردیتش رو فدا کنه. در جامعه‌شناسی در این زمینه کتاب‌ها نوشتن فکر کنم: socialization. من اگه نخوام socialize بشم کی رو باید ببینم؟ اگه بگم من همینم که هستم، حاضر نیستم از فردیت و شخصیتم دست بردارم، چه‌کار باید بکنم؟ مثل ِ مک‌مرفی می‌شم تو «پرواز بر فراز ِ آشیانه‌ی ِ فاخته» (نه دیوانه از قفس پرید! از دوبله که اصلاً متنفرم.)؟

پی‌نوشت: اساساً عضوی از یک جمع بودن به چه دردی می‌خوره؟ بارها پیش اومده که تو جمعی از دوستانم بودم، و چون احساس کردم اشتراک ِ زیادی با کسی ندارم، بیش‌تر سکوت کردم. و همه ازم ایراد گرفتن که چرا ساکتی، چرا چیزی نمی‌گی. و وقتی هم که اومدم حرفی زدم و نظری دادم، یا هیچ‌کس تحویل نگرفته یا این که مسخره کردن. تعجبی نداره البته. خاصیت ِ اجتماع ِ انسان‌ها همینه. باید حرفی رو بزنی که اون‌ها دوست دارن، وگرنه بی‌ربط و بی‌معنایی. خودبه‌خود حذف می‌شی. اگه بخوای خودت باشی، تو هر جمعی که بری غریبه‌ای...

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٤٦ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦
تگ‌ها:


• هيچ •

نوستالژی حس ِ قشنگیه. این که حس کنی چیزی رو که الآن نداری، یه زمانی در گذشته داشتی. اوتوپیسم هم همین‌طور؛ وقتی حس می‌کنی بالاخره یه روزی به اون چیزهایی که الآن نداری دست پیدا می‌کنی. خیلی‌هامون این ترانه‌ی ِ زیبای ِ Pink Floyd رو با خودمون زمزمه می‌کنیم:

“The grass was greener
The light was brighter
With friends surrounded
The nights of wonder”

— High Hopes, Division Bell

یا این جملات ِ به‌یادموندنی رو از John Lennon:

“Imagine all the people
Living life in peace
You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one”

— Imagine, Imagine

اما... اما این‌ها همه‌ش فرافکنیه. دروغ‌هاییه که به خودمون می‌گیم. هیچ گذشته‌ی ِ ایدئالی وجود نداشته. هیچ آینده‌ی ِ ایدئالی هم وجود نخواهد داشت. دوران ِ کودکی نه معصومانه بود، نه بی‌دغدغه بود، و نه به هیچ وجه خواستنی‌تر (یا نخواستنی‌تر) از دوران ِ جوانی. هیچ‌وقت و هیچ‌کجا رنگ ِ آسمون فرقی با الآن و این‌جا نداره. زندگی بالا و پایین داره، ولی هرگز اتفاق ِ خاصی رخ نمی‌ده. بشر تا بوده و خواهد بود درگیر ِ رنج‌ها و غم‌هاشه، و به دنبال ِ حقیقت و عشق و آزادی و آرامش. آرمان‌هایی ذهنی که هیچ‌کس در تاریخ به‌شون نرسیده...

عادت کردیم آرزوهامون رو به صورت ِ واقعیت بیان کنیم... آره خب، این خیلی آرامش‌بخشه که اگه الآن به‌مون خوش نمی‌گذره، فکر کنیم یه زمانی در گذشته خیلی به‌مون خوش می‌گذشته. یا این که مطمئن باشیم بالاخره عشق ِ ایدئال‌مون رو پیدا خواهیم کرد و خوش‌بخت خواهیم شد. مخدر. دیازپام ِ ۱۰.

ترجیح می‌دم به محسن نامجو گوش بدم که شعر ِ عمر خیام رو می‌خونه:

”بنگر به جهان چه طرف بربستم هیچ
وز حاصل عمر چی‌ست در دستم هیچ
شمع ِ طربم ولی چو بنشستم هیچ
من جام ِ جمم ولی چو بشکستم هیچ“

— بنگر به جهان، دماوند

پی‌نوشت: دچار ِ نیهیلیسم نشدم. جای ِ نگرانی نیست! فقط حاصل ِ چند روز تفکرات ِ پراکنده‌م رو نوشتم.

  
ایمان، ساعت ِ ۸:۳۳ ‎ب.ظ.، روز ِ جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦
تگ‌ها:


• جهنم! •

این تلخه که اطرافیانت نه تنها فکر کنن دچار ِ توهمی، که هیچ اهمیتی هم به «توهمات» ِ تو ندن، به خصوص که نزدیک‌ترین دوستانت باشند. اما چه می‌شه کرد، هیچ‌کس که جای ِ تو نیست. پس به جهنم! ”همیشه فاصله‌ای هست.“

  
ایمان، ساعت ِ ٧:٠٦ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦
تگ‌ها:


• نفت •

این یه دیالوگ از فیلم ِ سیریاناست که طولانیه، ولی به نظرم جالب اومد. نصیر شاه‌زاده‌ی ِ یک کشور ِ حاشیه‌ی ِ خلیج ِ فارسه و وودمن یک تحلیل‌گر ِ آمریکایی در زمینه‌ی ِ انرژی.

Nasir: What do you suppose they're up to, my brother and these American lawyers? Tell me, what are they thinking?
Woodman: What are they thinking? What are they thinking? They're thinking that it's running out. It's running out. And 90 percent of what's left is in the Middle East. Look at the progression. Versailles, Suez, 1973, Gulf War One, Gulf War Two. This is a fight to the death. So, what are they thinking? "Great." They're thinking, "Keep playing, keep buying yourself new toys. Keep spending $50,000 a night on your hotel room. But don't invest in your infrastructure. Don't build a real economy." So that when you finally wake up, they will have sucked you dry, and you will have squandered the greatest natural resource in history.
Nasir: Come with me, please... I studied at Oxford. I have a Ph.D. from Georgetown. I want to create a parliament. I want to give women the right to vote. I want an independent judiciary. I want to start a petroleum exchange in the Middle East, cut the speculators out of the business. Why are the major oil exchanges in London and New York anyway? I'll put all of our energy up for competitive bidding. I'll run pipe through Iran to Europe, like you proposed. I'll ship to China. Anything that achieves efficiency and maximizes profit. Profit which I will then use to rebuild my country.
Woodman: Great, that's exactly what you should do.
Nasir: Exactly. Except your president rings my father and says: "I've got unemployment in Texas, Kansas, Washington state." One phone call later, we're stealing out of our social programs in order to buy overpriced airplanes. We owed the Americans, but we've repaid that debt. I accepted a Chinese bid, the highest bid, and suddenly I'm a terrorist. I'm a godless communist.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ.، روز ِ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٦
تگ‌ها:


• Out of the Blue •

می‌دانستم از تو نیست
حتا پیش از آن که بازش کنم...

از تو بود!

  
ایمان، ساعت ِ ٩:٥٢ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦
تگ‌ها: