• عشق •

از این نوشته خوشم اومد:

«‌به معشوق‌ات می‌گویی دوست‌ات دارم. زمانی می‌بینی این گفتن و فقط گفتن کافی نیست. همه‌چیز نیست. پس نگاه‌ش می‌کنی و در نگاه عشق‌ات را نشان می‌دهی. جایی درمی‌یابی که این هم تمام آن‌چه در ذهن‌ات طوفان به پا کرده را آزاد نمی‌کند. پس نوازش‌اش می‌کنی. می‌بوسی‌اش... و لحظه‌ای می‌رسد که می‌بینی نه کلام، نه نگاه، نه بوسه، هیچ‌کدام توان بیان آن همه عشق را ندارند. پس با تمام تن‌ات به او می‌گویی دوست‌اش داری...»

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٢٤ ‎ق.ظ.، روز ِ چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق


• شکرگزاری •

توحید یعنی در لحظه‌ای که بیش‌ترین رنج ِ جسمی یا روحی رو متحمل می‌شی، مثل ِ همیشه شکرگزار ِ خدا باشی. «چرا»شو نمی‌شه توضیح داد. فقط می‌شه فهمید.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ.، روز ِ چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٧
تگ‌ها: عرفان، درد


• بی‌خوابی •

بهت دروغ گفتم، با خنده. و بعد فهمیدم به تو نمی‌شه دروغ گفت. و بعد فهمیدم باید راستشو بهت بگم. و بعد فهمیدم تو از این که بهت دروغ گفتم ناراحت می‌شی...
ناراحت می‌شی...
ناراحت می‌شی...
ناراحت می‌شی...
و بعد من دیوانه شدم. و بعد تو نبودی. و بعد خوابم نبرد. و بعد من دوستت داشتم. خیلی خیلی دوستت داشتم. و بعد تو نبودی...
نبودی...
نبودی...
نبودی...
و من فقط دوستت داشتم. و من فقط دیوانه می‌شدم. و من فقط گریه می‌کردم.

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٥٦ ‎ق.ظ.، روز ِ یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق، زندگی، درد


• از سعدی ِ شیرازی •

گفتم ببینمش، مگرم درد ِ اشتیاق
ساکت شود، بدیدم و مشتاق‌تر شدم

  
ایمان، ساعت ِ ٤:۳٠ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق، شعر