• جهت ِ اطلاع •

مدیریت ِ فن‌آوری ِ اطلاعات: ۹۷
مدیریت ِ صنعتی: ۶۲
مهندسی ِ صنایع ـــ سیستم‌های ِ اقتصادی-اجتماعی: ۱۱۵

  
ایمان، ساعت ِ ۳:٢٧ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ‌ها: زندگی


• ماجرای ِ یک بیرون‌روی •

وقتی دارم می‌رم طرف تو تاکسی «پینک فلوید» گذاشته. یادم رفته تو کیفم پول بذارم. اسم ِ تئاتر ِ موزیکال هست «حسن و دیو ِ راه ِ باریک ِ پشت ِ کوه». بدون ِ شک به‌ترین تئاتریه که تا حالا دیدم. خدا زیاد کنه این آقای ِ «افشین هاشمی» رو. دوستان به شدت معتقدند که باید موهامو کوتاه کنم. یه گروه ِ دیگه از دوستان رو می‌بینیم که خیلی تحویل‌مون نمی‌گیرن و خیلی تحویل‌شون نمی‌گیریم. نمی‌دونم چرا. بعضی‌هامون و بعضی‌هاشون حتا به زور دست می‌دن. می‌بوسمش و از این که این چند ساعت رو باهاش بودم خیلی خیلی خوش‌حالم. از فروشنده می‌پرسم «شکلات ِ کادوئی ِ تلخ دارین؟» می‌گه «به جاش کافی‌میکس ببر.» در راه ِ برگشت تاکسی‌ران ِ صدوبیست‌ساله اصرار داره که دارم می‌رم پیش ِ دوست‌دخترم و برای ِ همین آلتم راست شده. وقتی که می‌گم دارم از پیش ِ دوست‌دخترم برمی‌گردم باورش نمی‌شه تا این که با دست لمس می‌کنه و می‌بینه اون چیزی که راست شده پارچه‌ی ِ شلواره نه آلت. بعد می‌خواد یا یکی رو سوار کنه یا خودش شخصاً آلت ِ من رو ببوسه. با مقاومت ِ من بالاخره کوتاه می‌آد و پیاده‌م می‌کنه. به خونه که می‌رسم حدود ِ ۳۰ تا توت‌فرنگی می‌خورم و بعدش این پست رو می‌نویسم.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ.، روز ِ جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ‌ها: زندگی


• هنر و ایدئولوژی •

چند روز پیش به یه وب‌لاگی برخوردم که نویسنده‌ش اصرار داشت با یه مشت تحلیل ِ سطحی، مولانا رو عقب‌مونده و متحجر معرفی کنه. براش کامنت گذاشتم و انتقاد کردم. پاسخ داد که
درک ِ این حرف‌ها نیازمند ِ «ذهن و فکر ِ مدرن و منتقد»ه...

لینک نمی‌دم به اون وب‌لاگ. ازش بدم اومد. بدم اومد از این که طرف قادر نیست فارسی ِ امروزی رو درست و صحیح جمله‌بندی کنه، اون‌وقت اشعار ِ مولانا رو تحلیل می‌کنه. از این‌همه کوته‌نظری بدم اومد. طرف جواب ِ انتقاد ِ محترمانه رو این‌جوری می‌ده، اون‌وقت...

یاد ِ یکی دیگه می‌افتم که می‌گفت شاملو رو دوست نداره چون کمونیست بوده. و یکی دیگه که می‌گفت شاملو ملحد بوده...

کی می‌شه که ما یاد بگیریم هنر رو با عینک ِ ایدئولوژی نگاه نکنیم؟... کی می‌شه؟

بگذریم! این شعر ِ مولانا رو خیلی دوست دارم. و به کوری ِ چشم ِ آدم‌های ِ کوته‌نظر، به این هنرمند ِ بزرگ افتخار می‌کنم.

نان‌پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
آواره‌ی ِ عشق ِ ما آواره نخواهد شد
آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز
وان را که منم چاره بی‌چاره نخواهد شد
آن را که منم منصب معزول کجا گردد
آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد
آن قبله‌ی ِ مشتاقان ویران نشود هرگز
وان مصحف ِ خاموشان سی‌پاره نخواهد شد
از اشک شود ساقی این دیده‌ی ِ من لیکن
بی‌نرگس ِ مخمورش خَمّاره نخواهد شد
بیمار شود عاشق اما بنمی‌میرد
ماه ار چه که لاغر شد اِستاره نخواهد شد
خاموش کن و چندین غم‌خواره مشو آخِر
آن نفس که شد عاشق اَمّاره نخواهد شد

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٤٩ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ‌ها: شعر، عرفان، فلسفه، درد


• عشق ِ جنسی •

در راستای ِ پست ِ قبلی و کامنت‌هاش: این مرز ِ مشخصی که بعضی‌ها بین ِ عشق و شهوت قائل هستن برای ِ من روشن نیست. چیزی که از نظر ِ یکی عشقه از نظر ِ کس ِ دیگه می‌تونه شهوت باشه. تعریف ِ این‌جور مسائل کاملاً شخصیه و قابل ِ تعمیم به دیگران نیست. عشق و شهوت اون‌قدر درهم‌تنیده‌اند که نمی‌شه به این راحتی‌ها تفکیک‌شون کرد. مثلاً مگه می‌شه، به قول ِ سجاد، بوسه (بوسیدن ِ لب‌ها، نه روبوسی) فقط کاربرد ِ احساسی داشته باشه و کاربرد ِ جنسی نداشته باشه؟!

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق، فلسفه