• صدای ِ تو از پشت ِ تلفن •

دوست‌داشتنی‌ترین چیزهای ِ دنیا من رو به یاد ِ تو می‌ندازه، و تو من رو به یاد ِ دوست‌داشتنی‌ترین چیزهای ِ دنیا می‌ندازی.

  
ایمان، ساعت ِ ٩:٠٦ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧
تگ‌ها: زندگی، عشق


• «نوای ِ اسرارآمیز» •

بعد از یک روز ِ پرخاطره، که یاد ِ خیلی چیزها و خیلی روزها رو برام زنده کرد، داشتم برمی‌گشتم خونه. جورج لیگتی گوش می‌دادم تو تاکسی. موسیقی ِ خشن اما رَوون ِ لیگتی، مثل ِ رُز ِ سفیده که هم خار داره هم بوی ِ خوش. وسط ِ اون نت‌های ِ فجیع، یهو متوجه ِ یه صدا شدم. این هم پیانو بود، ولی نه از اون جنس. بسیار بسیار لطیف و ملایم. احساس کردم قبلاً نشنیدمش. ادامه داشت. اما معلوم نبود صدا از کجا می‌آد. ما در حال ِ حرکت بودیم. ماشین هم رادیو/پخش نداشت. هنوز صدا می‌اومد. به خودم شک کردم. آیا واقعاً اون صدا وجود داشت؟ از ماشین که پیاده شدم دیگه صدایی نبود. نفهمیدم اون موسیقی چی بود.

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٤٠ ‎ق.ظ.، روز ِ یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧