• The White City •

یه جمله از یه ای‌میل از یه دوست منو برد به چند سال ِ پیش. زمانی که غرق در اعماق ِ سرزمین ِ میانه‌ی ِ جان تالکین بودم. زمانی که آرزوم این بود که درخت‌های ِ مطلای ِ لوتلورین رو ببینم، ساعت‌ها در طلابیشه قدم بزنم، مثل ِ گیملی پسر ِ گلوین مسحور ِ زیبایی ِ بانو گالادریل بشم، با هدیه گرفتن ِ یک تار از موهای ِ درخشانش زبونم بند بیاد و قسم بخورم که تا عمر دارم این زیبایی رو فراموش نمی‌کنم. آرزوم این بود که آراگورن پسر ِ آراتورن رو پیدا کنم و بهش بگم که تنهایی، بزرگ‌واری، رنج، شجاعت، و فروتنی‌ش رو درک می‌کنم. جلوش تعظیم کنم و نگین ِ الفی ِ روی ِ دستش رو ببوسم و به بودن در رکابش افتخار کنم. در لحظه‌های ِ آخر بالای ِ سر ِ بورومیر ِ خوب‌روی پسر ِ دنتور باشم تا برام از برج‌وباروی ِ تاب‌ناک ِ میناس تیریت بگه. با دست ِ خودم قایقش رو به آب بسپارم و براش مرثیه بگم و شرافتش رو تحسین کنم و زارزار در سوگ ِ غم ِ بزرگ ِ از دست دادن ِ فرزند رشید ِ گاندور گریه کنم...

کسی می‌فهمه من چی می‌گم؟

  
ایمان، ساعت ِ ۸:٢۳ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸


• بازیافته‌گی •

ای هم‌سفر که راز ِ قدرت‌های ِ بی‌کران ِ تو بر من پوشیده است! ـــ مرا به شهر ِ سپیده‌دم، به واحه‌ی ِ پاکی و راستی بازگردان! مرا به دوران ِ ناآگاهی‌ی ِ خویش بازگردان تا علف‌ها به جانب ِ من برویند

تا من به سان ِ کندو با نیش ِ شیرین ِ هزاران زنبور ِ خُرد از عسل ِ مقدس آکنده شوم،

تا چون زنی نوبار

با وحشتی کیف‌ناک

نخستین جنبش‌های ِ جنین را به انتظار ِ هیجان‌انگیز ِ تولد ِ نوزادی دل‌بند مبدل کنم که من او را بازیافته‌گی خواهم نامید. هم‌بستر ِ ظلمانی‌ترین شب‌های ِ ازدست‌داده‌گی! ـــ من او را بازیافته‌گی نام خواهم نهاد.

 

— با هم‌سفر، باغ ِ آینه، احمد شاملو

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ.، روز ِ یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸
تگ‌ها: زندگی، عشق، شعر، درد


• What I Saw •

یاد ِ این پست افتادم. مال ِ سه سال ِ پیش تقریباً. آتش حقیقت و پاکی رو از دروغ و ناپاکی جدا می‌کنه. ولی گذشته‌ی ِ انسان هرچیز که باشه همیشه همراهش هست و سنگینی ِ این بار بر دوشش بیش‌تر و بیش‌تر می‌شه. گذشته «بوده» و هیچ‌چیز نمی‌تونه از بینش ببره و هیچ اشتباهی پاک نمی‌شه. رفتار ِ ما هر لحظه ثبت می‌شه و انسانی رو که الآن هستیم شکل می‌ده...

کویر رو تجربه نکرده بودم. دوست داشتم با تو تجربه کنم. نمی‌شد. اما چیزی رو که دیشب در کویر ِ بی‌انتها و کنار ِ آتش دیدم هرگز فراموش نمی‌کنم.

  
ایمان، ساعت ِ ٩:٠٠ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸