• آب بریز پسرم! •

یاد ِ این شعر افتادم:

دست‌کش‌هایم تاریک شده‌اند
این جنازه‌ها را
از کجا می‌آورند
از کدام شب؟!

آب بریز پسرم!
بیش‌تر آب بریز
می‌خواهم
سیاهی از تن ِ جهان بشویم.

— روز به خیر محبوب ِ من، رسول یونان

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٤٧ ‎ب.ظ.، روز ِ یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸


• عاقبت ِ امور •

سر ِ شب سر ِ جنگ و تاراج داشت
سحرگه نه تن سر نه سر تاج داشت
به یک گردش ِ چرخ ِ نیلوفری
نه نادر به جا ماند و نه نادری

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸


• پناه می‌برم •

می‌دانستند دندان برای ِ تبسم نیز هست و
تنها
بردریدند.



چند دریا اشک می‌باید
تا در عزای ِ اردو اردو مُرده بگرییم؟

چه مایه نفرت لازم است
تا بر این دوزخ دوزخ نابه‌کاری بشوریم؟

— ١٣۶٣، حدیث ِ بی‌قراری‌ی ِ ماهان، احمد شاملو

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ.، روز ِ جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸
تگ‌ها: زندگی، سیاست، شعر، درد