• نوستالژی •

اين واژه‌ی ِ «سال‌بالايی» هم از اون عبارات ِ باحال ِ دانشگاهه! تا سال ِ دوم، هر ديالوگی که به «يکی از بچه‌های ِ سال‌بالايی گفته» ختم بشه، در حکم ِ وحی ِ منزله. اما به سال ِ سوم که می‌رسی، خودت می‌شی سال‌بالايی. تو سال ِ چهارم ديگه سال‌بالايی‌ای وجود نداره، فقط سال‌پايينی هست، که شامل سال‌اولی‌ها تا سال‌سومی‌ها می‌شه. گاهی دلت می‌خواد فرار کنی از واقعيت، اما هی نگاه می‌کنی و می‌بينی که کاری نمی‌شه کرد، داره تموم می‌شه. بايد کم‌کم جمع کنی بری. جايی که به‌ترين لحظه‌های ِ زندگی‌تو توش گذروندی ديگه حوصله‌ی ِ تو رو نداره. اون‌قدر آدم‌های ِ جديد اومدن ـــ و تو هيچ‌کدومو نمی‌شناسی ـــ که ديگه برای ِ تو جا نيست. هرجور می‌خوای وانمود کنی که اوضاع هنوز مثل ِ قبله، نمی‌شه. ديگه مثل ِ قبل نيست. ديگه از اون هيجان خبری نيست. ديگه اون جمع‌ها جمع نمی‌شه...

مثل يه راه‌رو ِ بلند می‌مونه. به انتها که نزديک می‌شی، حرکتت رو کند می‌کنی. نمی‌خوای، هيچ‌جوره نمی‌خوای تموم شه.

  
ایمان، ساعت ِ ۸:۳٠ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٥
تگ‌ها: