• شيشه‌ای که خرد شد، تکه‌تکه شد... آيا راه ِ برگشتی هست؟ •

به خودم يادآوری می‌کنم... صبر... خويشتن‌داری... حتا در سخت‌ترين لحظه‌ها... آزمودن ِ تمام ِ راه‌ها قبل از دست بردن به آخرين راه ِ حل... دوستی... عدم ِ خشونت... به خودم ياد‌آوری می‌کنم...

اما... آيا اون‌ها هم اين چيزها رو به خودشون يادآوری می‌کنن؟ اصلاً می‌فهمن که اگه من کوتاه می‌آم دليلش چيه؟ چيزی از دوستی‌مون يادشون هست؟ يک ذره شرم و حيا تو وجودشون باقی مونده؟... شک دارم... بدجوری شک دارم.

من يه سری اصولی دارم که به‌شون پای‌بندم. توصيه می‌کنم کسی پای‌بندی ِ من رو به اصولم آزمايش نکنه. چون اگه بعضی از حريم‌ها رو شکسته ببينم، ابايی از شکستن بعضی حريم‌های ِ ديگه ندارم... اميدوارم کار از اينی که هست باريک‌تر نشه.

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٠٧ ‎ق.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥
تگ‌ها: