• در آغوش ِ مرگ •

از شنیدن ِ خبر ِ رفتنش جا نخوردم. تا چند ساعت حتا گریه هم نکردم. همه منتظرش بودیم. بیش‌تر از همه‌ی ِ ما، خودش. اخبار ِ بدتر شدن ِ حالش را می‌شنیدم. اما به دیدنش نرفتم. می‌گفتند دیگر آدم‌ها را درست نمی‌شناسد. دوست نداشتم او را در آن وضع ببینم. ناراحت نشدم چون می‌دانستم او راحت شده. راستش را بگویم، حتا می‌خواستم یک فیلم ببینم. اما نشد. بعد خواستم بخوابم. باز هم نشد. سه ساعت به تمام ِ چیزهای ِ احمقانه‌ی ِ جهان فکر کردم. چند نفر زنگ زدند و تسلیت گفتند. من نمی‌فهمیدم. تو که زنگ زدی، یاد ِ بازی‌های ِ کودکانه‌ی ِ آن خانه‌ی ِ قدیمی افتادم. من و حمیدرضا و حامد و فربد در آن حیاط ِ پرماجرا. روی ِ این خاطرات را خاک گرفته. مدت‌هاست دنبال ِ کسی ندویده‌ام. عزیز می‌گفت «آی پسر، این‌قدر ندو دور ِ حیاط، می‌خوری زمین ها!» بغض گلویم را گرفت. تمام شد. نمی‌دانم تو چرا گریه می‌کردی. همان قصه‌ی ِ قدیمی. آدم‌ها پیر می‌شوند، آدم‌هایی درست مثل ِ تو و من، می‌میرند. در تنهایی، وقتی روی ِ تختی خوابیده‌اند که دیگر قادر به بلند شدن از آن نیستند.
مثل ِ سیگاری که خاکستر می‌شود و به آخر می‌رسد. حتا خوب‌ترین آدم‌ها هم تمام می‌شوند.

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ٦ آذر ۱۳۸٥
تگ‌ها: