• Life Goes On •

خونه‌ی ِ مادربزرگه هزار تا قصه داره، خونه‌ی ِ مادربزرگه شادی و غصه داره، ...

اون روزا، مهمونی که بود خونه‌ی ِ عزيز، ايمان و حميدرضا و حامد و فربد يه‌بند تو اون حياط دنبال ِ هم می‌کردن و از سر و کول ِ هم بالا می‌رفتن. امروز که رفتم اون‌جا، خودم ديدم‌شون. می‌خنديدن، بعضی وقتا هم يه چيزی می‌شد و گريه می‌کردن. حالا ديگه «مرد» شدن و به‌شون می‌گن «آقا مهندس». ديگه به جای ِ اين که لپ‌شون رو بکشن، ازشون می‌پرسن ”ترم ِ چندی؟“ ديگه سر ِ نوبت ِ دوچرخه‌سواری گريه نمی‌کنن. چيزای مهم‌تری رو درک می‌کنن، به خاطر ِ اونا گريه می‌کنن. عزيز ديگه رو پا نيست. زندگی براش سخته. از خدا می‌خواد که زودتر مرگ‌اش فرا برسه. من هيچ‌وقت نفهميدم چرا پايان ِ انسان بايد اين‌جوری باشه... هيچ‌وقت.

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٢۱ ‎ق.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٢ فروردین ۱۳۸٤
تگ‌ها: