• بزرگ‌ترين آرزوی ِ يک ديوانه •

احمقانه‌ست... می‌خوام داد بزنم، فرياد، هوار. بعد از اين‌همه مدت، با اين‌همه ادعا، برای ِ به‌ترين دوست‌ام هيچ کاری نمی‌تونم بکنم. مثل ِ هميشه به‌اش حرف‌های ِ صدمن‌يه‌غاز می‌زنم که خير ِ سرم به‌اش اميد بدم. ناراحته، گريه می‌کنه، و من دقيقاً هيچ گهی نمی‌تونم بخورم. مثل ِ هميشه وقتی به‌ام احتياج دارن به هيچ دردی نمی‌خورم.

به خدا خيلی دوست‌ات دارم... خيلی. من رو ببخش که اين‌قدر مزخرف می‌گم. عذر می‌خوام از اين که نمی‌تونی روم حساب کنی. ولی دوست‌ات دارم. دل‌ام می‌خواد هر کاری که ممکنه بکنم تا تو يه لحظه، فقط يه لحظه شاد باشی... عزيز ِ دل‌ام. احساس ِ خوش‌بختی ِ تو بزرگ‌ترين آرزوی ِ منه. اين رو جدی ِ جدی می‌گم.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٤
تگ‌ها: