• Fucked Up Beyond Any Repair •

نوشته بودم دچار ِ نیهیلیسم نشدم. اما الآن چندان مطمئن نیستم! شاید هیچ‌وقت این‌قدر بی‌تفاوت به اطرافم نبودم... نه تنها حوصله‌ی ِ هیچ‌کس رو ندارم، که اصلاً اهمیتی به هیچ‌کس نمی‌دم. کارهایی که در شبانه‌روز انجام می‌دم به ترتیب ِ اهمیت این‌هاست: خوابیدن، فیلم دیدن، درس خوندن برای ِ کنکور، پیانو زدن، خوردن. ترجیح می‌دم اصلاً از خونه بیرون نرم. حال ِ دوش گرفتن و اصلاح ِ صورتم رو هم ندارم! دیدم تو یاهو مِسنجر (نه مَسنجر! از تلفظ‌های ِ غلط بدم می‌آد.) یکی جلوی ِ آی‌دی‌ش نوشته:

“I don't want to be a product of my environment. I want my environment to be a product of me.”

از The Departed (که به معنای ِ «رفتگان» است، نه ازدست‌رفته یا دور‌افتاده یا طردشده یا هر زهرمار ِ دیگه! از ترجمه‌های ِ غلط هم بدم می‌آد.) نقل کرده بود. فکر کردم نه تنها محیط ِ من محصولی از من نیست، که حتا من هم محصولی از محیطم نیستم. دارم هذیون می‌گم، نه؟! تو نظریه‌ی ِ سیستم به چنین چیزی چی می‌گفتیم؟ سیستم ِ ایزوله؟ چند وقت پیش یه دوستی می‌گفت فرد تو هر جمعی که بخواد عضو بشه باید بخشی از فردیتش رو فدا کنه. در جامعه‌شناسی در این زمینه کتاب‌ها نوشتن فکر کنم: socialization. من اگه نخوام socialize بشم کی رو باید ببینم؟ اگه بگم من همینم که هستم، حاضر نیستم از فردیت و شخصیتم دست بردارم، چه‌کار باید بکنم؟ مثل ِ مک‌مرفی می‌شم تو «پرواز بر فراز ِ آشیانه‌ی ِ فاخته» (نه دیوانه از قفس پرید! از دوبله که اصلاً متنفرم.)؟

پی‌نوشت: اساساً عضوی از یک جمع بودن به چه دردی می‌خوره؟ بارها پیش اومده که تو جمعی از دوستانم بودم، و چون احساس کردم اشتراک ِ زیادی با کسی ندارم، بیش‌تر سکوت کردم. و همه ازم ایراد گرفتن که چرا ساکتی، چرا چیزی نمی‌گی. و وقتی هم که اومدم حرفی زدم و نظری دادم، یا هیچ‌کس تحویل نگرفته یا این که مسخره کردن. تعجبی نداره البته. خاصیت ِ اجتماع ِ انسان‌ها همینه. باید حرفی رو بزنی که اون‌ها دوست دارن، وگرنه بی‌ربط و بی‌معنایی. خودبه‌خود حذف می‌شی. اگه بخوای خودت باشی، تو هر جمعی که بری غریبه‌ای...

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٤٦ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦
تگ‌ها: