• داستان ِ کوتاه •

«زندگی کلاً چیز ِ مزخرفیه!» افکار ِ پسر در حال ِ چرخ زدن در همین حول و حوش بود. به پیتزای ِ نیم‌خورده نگاهی انداخت. دیگر سرد ِ سرد شده و از دهان افتاده بود. این‌جور وقت‌ها پنیر ِ پیتزا مثل ِ لاستیک می‌شود. «اگه بخورم، بالا می‌آرم؛ اگه نخورم، گشنه می‌مونم!» پشت ِ میز ِ بغلی دختر هنوز همان‌طور مات و مبهوت نشسته بود. ظاهر ِ خاصی نداشت، اما به دلش می‌نشست. غمی که در چهره‌اش بود او را ناراحت می‌کرد. خواست یک تکه‌ی ِ دیگر از پیتزای ِ پپرونی‌اش بردارد که ناگهان دختر شروع کرد به گریه. خشکش زد. دست از غذای ِ ماسیده کشید و چند ثانیه همین‌جور او را نگاه کرد. چند نفر ِ دیگر هم در آن رستوران ِ کوچک ِ بی‌سلیقه بودند، اما توجه ِ زیادی به این اتفاق نکردند ـــ اصلاً به آن‌ها چه ربطی داشت. یک دست‌مال ِ کاغذی از جعبه بیرون کشید و خواست بلند شود که آثار ِ سس ِ گوجه‌فرنگی ِ روی ِ دستش را بر دست‌مال دید. دست و صورتش را پاک کرد و یک دست‌مال ِ دیگر بیرون کشید. «ـــ می‌تونم کمکی بکنم؟» دختر سرش را بالا آورد و نگاه ِ ناخوش‌آیندی به او کرد. دست‌مال را به سمتش گرفت. اما او جوابی نداد و از جعبه‌ی ِ روی میز ِ خودش یک دست‌مال برداشت. پسر داشت فکر می‌کرد که احتمالاً به‌تر بوده دستمال را با جعبه به او تعارف می‌کرده. شاید در این صورت این‌طور به او بی‌توجهی نمی‌کرد. «چه‌قدر از این آداب ِ بی‌سروته ِ اجتماعی بدم می‌آد!» احساس کرد که روز ِ بدش کامل شده و وقتش است که پول ِ غذا را حساب کند و برود. «ـــ چه‌قدر شد جناب؟» بقیه‌ی ِ پول را گرفت و رفت سر ِ میزش که کیفش را بردارد. «ـــ ببخشید آقا... ممنون که...» نگاهش کرد. دوباره به دلش نشست. لب‌خند زد: «ـــ می‌تونم کمکی بکنم؟» دختر مردد بود. هنوز حال ِ گریه داشت. «ـــ ممم...» هر دو نگاهی به میز انداختند. همبرگر ِ او هم نیمه‌کاره مانده بود. «ـــ یه کافه‌رستوران همین نزدیکی‌ها هست. یه کم بالاتر از چهارراه، اون‌ور ِ خیابون. اگه اونو یادم بود هرگز همچین جای ِ مزخرفی نمی‌اومدم!» متوجه شد صدایش آن‌قدر بلند بوده که همه داشتند چپ‌چپ نگاهش می‌کردند. دختر پرسید: «ـــ بستنی ِ میوه‌ای هم داره؟» «ـــ بستنی ِ میوه‌ای هم داره.»

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٢٧ ‎ب.ظ.، روز ِ جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦
تگ‌ها: زندگی، عشق