• چيزی بگوی •

بابا من که غريبه نيستم. خُب يه چيزی بگو... دِ نذار گريه کنم. منُ نگاه کن. تو چشم‌هام نگاه کن. دست‌هام رو بگير...

اَه! اصلا ول‌اش کن. صميميت کيلو چنده! دست‌هام رو نگير. تو چشم‌هام هم نگاه نکن... بذار گريه کنم.

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ.، روز ِ جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۳
تگ‌ها: