• هنر و ایدئولوژی •

چند روز پیش به یه وب‌لاگی برخوردم که نویسنده‌ش اصرار داشت با یه مشت تحلیل ِ سطحی، مولانا رو عقب‌مونده و متحجر معرفی کنه. براش کامنت گذاشتم و انتقاد کردم. پاسخ داد که
درک ِ این حرف‌ها نیازمند ِ «ذهن و فکر ِ مدرن و منتقد»ه...

لینک نمی‌دم به اون وب‌لاگ. ازش بدم اومد. بدم اومد از این که طرف قادر نیست فارسی ِ امروزی رو درست و صحیح جمله‌بندی کنه، اون‌وقت اشعار ِ مولانا رو تحلیل می‌کنه. از این‌همه کوته‌نظری بدم اومد. طرف جواب ِ انتقاد ِ محترمانه رو این‌جوری می‌ده، اون‌وقت...

یاد ِ یکی دیگه می‌افتم که می‌گفت شاملو رو دوست نداره چون کمونیست بوده. و یکی دیگه که می‌گفت شاملو ملحد بوده...

کی می‌شه که ما یاد بگیریم هنر رو با عینک ِ ایدئولوژی نگاه نکنیم؟... کی می‌شه؟

بگذریم! این شعر ِ مولانا رو خیلی دوست دارم. و به کوری ِ چشم ِ آدم‌های ِ کوته‌نظر، به این هنرمند ِ بزرگ افتخار می‌کنم.

نان‌پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
آواره‌ی ِ عشق ِ ما آواره نخواهد شد
آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز
وان را که منم چاره بی‌چاره نخواهد شد
آن را که منم منصب معزول کجا گردد
آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد
آن قبله‌ی ِ مشتاقان ویران نشود هرگز
وان مصحف ِ خاموشان سی‌پاره نخواهد شد
از اشک شود ساقی این دیده‌ی ِ من لیکن
بی‌نرگس ِ مخمورش خَمّاره نخواهد شد
بیمار شود عاشق اما بنمی‌میرد
ماه ار چه که لاغر شد اِستاره نخواهد شد
خاموش کن و چندین غم‌خواره مشو آخِر
آن نفس که شد عاشق اَمّاره نخواهد شد

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٤٩ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ‌ها: شعر، عرفان، فلسفه، درد