• ماجرای ِ یک بیرون‌روی •

وقتی دارم می‌رم طرف تو تاکسی «پینک فلوید» گذاشته. یادم رفته تو کیفم پول بذارم. اسم ِ تئاتر ِ موزیکال هست «حسن و دیو ِ راه ِ باریک ِ پشت ِ کوه». بدون ِ شک به‌ترین تئاتریه که تا حالا دیدم. خدا زیاد کنه این آقای ِ «افشین هاشمی» رو. دوستان به شدت معتقدند که باید موهامو کوتاه کنم. یه گروه ِ دیگه از دوستان رو می‌بینیم که خیلی تحویل‌مون نمی‌گیرن و خیلی تحویل‌شون نمی‌گیریم. نمی‌دونم چرا. بعضی‌هامون و بعضی‌هاشون حتا به زور دست می‌دن. می‌بوسمش و از این که این چند ساعت رو باهاش بودم خیلی خیلی خوش‌حالم. از فروشنده می‌پرسم «شکلات ِ کادوئی ِ تلخ دارین؟» می‌گه «به جاش کافی‌میکس ببر.» در راه ِ برگشت تاکسی‌ران ِ صدوبیست‌ساله اصرار داره که دارم می‌رم پیش ِ دوست‌دخترم و برای ِ همین آلتم راست شده. وقتی که می‌گم دارم از پیش ِ دوست‌دخترم برمی‌گردم باورش نمی‌شه تا این که با دست لمس می‌کنه و می‌بینه اون چیزی که راست شده پارچه‌ی ِ شلواره نه آلت. بعد می‌خواد یا یکی رو سوار کنه یا خودش شخصاً آلت ِ من رو ببوسه. با مقاومت ِ من بالاخره کوتاه می‌آد و پیاده‌م می‌کنه. به خونه که می‌رسم حدود ِ ۳۰ تا توت‌فرنگی می‌خورم و بعدش این پست رو می‌نویسم.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ.، روز ِ جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ‌ها: زندگی