• شش سال... •

اینو امروز پیدا کردم. مال ِ ٢۵ ِ آبان ِ ٨١ بوده... شش سال ِ پیش. فکر کنم از نوشته‌های ِ الآنم خیلی به‌تره.

می‌نویسم که تو بخوانی
و می‌دانم که نمی‌خوانی
و می‌دانم که نمی‌دانی
که نمی‌دانی که می‌نویسم
که می‌نویسم که بخوانی
که بخوانی که بدانی
و در کنار ِ دانسته‌هایم
ندانسته‌ای‌ست بزرگ
نمی‌دانم که تو را از کدامین جلوﻩﻯ ِ من هراس است.

  
ایمان، ساعت ِ ٥:٠٥ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق، شعر، زندگی، درد