• قفس •

با چند تا از دوستان‌ام بحثی می‌کردم. صحبت کشيده شد به اجبار در رعايت ِ حجاب. وقتی که حرف‌های ِ آية‌الله طالقانی و آية‌الله خمينی رو در اوائل ِ انقلاب نقل می‌کردم، ناباورانه اون‌ها رو انکار می‌کردند و می‌گفتند اين حکم از بديهيات ِ حکومت ِ اسلاميه. سير ِ اين وقايع ِ غم‌انگيز به کلی از تاريخ ِ انقلاب حذف شده. واقعيت رو از چشم ِ ما پنهان نگه داشتند. بعد از اين که طالقانی فوت کرد ـــ يا به عبارتی دق کرد ـــ ديگه کسی جرأت نکرد از آزادی ِ انتخاب ِ پوشش دفاع کنه، و مخالفان رو به روش‌های ِ مختلف خفه کردند. و اينی شد که الآن شاهدش هستيم: با نقض ِ هرروزه‌ی ِ حقوق‌مون کنار اومديم و اين رو به عنوان ِ واقعيت پذيرفتيم. خيلی غم‌انگيزه که جوونی ِ ما اين‌جوری داره تباه می‌شه، و آزادی‌های ِ بديهی‌ای که همه‌ی ِ جوون‌ها تو همه‌ی ِ دنيا دارند، از ما دريغ می‌شه. بهشتی که پدران ِ ما می‌خواستند رو زمين بنا کنند، برای ِ ما به جهنم تبديل شده. برای ِ بار ِ هزارم به ياد ِ اين ديالوگ از کتاب ِ «ارباب ِ حلقه‌ها» می‌افتم:

Eowyn: I do not fear either pain or death.
Aragorn: What do you fear, lady?
Eowyn: A cage (= قفس). To stay behind bars, until use (= عادت) and old age accept them, and all chance of doing great deeds (= اعمال) is gone beyond recall or desire.

اين دردنامه به صورت ِ يه تاريخ‌چه‌ی ِ مختصر اين‌جا اومده. به هر آدمی که حقوق‌اش براش مهمه خوندن‌اش رو توصيه می‌کنم.

  
ایمان، ساعت ِ ۱:۱٠ ‎ق.ظ.، روز ِ پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ‌ها: