• سايه‌ی ِ سياه •

چه بد چيزی شدم اين روزها. يه چيزی می‌گم، منظورم يه چيز ِ ديگه‌س. جواب ِ بقيه رو پرت و پلا می‌دم، اصلاً حرف‌شون رو نمی‌فهمم. مثل ِ يه آدم ِ گنگ و کودن تمام ِ رفتارهام نامفهوم و بی‌معنی شده. روبه‌روت می‌ايستم و باهات حرف می‌زنم، اما در عين ِ حال دل‌ام برات تنگه. می‌ريم اردو و می‌زنيم و می‌رقصيم. نه اين که لذت نبرم، اما تو لحظه‌ی ِ اوج ِ حضور تو جمع، احساس ِ عميق ِ تنهايی وجودم رو می‌گيره... و اون حالت ِ تلخ ِ بعد از اين جور شادی‌های ِ جمعی، که هر دفعه سراغ‌ام می‌آد. حس می‌کنم انگار پُرم کردن و بعدش خالی‌م کردن. بعد ِ کلاس دوست ندارم برم خونه، يه جورايی حس‌اش نيست. هوای ِ به اين ماهی، انگار سنگين شده. فشار از يه اتمسفر شده صد اتمسفر. همه‌ی ِ دوست‌های ِ گل‌ام رو خيلی دوست دارم...

ببخشيد که اين‌قدر پراکنده و مأيوسانه‌ست. واقعيت اينه که من اين‌جوری نااميد نيستم، فقط يه احساسيه که يهو روم سايه انداخته.

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ‌ها: