• من به زندگی لبخند زدم •

امروز بد بود، امروز خيلی بد بود. امروز تنهايی بيداد می‌کرد. امروز ترديد دست‌هام رو بست. امروز به يه شونه احتياج داشتم تا سرم رو بذارم و هق‌هق گريه کنم. امروز حتا دوست نداشتم برگردم به خونه. می‌خواستم همين‌جور تو خيابونا راه برم و اين شعر ِ شاملو رو فرياد بزنم.

زندگی با من کينه داشت
من به زندگی لبخند زدم،
خاک با من دشمن بود
من بر خاک خفتم،
چرا که زندگی، سياهی نيست
چرا که خاک، خوب است.

می‌خواستم گوشی رو بردارم و شماره‌ی ِ تو رو بگيرم. شرم کردم، از تو، از خودم. دل‌ام برای ِ خودم تنگ شد، به خودم هم شک کردم. خوندم و خوندم و اشک بود که سرازير می‌شد.

هميشه چنين بوده؟
هميشه چنين است؟

  
ایمان، ساعت ِ ٩:٥٦ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٤
تگ‌ها: