• صدای ِ مرا از پاريس می‌شنويد، پايتخت ِ آزادی و دموکراسی •

شکست خوردم. کاری به بقيه ندارم، به معين هم کاری ندارم. «من» شکست خوردم. تو اين مدت تمام ِ تلاش‌ام رو کردم که معين رأی بياره. همه‌جوره مورد ِ توهين و تحقير قرار گرفتم، حتا توسط ِ نزديک‌ترين دوستان و آشنايان‌ام. اما کاری رو که عقل‌ام به‌ام می‌گفت درسته، انجام دادم. به قضاوت ِ هيچ‌کسی هم کاری نداشتم. خوب می‌دونستم تو اين جامعه‌ای که همه از سياست متنفرند، همچين کاری برای ِ اعتبار ِ اجتماعی‌م گرون تموم می‌شه. در واقع خيلی جاها از آبروم مايه گذاشتم. فکر می‌کردم ارزش‌اش رو داره.

اصلاح‌طلب بودن تو همچين جامعه‌ای هزينه‌ی ِ بالايی داره، مثل ِ فمينيست بودن، مثل ِ آزاد‌مذهب بودن. ويژگی ِ آدمی مثل ِ من اينه که از همه طرف فحش می‌خوره. من هدفی داشتم، و اون پيش‌برد ِ «دموکراسی و حقوق ِ بشر» بود. برای ِ نزديک شدن به اين هدف روشی انتخاب کردم، روشی که شکست خورد. تحليل‌هام اشتباه بود. اما هدف اشتباه نبود. به خدا قسم «آزادی» اشتباه نيست، دروغ نيست.

حالا خسته‌م، خيلی خسته. کسی رأی آورده که وزير ِ اطلاعات ِ دوران ِ رياست ِ جمهوری‌ش قاتل ِ حرفه‌ايه. کسی رأی آورده که بزرگ‌ترين دستاورد ِ دوران ِ شهرداری‌ش بستن ِ فرهنگ‌سراهاست.

نااميد نيستم. ولی فعلاً حوصله‌ی ِ صحبت با کسی رو ندارم. بعد از اون‌همه تحقير، حالا خوب می‌دونم تحقيرهای ِ جديد در راهه. حالا هی اين تلفن ِ لعنتيه که زنگ می‌زنه و جمله‌ی ِ نفرين‌شده‌ی ِ «ديدی گفتم» که تکرار می‌شه.

بدجوری خسته‌م نازنين. می‌دونم اگه هيچ‌کس حرف‌ام رو نفهمه، تو می‌فهمی. ديگه شايد تا مدت‌ها حوصله‌ی ِ فعاليت ِ اجتماعی نداشته باشم. شايد ديگه بسه. شايد به‌تر باشه يه مدت بی‌خيال ِ اين جامعه بشم. ديگه هزينه دادن بسه. اصلاً بيا فکر کنيم داريم تو فرانسه زندگی می‌کنيم! ها؟

  
ایمان، ساعت ِ ٩:٤۱ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٤
تگ‌ها: