• هم خويش حاجت خواسته، هم خويشتن کرده روا •

ای رستخیز ِ ناگهان وی رحمت ِ بی‌منتها
ای آتشی افروخته در بیشه‌ی ِ اندیشه‌ها
خورشید را حاجب تویی امید را واجب تویی
مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا
در سینه‌ها برخاسته اندیشه را آراسته
هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا

ای یار ِ ما عیار ِ ما دام ِ دل ِ خَمّار ِ ما
پا وامَکِش از کار ِ ما بستان گرو دستار ِ ما

ای آفتابی آمده بر مفلسان ساقی شده
بر بندگان خود را زده باری کرم باری عطا
ماییم مست و سرگِران فارغ ز کار ِ دیگران
عالم اگر بر هم رود عشق ِ تو را بادا بقا
عشق ِ تو کف بر هم زند صد عالم ِ دیگر کند
صد قرن ِ نو پیدا شود بیرون ز افلاک و خلا

ای یار ِ ما عیار ِ ما دام ِ دل ِ خمار ِ ما
پا وامکش از کار ِ ما بستان گرو دستار ِ ما

ای روح‌بخش ِ بی‌بدل وی لذت ِ علم و عمل
باقی بهانه‌ست و دغل کاین علت آمد وآن دوا

گر زنده جانی یابمی من دامنش برتابمی
ای کاشکی درخوابمی در خواب بنمودی لقا

(مولانا جلال‌الدين محمد بلخی)

اين البته ترکيبی از چند غزله، که رضا يزدانی در آلبوم ِ «شهر ِ دل» خونده. خيلی وقت بود که داشتم اين کاست رو، ولی تازگی‌ها به اصطلاح ِ خودم کشفش کردم. کلاً کارهای ِ رضا يزدانی ديريابه. ولی وقتی می‌فهمی‌ش، انگار با خواننده يکی می‌شی. چيزی که می‌خواستم در موردش بنويسم، اون مصرعيه که boldش کردم: ”هم خويش حاجت خواسته، هم خويشتن کرده روا.“ اين چيزيه که من بارها و بارها تو زندگی‌م ديدم. خدا چيزی رو برای ِ آدم می‌خواد، که اول آدم درکش نمی‌کنه، و حتا پسش می‌زنه. اما خدا روش کم نمی‌شه. دست از تلاش برای ِ هدايت ِ آدم برنمی‌داره. اون‌قدر نشونه، تو در و ديوار، مياره جلوی ِ چشمت که بالاخره بفهمی موضوع چيه.

  
ایمان، ساعت ِ ٥:۱۳ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٤
تگ‌ها: