• کاش... •

برويم ای يار، ای يگانه‌ی ِ من!
دست ِ مرا بگير!
سخن ِ من نه از درد ِ ايشان بود،
خود از دردی بود 
                    که ايشان‌اند!

اينان دردند و بود ِ خود را
نيازمند ِ جراحات به چرک اندر نشسته‌اند.

(ا. بامداد)

گذشته‌م رو که مرور می‌کنم، از بيش‌تر ِ خاطراتم احساس ِ شرم می‌کنم. تعجب می‌کنم که «عجب، چه‌طور من اين‌قدر نادون بودم؟!» حتا همين يک روز ِ پيش.

کاش می‌شد دست ِ هم رو بگيريم بريم از اين‌جا. بريم يه جای ِ دور ِ دور. اون شهری که سهراب می‌گه پشت ِ درياست. از اين خاک ِ غريب دور می‌شديم. از همه‌چيز تو اين‌جا خسته شدم. از سياست، از امتحان، از پروژه، از دويدن دنبال ِ نمره، از اين آدم‌ها، از اين‌همه عادت، از اين‌همه مزخرف. دنبال ِ چی هستيم ما؟ اين روزها که ميان و ميرن چه معنی‌ای دارن؟ چی‌کار داريم می‌کنيم؟ من که اين‌ها رو نمی‌خواستم... من که دنبال ِ چيز ِ ديگه‌ای بودم. چی شده که خودم رو به اين کارهای ِ احمقانه مشغول کردم؟ چرا جای ِ اصل و فرع عوض شده؟ هوم؟ تو بگو نازنين... چرا اين‌جوری شد؟ از کی اين‌جوری شد؟ اگه نمی‌شه رفت پشت ِ درياها، کاش لااقل می‌شد بشينيم و يه دل ِ سير با هم گريه کنيم. کاش...

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٢٢ ‎ق.ظ.، روز ِ یکشنبه ٥ تیر ۱۳۸٤
تگ‌ها: