• می‌خواهم بشنوم •

در تاريکی
امشب من با خدا هم‌نشين بودم،
خود ِ خود ِ خدا.
می‌گفتم و گوش می‌کرد
نمی‌گفتم اما می‌فهميد.
دست‌ام را گرفت
و راه را نشان‌ام داد.

با تو حرف دارم
با تو سال‌ها حرف دارم.
اما،
حالا می‌خواهم بشنوم
سال‌ها می‌خواهم گوش کنم؛
به تو
به جهان.
می‌خواهم خدا را گوش کنم.

چه‌قدر قشنگه وقتی «ايمان» پيدا می‌کنی به چيزی؛ وقتی به کمک ِ يه دوست چيزی رو «کشف» می‌کنی که کس ِ ديگه نمی‌فهمه؛ وقتی يه حقيقتی خودش رو به‌ات «نشون» می‌ده؛ وقتی هر اتفاقی که می‌افته برات «معنی‌دار»ه؛ وقتی «جهان» با تو حرف می‌زنه... وقتی جهان با تو حرف می‌زنه... چشم‌هات رو ببند. گوش کن! دقيق‌تر. باز هم دقيق‌تر. خوب گوش کن!

گر سر ِ هر موی ِ من گردد زبان / شکرهای ِ تو نيايد در بيان (مولانا)

نه هر سرگردانی گم‌گشته‌ست (جان ر. ر. تالکين)

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٤٩ ‎ق.ظ.، روز ِ پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۳
تگ‌ها: