• گندم از گندم بروید جو ز جو •

گره به باد مزن،‌ گرچه بر مراد رود
که این سخن به مَثَل مور با سلیمان گفت

و در این داستان ِ سلیمان،‌ و قصه‌ی ِ موران و حکایت ِ باد،‌ عبرت‌ها هست و مثل‌ها که دریایی از معانی را از آن‌چه این روزها بر وطن ِ ما رفته است،‌ به نظم و عبارت می‌‌کشد. قدرت داشتن و باد در کف بودن، حکایت ِ کسانی‌ست که قدرت دارند،‌ اما در دل‌ها جای ندارند. دل‌های ِ آدمیان را نمی‌‌توان پیوسته با فریب رام کرد. چیزی در نهاد ِ آدمی هست که دیر یا زود،‌ فریب و دروغ و نیرنگ را می‌‌خواند. چیزی در عالم هست که دیر یا زود،‌ کِشته‌های ِ آدمیان را بر آفتاب می‌اندازد.

منبع: http://blog.malakut.ir/archives/2010/04/post_1988.shtml

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩


• The Disposable Male •

A second thing that makes men useful to culture is what I call male expendability. This goes back to what I said at the outset, that cultures tend to use men for the high-risk, high-payoff undertakings, where a significant portion of those will suffer bad outcomes ranging from having their time wasted, all the way to being killed.

Any man who reads the newspapers will encounter the phrase “even women and children” a couple times a month, usually about being killed. The literal meaning of this phrase is that men’s lives have less value than other people’s lives. The idea is usually “It’s bad if people are killed, but it’s especially bad if women and children are killed.” And I think most men know that in an emergency, if there are women and children present, he will be expected to lay down his life without argument or complaint so that the others can survive. On the Titanic, the richest men had a lower survival rate (34%) than the poorest women (46%) (though that’s not how it looked in the movie). That in itself is remarkable. The rich, powerful, and successful men, the movers and shakers, supposedly the ones that the culture is all set up to favor — in a pinch, their lives were valued less than those of women with hardly any money or power or status. The too-few seats in the lifeboats went to the women who weren’t even ladies, instead of to those patriarchs.

Most cultures have had the same attitude. Why? There are pragmatic reasons. When a cultural group competes against other groups, in general, the larger group tends to win out in the long run. Hence most cultures have promoted population growth. And that depends on women. To maximize reproduction, a culture needs all the wombs it can get, but a few penises can do the job. There is usually a penile surplus. If a group loses half its men, the next generation can still be full-sized. But if it loses half its women, the size of the next generation will be severely curtailed. Hence most cultures keep their women out of harm’s way while using men for risky jobs.

These risky jobs extend beyond the battlefield. Many lines of endeavor require some lives to be wasted. Exploration, for example: a culture may send out dozens of parties, and some will get lost or be killed, while others bring back riches and opportunities. Research is somewhat the same way: There may be a dozen possible theories about some problem, only one of which is correct, so the people testing the eleven wrong theories will end up wasting their time and ruining their careers, in contrast to the lucky one who gets the Nobel prize. And of course the dangerous jobs. When the scandals broke about the dangers of the mining industry in Britain, Parliament passed the mining laws that prohibited children under the age of 10 and women of all ages from being sent into the mines. Women and children were too precious to be exposed to death in the mines: so only men. As I said earlier, the gender gap in dangerous work persists today, with men accounting for the vast majority of deaths on the job.

Another basis of male expendability is built into the different ways of being social. Expendability comes with the large groups that male sociality creates. In an intimate, one-to-one relationship, neither person can really be replaced. You can remarry if your spouse dies, but it isn’t really the same marriage or relationship. And of course nobody can ever really replace a child’s mother or father.

In contrast, large groups can and do replace just about everybody. Take any large organization — the Ford Motor Company, the U.S. Army, the Green Bay Packers — and you’ll find that the organization goes on despite having replaced every single person in it. Moreover, every member of those groups knows he or she can be replaced and probably will be replaced some day.

Thus, men create the kind of social networks where individuals are replaceable and expendable. Women favor the kind of relationships in which each person is precious and cannot truly be replaced.

http://www.psy.fsu.edu/~baumeistertice/goodaboutmen.htm

  
ایمان، ساعت ِ ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ.، روز ِ شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸


• من و دست‌بند ِ سبزم •

به دست‌بند ِ سبزم نگاه کرد و گفت: «چه جرأتی دارین شما!» صف بود و بعد از من منتظر بودند. فرصت ِ توضیح نبود. لب‌خندی زدم و رفتم. از دانشگاه که برمی‌گشتم، یک موتوری از کنارم رد شد و گفت: «فقط موسوی!» رفت. خواستم بگم... اما باز فرصت نبود. فرصت نبود که بگم خواهرم، بحث ِ شجاعت نیست. برادرم، بحث ِ میرحسین نیست. من آدم ِ شجاعی نیستم. من یک آدم ِ متوسطم. شجاع محسن روح‌الأمینی بود که رفت. ١٨ تیر که دست‌گیر شد، دانش‌جوها رو جدا می‌کردند و بقیه رو می‌بردند به کهریزک. حاضر نشد به این تبعیض تن بده و نگفت که دانش‌جوی ِ دانش‌گاه ِ تهرانه. شجاع؟ من در روز ِ ختم ِ محسن وقتی از دو سو توسط ِ نیروهای ِ ویژه‌ی ِ سپاه گیر افتادم همون لحظه به غلط کردن افتادم.

من طرف‌دار ِ میرحسین نیستم، طرف‌دار ِ آزادی و عدالتم. مخالف ِ مقام معظم نیستم، مخالف ِ دروغ و جنایتم. دست‌بند ِ سبز می‌بندم که مبادا ره‌گذری من رو ببینه و گوشه‌ی ِ ذهنش فکر کنه که من ِ نوعی به قتل ِ ندا راضی شدم. نکنه کسی یک لحظه تصور کنه که من اون چشم‌ها رو دیدم و سکوت کردم. من بدون ِ تمام ِ علائقم باز هم انسانم. من بدون ِ سینما، بدون ِ موسیقی، IT، شعر، مهندسی، بدون ِ تمام ِ دوستانم، باز هم هستم. اما بدون ِ آزادی نیستم. بدون ِ این دست‌بند ِ سبز، من دیگه انسان نیستم.

پی‌نوشت: از لطف و محبت ِ خواننده‌گان لب‌ریز شدم و از کوچکی ِ این ده‌کده‌ی ِ جهانی شگفت‌زده شدم. وب‌سایت ِ «موج ِ سبز ِ آزادی» این مطلب را منعکس کرده و دوست ِ نادیده‌ای به نام سارا در وب‌لاگش ترجمه کرده.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸


• آب بریز پسرم! •

یاد ِ این شعر افتادم:

دست‌کش‌هایم تاریک شده‌اند
این جنازه‌ها را
از کجا می‌آورند
از کدام شب؟!

آب بریز پسرم!
بیش‌تر آب بریز
می‌خواهم
سیاهی از تن ِ جهان بشویم.

— روز به خیر محبوب ِ من، رسول یونان

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٤٧ ‎ب.ظ.، روز ِ یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸


• عاقبت ِ امور •

سر ِ شب سر ِ جنگ و تاراج داشت
سحرگه نه تن سر نه سر تاج داشت
به یک گردش ِ چرخ ِ نیلوفری
نه نادر به جا ماند و نه نادری

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸


• همین‌جوری •

در باره‌ی ِ صدر ِ اعظم ِ پرهیزگار

شنیده‌ام صدر ِ اعظم
دمی به خمره نمی‌زنند
گوشت میل نمی‌فرمایند و
اهل ِ دود و دم هم نیستند
و در آپارتمانی حقیر اقامت دارند.
ولی این را هم شنیده‌ام که
بی‌نوایان هیچی ندارند
وصله‌ی ِ شکم‌شان کنند و
در فلاکت روزگار می‌گذرانند.
چه به‌تر می‌بود آن دولت
که در باره‌اش می‌گفتند:
صدر ِ اعظم، مست و پاتیل در جلسات ِ
هیأت ِ دولت حاضر می‌شود
و در حالی که به دود ِ پیپش خیره است
چند اوباش، قوانین را عوض می‌کنند
اما از مردم، احدی بی‌نوا نیست.

— برشت، برشت ِ شاعر: شعرهای ِ برتولت برشت، ترجمه‌ی ِ علی عبداللهی

  
ایمان، ساعت ِ ٩:۳۳ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ‌ها: سیاست، اجتماع، شعر


• شرکت یا تحریم، مسأله این نیست •

در پی ِ یک بحثی که در فیس‌بوک شد، تصمیم گرفتم یه مطلب ِ مفصل در مورد ِ شرکت در انتخابات بنویسم. دوستی دلایلی مطرح کرد برای تحریم ِ انتخابات که این‌جا می‌تونید بخونید. اول به نکاتی در مورد ِ تقلب اشاره می‌کنم و بعد سعی می‌کنم نتایج ِ شرکت و تحریم رو تحلیل کنم.

خیلی از طرف‌داران ِ تحریم، در استدلال‌هاشون به تقلب در انتخابات اشاره می‌کنن. این استناد چه‌قدر قابل ِ قبوله؟

اولاً، کمی آمار مرور کنیم. در سال ِ ٨۴، احمدی‌نژاد در دور ِ اول ِ انتخابات ۵،٧ میلیون رأی آورد و در دور ِ دوم ١٧،٣ میلیون. اگه در بدبینانه‌ترین حالت بگیم نصف ِ این اختلاف «نه به هاشمی» و نصف ِ دیگه‌ش «آری به احمدی‌نژاد» بوده (که نبوده)، میزان ِ ریزش و رویش ِ آرای ِ احمدی‌نژاد در این چهار سال برابر بوده (که نبوده)، و میزان ِ تقلب هم ٣ میلیون بیش‌تر از دفعه‌ی ِ قبله (که نیست)، سقف ِ رأی ِ احمدی‌نژاد ١۴،۵ میلیون خواهد بود. طبق ِ داده‌های ِ مرکز ِ آمار، ۵١،٣ میلیون نفر حق ِ رأی دارن. پس با شرکت ِ %۶٠ از واجدین ِ شرایط (یعنی همون نسبت ِ سال ِ ٨۴، در مقایسه با %٨٠ در سال ِ ٧۶)، موسوی می‌تونه در دور ِ دوم ١۶،٣ میلیون رأی بیاره. روشنه که من به شدت بدبینانه قضاوت کردم و میزان ِ تقلب رو هم خیلی دست ِ بالا گرفتم. واقعیت اینه که دست ِ دولت برای ِ تقلب اون‌قدرها هم باز نیست. تازه اضافه کنید کمیته‌ی ِ مشترک ِ صیانت از آرا رو که کروبی و موسوی این‌بار خیلی جدی پی‌گیرش هستن.

ثانیاً، آیا ما به صرف ِ این که یک رقابت ناعادلانه باشه، باید ازش کنار بکشیم؟ یه مثال می‌زنم. در به‌ترین دانش‌گاه‌های ِ ایران (چه برسه به بقیه) اکثر ِ دانش‌جوها معتقدن که اساتید ناعادلانه نمره می‌دن. شاید در نمره‌ی ِ اکثر ِ اساتید، پاچه‌خاری و حفظیات و تیپ ِ ظاهری و پروژه‌های ِ کپی/پیست ِ حجیم ِ رنگی تأثیر ِ بیش‌تری داشته باشه در مقایسه با میزان ِ درک ِ دانش‌جو از درس. اما آیا کسی به این خاطر ترک ِ تحصیل می‌کنه؟ نه! چرا؟ چون می‌شینیم هزینه-فایده می‌کنیم، می‌بینیم فایده‌های ِ شرکت در همین سیستم ِ ظالمانه از هزینه‌هاش بیش‌تره. حالا انتخابات هم عین ِ همینه. و تازه بدتر. چون یکی می‌تونه ترک ِ تحصیل کنه و بره تو بازار ِ کار تا از شر ِ استاد خلاص شه، اما هر کجای ِ این مملکت که بخوای بری سایه‌ی ِ دولت ِ کریمه روی ِ سرته. و اگه بگی من رأی نمی‌دم چون دولت متقلبه، اون دولت ِ متقلب سر ِ جاش خواهد موند چون تو رأی نمی‌دی. یعنی یه دور ِ ابدی. من که ندیدم کسی راه‌کار ِ دیگه‌ای برای ِ برکنار کردن ِ این دولت داشته باشه.

بگذریم... از زمان ِ انتخابات ِ شوراها در سال ِ ٨١ تا به حال، دو تا جریان در مورد ِ انتخابات وجود داشته. هدف ِ یک جریان (اصلاح‌طلبان) افزایش ِ مشارکت ِ تحول‌طلبان در انتخابات بوده، و هدف ِ جریان ِ مقابل (تمامیت‌‌خواهان و تحریمی‌ها) کاهش ِ مشارکت ِ تحول‌طلبان در انتخابات بوده ـــ البته استثنائاتی هم هست. واقعیت اینه که در این ٧ سال جریان ِ اول عمدتاً شکست خورده و نتونسته افراد ِ تحول‌خواه رو به اندازه‌ی ِ کافی و به صورت ِ منسجم پای ِ صندوق‌های ِ رأی بکشونه. و جریان ِ دوم عمدتاً پیروز بوده چون تا حدودی تونسته طرف‌داران ِ تغییر رو از شرکت در انتخابات منصرف کنه. مثال ِ روشن ِ این موضوع، حداد عادله که رأیش در انتخابات ِ مجالس ِ ششم و هفتم تقریباً ثابت بود. اما در یکی آخر شد و در یکی اول! خب بد نیست ببینیم این پیروزی چه دست‌آوردی داشته.

گفته شده که فایده‌ی ِ تحریم ِ انتخابات، «از مشروعیت انداختن ِ حاکمیت در مجامع ِ داخلی و بین‌المللی» بوده. اما آیا کاهش ِ مشروعیت ِ دولت موفقیت محسوب می‌شه؟ باید ببینیم این کاهش ِ مشروعیت به نفع ِ مردم بوده یا به ضرر ِ مردم. در چهار سال ِ اخیر که دولت ِ ایران با بحران ِ مشروعیت رو‌به‌رو بوده، تحریم‌های ِ بین‌المللی علیه ِ ایران بسیار شدید شده و با اجماع ِ جهانی‌ای که مقابل ِ ایران شکل گرفته، دولت قدرت ِ چانه‌زنی در عرصه‌ی ِ بین‌المللی رو از دست داده. کافیه به مناسبات ِ ایران با روسیه یا بحرین نگاه کنید تا ببینید که ایران از همیشه حقیرتر و ضعیف‌تر شده. اما آیا دولت ذره‌ای در برابر ِ مردم کوتاه اومده؟ نه، که بیش‌تر از همیشه به حقوق ِ ما تجاوز کرده. حالا در داخل به سبب ِ همین انزوای ِ جهانی، اکثر ِ صنایع دچار ِ مشکلات ِ اساسی شدن. آیا چهار سال ِ دیگه ادامه‌ی ِ همین وضع، در جهت ِ منافع ِ ملیه؟

اگه می‌خوایم از روی ِ احساس عمل کنیم که خب بکنیم. اما اگه قراره تأمل کنیم و عقلانی‌ترین تصمیم رو اتخاذ کنیم، نمی‌شه فقط به نقاط ِ ضعف ِ یه روش و نقاط ِ قوت ِ روش ِ دیگه اشاره کنیم. باید بشینیم و یک حساب ِ هزینه-فایده‌ی ِ جامع برای ِ خودمون بکنیم. این دو سناریو رو در نظر بگیرید:

١- شرکت ِ %۵٠ از مردم در انتخابات: احمدی‌نژاد ١۴،۵ میلیون، موسوی ١١،٢ میلیون. کاهش ِ مشروعیت ِ حکومت. انزوا، تحریم، گشت ِ ارشاد، سانسور، رکود ِ تورمی، بزرگ‌تر شدن ِ دولت، محرومیت از تحصیل، ...

٢- شرکت ِ %٧٠ از مردم در انتخابات: موسوی ٢١،۴ میلیون، احمدی‌نژاد ١۴،۵ میلیون. افزایش ِ مشروعیت ِ حکومت. به‌بود ِ نسبی ِ روابط با غرب، شل شدن ِ تدریجی ِ تحریم‌ها، کاهش ِ سانسور و گشت ِ ارشاد و کمیته‌ی ِ انضباطی، ثبات ِ اقتصادی، کوچک‌تر شدن ِ دولت، ...

و خواهش می‌کنم کسی نگه که رئیس‌جمهور تدارک‌چیه و کاره‌ای نیست و تأثیری نداره. تفاوت ِ بین ِ دولت ِ خاتمی و دولت ِ احمدی‌نژاد در زندگی ِ ما اون‌قدر واضحه که انکارش مثل ِ انکار ِ نور ِ خورشید می‌مونه. من علاقه‌ی ِ خاصی به موسوی ندارم. حتا باید بگم از ادبیاتش خوشم نمی‌آد. اما اینو می‌دونم که متظاهر نیست، دید ِ وسیعی داره، و با روی ِ کار اومدنش حال‌وروز ِ به‌تری خواهیم داشت.

مثل ِ همیشه از هر کسی که این متن رو می‌خونه درخواست می‌کنم که هر کاری ازش ساخته‌ست برای ِ کمک به پیروزی انجام بده، هرچند کوچک. و شخصاً پیش‌بینی می‌کنم که موسوی با کسب ِ ٢٢ میلیون رأی، احمدی‌نژاد و احمدی‌نژادیسم رو به زباله‌دانی ِ تاریخ می‌فرسته و بیش‌ترین رأی رو در تاریخ ِ انتخابات ِ این کشور به نام ِ خودش ثبت می‌کنه. فقط اگه من و تو با هم باشیم و واقعاً اینو بخوایم...

  
ایمان، ساعت ِ ۳:٠٧ ‎ق.ظ.، روز ِ جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ‌ها: سیاست، اجتماع، درد


• عزاداری •

ملت ِ باغیرت ِ ایران بار ِ دیگر صحنه‌هایی بدیع از شور ِ عاشورایی رو به نمایش گذاشت. طرف تی‌شرت ِ مشکی ِ متالیکا پوشیده بود با هندبند ِ اباعبدالله، در حالی که چشم‌هاش 100x زوم شده بود روی ِ نقطه‌ی ِ نامعلومی از بدن ِ یک دل‌بر ِ دل‌سوخته و عزادار.

نه چندان بی‌ربط: چریک ِ عزیز حرف ِ دل ِ ما رو زد.

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ.، روز ِ یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧


• قدرت •

دیالوگ یه پیش‌شرط‌هایی داره. شاید مهم‌ترینش اینه که طرفین نمی‌تونن از موضع ِ قدرت (به معنای ِ کلی) با هم حرف بزنن. اگه کسی بخواد تو دیالوگ به من اعمال ِ قدرت کنه، من تو این دیالوگ شرکت نمی‌کنم. اگه کسی به من بگه «غلط می‌کنی»، این آخرین حرفیه که به من می‌گه. چون کلمات ِ بعدی‌ش رو نمی‌شنوم. می‌تونه منو بزنه. ولی نمی‌تونه منو مجبور به شرکت در یه دیالوگ ِ نابرابر کنه. اگه من از میشل فوکو همین یه ذره رو یاد نگرفته باشم هرچی به عمرم خوندم به درد ِ لای ِ جرز می‌خوره.

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧


• امید •

این سخن‌رانی من رو یاد ِ ابرهم لینکن انداخت. یاد ِ فرانکلین روزولت و جان اف. کندی و مارتین لوتر کینگ انداخت. دوست دارم این دو پاراگراف رو عیناً نقل کنم:

If there is anyone out there who still doubts that America is a place where all things are possible, who still wonders if the dream of our founders is alive in our time, who still questions the power of our democracy, tonight is your answer.

To those — to those who would tear the world down: We will defeat you. To those who seek peace and security: We support you. And to all those who have wondered if America's beacon still burns as bright: Tonight we proved once more that the true strength of our nation comes not from the might of our arms or the scale of our wealth, but from the enduring power of our ideals: democracy, liberty, opportunity and unyielding hope.

  
ایمان، ساعت ِ ۸:۳٠ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧


• توئی تنها که می‌فهمی •

عالی... عالی اون‌طور که مشابهی نداره. اون چیزی که شهرام ناظری باید می‌بود ولی سال‌ها بود که نبود. احیای ِ قلبی-ریوی برای ِ موسیقی ِ ایرانی که اگه برکت ِ وجود ِ چنین آثاری نبود، رو به مرگ می‌رفت. آلبومی هست به نام ِ «سِفر ِ عُسرت»، که در خارج از ایران با نام ِ ”The Book of Austerity“ منتشر شده و گویا برای ِ انتشار در ایران به مشکل ِ مجوز خورده (برای ِ سلامتی ِ وزیر ِ بی‌فرهنگ ِ فرهنگ، سربازجو صفار هرندی، صلوات). آهنگ‌سازش یه تازه‌کاره به نام ِ فرخ‌زاد لایق، که شاگرد ِ مسعود شعاری بوده. متأسفم که اگه می‌خواید بشنویدش، باید از این‌جا داونلودش کنید. امیدوارم بتنونیم به زودی اصلش رو بخریم. درکی که در این کار از حجم و رنگ در موسیقی وجود داره بسیار بسیار کم‌یابه. اشعار از مهدی اخوان ثالث، احمد شاملو، محمدرضا شفیعی کدکنی، و هوشنگ ابتهاج دست‌چین شده. این شعر رو علی‌الخصوص بسیار دوست داشتم:

درین شب‌ها

درین شب‌ها
که گل از برگ و
           برگ از باد و
                  ابر از خویش می‌ترسد،
و پنهان می‌کند هر چشمه‌ای
                            سِرّ و سرودش را،
در این آقاق ِ ظلمانی
چنین بیدار و دریاوار
توئی تنها که می‌خوانی

درین شب‌ها،
که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می‌ترسد.
درین شب‌ها،
که هر آیینه با تصویر بیگانه‌ست
و پنهان می‌کند هر چشمه‌ای
                      سر و سرودش را
چنین بیدار و دریاوار
توئی تنها که می‌خوانی.

توئی تنها که می‌خوانی
رثای ِ قتل ِ عام و خون ِ پامال ِ تبار ِ آن شهیدان را
توئی تنها که می‌فهمی
زبان و رمز ِ آواز ِ چگور ِ ناامیدان را.

بر آن شاخ ِ بلند،
ای نغمه‌ساز ِ باغ ِ بی‌برگی!
بمان تا بشنوند از شور ِ آوازت
درختانی که اینک در جوانه‌های ِ خُرد ِ باغ
                                        در خوابند
بمان تا دشت‌های ِ روشن ِ آیینه‌ها،
                                گل‌های ِ جوباران
تمام ِ نفرت و نفرین ِ این ایام ِ غارت را
                                ز آواز ِ تو دریابند.
تو غم‌گین‌تر سرود ِ حسرت و چاووش ِ این ایام.
تو، بارانی‌ترین ابری
                که می‌گرید،
به باغ ِ مزدک و زرتشت.
تو، عصیانی‌ترین خشمی، که می‌جوشد،
ز جام و ساغر ِ خیام.

— محمدرضا شفیعی کدکنی، برای ِ مهدی اخوان ثالث

  
ایمان، ساعت ِ ٥:٠٦ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧


• انتخابات •

دوست دارم اینو عیناً نقل کنم از این‌جا، چون تقریباً حرف ِ منو زده.

در این فضای احساسی و حماسی که برای دعوت آقای خاتمی به شرکت در انتخابات راه افتاده و متأسفانه دامن عقلایی چون ابراهیم یزدی و استاد ملکیان را هم گرفته است، ظاهراً ژرفترین و بنیادیترین پرسشها را در بارهی چرایی و چگونگی آمدن، خود خاتمی مطرح میکند. واقعاً تعجب برانگیز است که در این هیاهو و هورا و کف و سوتی که برای این سید عزیز به پا شده است، حتی یک نفر پیدا نمیشود دو خط بنویسد اگر خاتمی آمد و رئیس جمهور شد، فردای تنفیذ حکم از کجا آغاز خواهد کرد، چگونه خواهد راند و به کجا خواهد رفت.

اگر اکنون در فضای سال ۷۵ بودیم، میشد به این فضای رمانتیکی که آقایان راه انداختهاند، خوشبین بود و با آنها همراه شد؛ چنان که شدیم و پشیمان هم نیستیم. اما افسوس که حدود یازده دوازده سالی از آن ایام گذشته است و هنوز قوای ادراکی و تحلیلی ما گویا پیشرفت چندانی از خود نشان نمیدهد!

در این میان، این تنها خود خاتمی است که عمیق میبیند، ژرف میاندیشد و از پرسش اصلی فاصله نمیگیرد. تنها اوست که هنوز میپرسد اصلاحطلبی چیست، اصلاحطلب کیست و بهترین مسیر اصلاح کدام است. تنها اوست که فراموش نکرده است انتخابات صرفاْ آمدن و برنده شدن نیست و به بعد از آمدن هم باید اندیشید. به همین دلیل است که تصمیم نهایی خاتمی هرچه باشد، ارزشمند است؛ چراکه این تصمیم از میان کف و سوت و هورا و هیاهو برنخواسته؛ بلکه از خلوت و تمرکز و تأمل و دوراندیشی برآمده است.

صاحب این قلم هنوز به دلایلی که در یادداشتهای گذشته نوشتهام با کاندیداتوری آقای خاتمی مخالف است. اما اگر تصمیم نهایی خاتمی حضور در انتخابات باشد، به همان دلیلی که در بالا ذکر کردم، به تصمیمش احترام گذاشته، بنا بر اعتمادی که به او دارم، به یاریاش خواهم شتافت.

یه نکته‌ی ِ جالبی هم به نظرم می‌رسه که باید بگم. دوستان ِ عزیز در دفتر ِ تحکیم ِ وحدت و سازمان ِ ادوار ِ تحکیم ۴ سال ِ پیش معتقد بودن که نظام اصلاح‌پذیر نیست و از همین موضع طرف‌داران ِ کاندیداتوری ِ مصطفی معین رو مسخره می‌کردند. حالا دقیقاً همین افراد (که البته من خیلی‌هاشون رو شخصاً دوست دارم) به دنبال ِ کاندیداتوری ِ عبدالله نوری هستن. مواضع ِ سیاسی ِ معین و نوری که تفاوت ِ چندانی نداره. هردو اصلاح‌طلب ِ رادیکال هستن. پس فقط دو احتمال وجود داره: یا فعالیت‌های ِ چهارساله‌ی ِ احمدی‌نژاد باعث ِ اصلاح‌پذیری ِ نظام شده (که خب پس به‌تره برن به همین احمدی‌نژاد رأی بدن) یا این که این دولت چشم ِ بعضی‌ها رو به بعضی حقایق باز کرده. حالا اوضاع جالب‌تر می‌شه وقتی که می‌بینیم عبدالله نوری با هوش‌مندی اعلام می‌کنه از کل ِ جریان ِ اصلاح‌طلب فقط باید یک نفر کاندیدا بشه، موضوعی که حتا کروبی هم پذیرفته. خوش‌حالم که می‌بینم نوری و خاتمی و کروبی خیلی مدبرانه‌تر از طرف‌داران و اطرافیان‌شون عمل می‌کنن.

پی‌نوشت: تنها کسی که من دیدم حرف‌های ِ ارزش‌مندی در مورد ِ استراتژی ِ اصلاح‌طلبان زده، علی‌رضا علوی‌تباره که انصافاً از وقتی یادمه تحلیل‌هاش دقیق و واقع‌گرا بوده.

  
ایمان، ساعت ِ ٩:٥٦ ‎ب.ظ.، روز ِ جمعه ۱٩ مهر ۱۳۸٧
تگ‌ها: سیاست، اجتماع


• ژست •

دوست ِ عزیزی تعریف می‌کرد که اساتید در دانش‌کده‌ی ِ مدیریت ِ دانش‌گاه ِ صنعتی ِ شریف چه نقش ِ مهمی برای ِ کت‌وشلوار یا کفش ِ پاشنه‌بلند قائلند و چه‌طور بر اساس ِ این معیارها به دانش‌جوها نمره می‌دن. اول خیلی تعجب کردم. بعد دیدم اصلاً تعجبی نداره. این عمیقاً ریشه در فرهنگ ِ دهن‌بین و ظاهرپرست ِ ما داره. مگه به خودمون حق نمی‌دیم بر اساس ِ ظواهر ِ هر چیز در موردش قضاوت کنیم؟ مگه همیشه بی‌اهمیت‌ترین چیز «محتوا» نیست؟ در تحصیل، در کار، در دین‌داری، فلسفه، موسیقی، سینما... مگه تنها چیزی که مهمه «فرم» نیست؟ کدوم منتقد ِ موسیقی یا سینما صحبتی از محتوای ِ اثر ِ هنری می‌کنه؟ ملاک ِ دین‌داری نماز و حجابه یا صداقت و محبت؟ در پروژه‌های ِ کاری یا درسی، چیزی به غیر از فایل‌های پاورپوینت به چشم می‌آد؟ خب چرا استاد بر اساس «ژست ِ مدیریتی» به دانش‌جوها نمره نده؟!

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٢٢ ‎ب.ظ.، روز ِ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧


• ظرفی که آب رفت •

آقای ِ علی‌آبادی، رئیس ِ سازمان ِ تربیت ِ بدنی، معتقد است که ایران در المپیک ناکام نبوده. البته در اظهارات ِ ایشان معلوم نشد که چرا همیشه تعداد ِ مدال‌های ِ المپیک ِ ایران در حال افزایش بوده، اما در دولت ِ خدمت‌گذار ِ آقای احمدی‌نژاد این تعداد کاهش یافته، آن هم با این شدت. همچنین در طی ِ تأملات ِ فلسفی ِ عمیق‌شان در زمینه‌ی ِ «ظرف و مظروف»، این جناب توضیحی در مورد ِ ظرف و مظروف در ترینیداد و توباگو، الجزایر، و زیمبابوه ندادند که رتبه‌ی ِ بالاتری را نسبت به ایران کسب کرده‌اند. ما هم بالاخره نفهمیدیم که نسبت به چهار سال ِ پیش، مظروف نسبت به ظرف بزرگ‌تر شده، یا ظرف نسبت به مظروف کوچک‌تر شده. اما کارشناسان بر این باورند که منظور از ظرف احتمالاً همان دولت ِ نهم است.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ.، روز ِ پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧
تگ‌ها: سیاست، درد، اجتماع


• ما فحشا نکردیم، ولی شما ناجوان‌مردانه اشاعه‌ی ِ فحشا کردید •

مهدی زاهدی اما در اظهاراتی دور از انتظار انعکاس این موضوع از طریق فیلمبرداری و انتشار آن را غیرقانونی و مصداق اشاعه فحشا دانست و در پاسخ به خبرنگاران که به او متذکر شدند دانشجویان بهترین راه برای افشای تخلف مدیر مربوطه را فیلمبرداری دانسته‌اند، گفت: همان طور که گفتم این شیوه‌ها درست نیست و خلاف شرع است. او گفت: آنچه در فیلم آمده این است که دختری به اتاق معاون دانشجویی مراجعه کرده و در اتاق روسری به سر نداشته و شما تنها یک عدم روسری را می‌بینید. اما این که عده‌ای متاسفانه به عنوان یک جریان سیاسی بخواهند مسئله‌ای را به فرض این که نعوذ‌بالله کار بد یا خلاف شرعی هم صورت گرفته باشد، توسعه و اشاعه دهند، آیا کار درست و قانونی است؟ این که عده‌ای بخواهند این را به مسائل سیاسی دامن بزنند شیوه جوانمردانه‌ای است؟ وزیر علوم برخورد با معاون دانشجویی دانشگاه زنجان را منوط به اثبات تخلف از سوی او می‌داند و به طور تلویحی می‌گوید که فیلم مذکور نمی‌تواند سند معتبری باشد: «در فیلم تنها چیزی که می‌بینید نداشتن حجاب است» او تاکید کرد: اگر مدارک و مستنداتی ارائه شود که دادگاه یا کمیته انتظامی اساتید توجیه شوند یقینا برخورد خواهد شد.

روزنامه‌ی ِ کارگزاران، ٣٠ خرداد ِ ٨٧

وزیر ِ دروغ‌گوی ِ علوم توضیح نداد که اگر آن‌چه در این فیلم آمده فحشاست، پس چه‌طور هنوز چیزی ثابت نشده؛ و اگر فحشا نیست، پس چرا انتشار ِ آن اشاعه‌ی ِ فحشاست. هم‌چنین ایشان که به رغم ِ انتشار ِ این فیلم حاضر به پذیرش ِ الدنگ بودن ِ معاون ِ دانش‌جویی ِ دانش‌گاه ِ زنجان نشده، توضیح نداد که اگر دانش‌جویان این کار ِ غیرقانونی و غیرشرعی را هم انجام نمی‌دادند، چه‌طور قادر به حالی کردن ِ قضیه به امثال ِ آن حضرت می‌بودند. آیا باید «حالی‌کن» بزرگ‌تر بیاوریم؟

  
ایمان، ساعت ِ ۳:٢٩ ‎ب.ظ.، روز ِ پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧


• درمانده‌گی •

اعصابم به شدت خرد شد از این اتفاق. این‌جا و این‌جا خبر رو می‌تونین بخونین. دیشب یکی از دوست‌هام بهم گفت. اول پیش ِ خودم احساس کردم این هم یه اتفاق ِ بد مثل ِ همه‌ی ِ اتفاقات ِ بدیه که تو این دنیا می‌افته. دیگه عادت کردیم. سنگ شدیم! سنگ شده این اعصاب. این احمدی‌نژاد ِ فلان‌فلان‌شده اعصاب ِ ما رو به فولاد ِ ستینلس تبدیل کرده. امروز فیلمش رو دیدم و خبر رو کامل خوندم. اول گفتم خب چه‌کار می‌شه کرد. تو بلست ِ ٣۶٠م نوشتم و لینک دادم. بعد دیدم نه جواب نمی‌ده. این... آخه چی بگم؟! چه‌طور عصبانیتم رو نشون بدم؟ چه باید کرد با این دیوث‌ها؟ دو هفته‌ست این اتفاق افتاده، هیچ‌کس به مردک نگفته خرت به چند من! هیچ‌کس از هیچ‌کس حتا عذرخواهی هم نکرده. با فحش دادن آدم تخلیه می‌شه؟ این پفیوزها که من هرچی هم فحش بدم سر ِ جاشون هستن! چه‌کار باید بکنم؟

«کریه» اکنون صفتی اَبتَر است
چرا که به تنهایی گویای ِ خون‌تشنه‌گی نیست.
تحمیق و گران‌جانی را افاده نمی‌کند
نه مفت‌خواره‌گی را
نه خودباره‌گی را.

تاریخ
       ادیب نیست
لغت‌نامه‌ها را اما
اصلاح می‌کند.

— مدایح ِ بی‌صله، احمد شاملو

  
ایمان، ساعت ِ ٩:٢٥ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧


• می‌بوسمت چون... •

”از هرآن‌چه آیینی است (به اصطلاح مرتبط با کشیش ِ اعظم است) باید به سختی پرهیخت زیرا بی‌درنگ می‌پوسد. البته یک بوسه نیز در حکم ِ آیین است و [با این حال] نمی‌پوسد. ولی فقط آن میزان آیین مجاز است که هم‌چون یک بوسه، اصیل باشد.“

— فرهنگ و ارزش، لودویگ ویتگنشتاین، امید مهرگان، گام ِ نو

بارزترین ویژگی ِ ویتگنشتاین احتمالاً نبوغ ِ سرشارشه. گفتن ِ همچین حرف ِ عجیب و مبهم و جالبی واقعاً هم نبوغ می‌طلبه. من کلاً از فیلسوف‌هایی که به زیبایی‌شناسی و هنر اهمیت ِ زیادی می‌دن خوشم می‌آد. حالا این‌ها به کنار. امروز یه اتفاقی باعث شد یاد ِ این جمله بیفتم. اصالت ِ بوسه به عنوان ِ یک عمل ِ عاشقانه که کاملاً روشنه. اما علاوه بر این، بوسه یک عمل ِ آیینی و نمادین هم هست. دو نفر که همدیگه رو می‌بوسن در واقع دارن اعلام می‌کنن که از ابراز ِ محبت به هم شرمی ندارن.

ولی جداً می‌شه آیین‌ها رو به دو دسته‌ی ِ اصیل (فطری) و غیراصیل تقسیم کرد؟ و اگه می‌شه، آیا به همین راحتی می‌شه همه‌ی ِ آیین‌های ِ غیراصیل رو دور ریخت؟

  
ایمان، ساعت ِ ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق، فلسفه، اجتماع


• به همین سادگی؟ •

من خیلی سر از فوتبال درنمی‌آرم. اما یادمه علی کریمی یه زمانی به عنوان ِ تکنیکی‌ترین فوتبالیست ِ ایران شناخته می‌شد، و این اواخر هم که کاپیتان ِ تیم ِ ملی بود. تو خبرها خوندم که کریمی چند روز پیش گفته «در ۱۰ سال ِ اخیر هیچ‌گاه فدراسیون را این‌قدر ضعیف و بی‌برنامه ندیده‌ام» و جناب ِ تاج (نائب‌رئیس ِ فدراسیون ِ فوتبال) هم اعلام کرده «کریمی به علت ِ اظهاراتش علیه ِ فدراسیون باید دو سال محروم شود و اکنون تا اطلاع ِ بعدی و تا زمانی که عذرخواهی نکند از حضور در تیم ِ ملی محروم است». علی کریمی هم جواب داده که حاضر نیست انتقاداتش رو پس بگیره.

تا اون‌جایی که من فهمیدم، کریمی آدم ِ آزاده‌ایه و حرف ِ حق رو زده و پای ِ دادن ِ هزینه‌ش هم وایساده. اما چه‌طور می‌شه که حضرت ِ نائب‌رئیس به خودش اجازه می‌ده این‌طور طلب‌کارانه صحبت کنه؟ آیا ایشون ارث ِ پدری‌ش رو از علی کریمی و تیم ِ ملی و من و شما طلب داره؟ اگه این‌جا جایی به جز ایران بود و سنگی رو سنگ بند بود، باز هم فدراسیون جرأت می‌کرد کاپیتان ِ باسابقه‌ی ِ تیم ِ ملی رو به جرم ِ انتقاد از بی‌تدبیری‌های ِ مداومی که همه ازش باخبرند اخراج کنه؟

جناب ِ آقای تاج! من به اندازه‌ی ِ خودم تو تیم ِ ملی سهم دارم، و تو رو که نون ِ این تیم رو می‌خوری اما تیشه به ریشه‌ش می‌زنی نمی‌بخشم. آدم‌هایی مثل ِ تو از نظر ِ من حروم‌لقمه‌اند و باید یقه‌شون رو گرفت و حق ِ ملت رو از حلقوم‌شون کشید بیرون.

واقعاً دلم برای ِ خودمون می‌سوزه. این‌همه نهادهای ِ مدنی ِ جوراجور داریم. جداً خیلی کار ِ سختی بود برگزار کردن ِ یه تحصن جلوی ِ فدراسیون ِ فوتبال در اعتراض به این خیانت؟ اون‌هایی که زورشون به صندلی‌های ِ اتوبوس و ورزش‌گاه می‌رسه، عرضه‌ی ِ یه اعتراض ِ مدنی و غیرسیاسی به بلایی که داره سر ِ تیم ِ ملی می‌آد رو ندارن؟ انصافاً اگه ما کمی، فقط کمی، پای ِ چیزایی که برامون مهمه می‌ایستادیم، این حروم‌لقمه‌ها این‌قدر بی‌پروا و حق‌به‌جانب هر غلطی که دل‌شون می‌خواست می‌کردن؟

پی‌نوشت: گویا این لقمه بزرگ‌تر از دهن ِ آقایون بوده. خوش‌حالم که بدون ِ کوچک‌ترین عذرخواهی‌ای از طرف ِ علی کریمی، فدراسیون مجبور به ماست‌مالی و نهایتاً عقب‌نشینی شد. خودشون محروم می‌کنن، خودشون درخواست ِ بخشش می‌دن، خودشون وساطت می‌کنن، خودشون هم می‌بخشن! چوب ِ حراج به بی‌آبرویی ِ خودشون می‌زنن... فقط ای کاش سیاست‌مدارهای ِ ما هم کمی از علی کریمی درس ِ آزادگی بگیرن.

  
ایمان، ساعت ِ ٤:٠٠ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧
تگ‌ها: اجتماع، درد