• The White City •

یه جمله از یه ای‌میل از یه دوست منو برد به چند سال ِ پیش. زمانی که غرق در اعماق ِ سرزمین ِ میانه‌ی ِ جان تالکین بودم. زمانی که آرزوم این بود که درخت‌های ِ مطلای ِ لوتلورین رو ببینم، ساعت‌ها در طلابیشه قدم بزنم، مثل ِ گیملی پسر ِ گلوین مسحور ِ زیبایی ِ بانو گالادریل بشم، با هدیه گرفتن ِ یک تار از موهای ِ درخشانش زبونم بند بیاد و قسم بخورم که تا عمر دارم این زیبایی رو فراموش نمی‌کنم. آرزوم این بود که آراگورن پسر ِ آراتورن رو پیدا کنم و بهش بگم که تنهایی، بزرگ‌واری، رنج، شجاعت، و فروتنی‌ش رو درک می‌کنم. جلوش تعظیم کنم و نگین ِ الفی ِ روی ِ دستش رو ببوسم و به بودن در رکابش افتخار کنم. در لحظه‌های ِ آخر بالای ِ سر ِ بورومیر ِ خوب‌روی پسر ِ دنتور باشم تا برام از برج‌وباروی ِ تاب‌ناک ِ میناس تیریت بگه. با دست ِ خودم قایقش رو به آب بسپارم و براش مرثیه بگم و شرافتش رو تحسین کنم و زارزار در سوگ ِ غم ِ بزرگ ِ از دست دادن ِ فرزند رشید ِ گاندور گریه کنم...

کسی می‌فهمه من چی می‌گم؟

  
ایمان، ساعت ِ ۸:٢۳ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸


• موتزارت به توان ِ دو •

در واقع موتزارت دو بار در تاریخ متولد شده. یه بار به نام ِ ولفگانگ آمادئوس موتزارت در اتریش ِ قرن ِ ١٨، یه بار به نام ِ یان تیرسن در فرانسه‌ی ِ قرن ِ ٢٠. و البته نبوغش در زندگی ِ دوم محصول ِ تکامل ِ نبوغش در زندگی ِ اوله. توضیح ِ دیگه‌ای به ذهن ِ من نمی‌رسه.

  
ایمان، ساعت ِ ٥:٠٥ ‎ب.ظ.، روز ِ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧


• «نوای ِ اسرارآمیز» •

بعد از یک روز ِ پرخاطره، که یاد ِ خیلی چیزها و خیلی روزها رو برام زنده کرد، داشتم برمی‌گشتم خونه. جورج لیگتی گوش می‌دادم تو تاکسی. موسیقی ِ خشن اما رَوون ِ لیگتی، مثل ِ رُز ِ سفیده که هم خار داره هم بوی ِ خوش. وسط ِ اون نت‌های ِ فجیع، یهو متوجه ِ یه صدا شدم. این هم پیانو بود، ولی نه از اون جنس. بسیار بسیار لطیف و ملایم. احساس کردم قبلاً نشنیدمش. ادامه داشت. اما معلوم نبود صدا از کجا می‌آد. ما در حال ِ حرکت بودیم. ماشین هم رادیو/پخش نداشت. هنوز صدا می‌اومد. به خودم شک کردم. آیا واقعاً اون صدا وجود داشت؟ از ماشین که پیاده شدم دیگه صدایی نبود. نفهمیدم اون موسیقی چی بود.

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٤٠ ‎ق.ظ.، روز ِ یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧


• Hallucination •

دیفن هیدرامین بدجوری بر من اثر می‌ذاره. خوابم می‌گیره ولی کامل به خواب نمی‌رم. قبل از به خواب رفتن، تو یه وضعیت ِ میانی گیر می‌کنم. دنیایی که قبل از دوباره بیدار شدن نمی‌فهمم توش چی حقیقیه و چی خیالیه. یه توهم ِ عمیق. برای ِ من که تا حالا ال‌اس‌دی و اکستسی مصرف نکردم یه تجربه‌ی ِ منحصر به فرده. دلم چیزی می‌خواست. چیزی که نبود. چیزی که نیست. چیزی که نخواهد بود. دلم چیزی می‌خواست...

پی‌نوشت: این رو همین الآن در ویکی‌پدیا دیدم. خیلی جالبه. عیناً همون چیزی رو که تجربه کردم شرح داده:

The mental effects are described by many as, "dreaming while awake" involving visual and auditory hallucinations that, unlike those experienced with most psychedelic drugs, often cannot be readily distinguished from reality.

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٤۱ ‎ب.ظ.، روز ِ پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦
تگ‌ها: زندگی، خیال