• من و دست‌بند ِ سبزم •

به دست‌بند ِ سبزم نگاه کرد و گفت: «چه جرأتی دارین شما!» صف بود و بعد از من منتظر بودند. فرصت ِ توضیح نبود. لب‌خندی زدم و رفتم. از دانشگاه که برمی‌گشتم، یک موتوری از کنارم رد شد و گفت: «فقط موسوی!» رفت. خواستم بگم... اما باز فرصت نبود. فرصت نبود که بگم خواهرم، بحث ِ شجاعت نیست. برادرم، بحث ِ میرحسین نیست. من آدم ِ شجاعی نیستم. من یک آدم ِ متوسطم. شجاع محسن روح‌الأمینی بود که رفت. ١٨ تیر که دست‌گیر شد، دانش‌جوها رو جدا می‌کردند و بقیه رو می‌بردند به کهریزک. حاضر نشد به این تبعیض تن بده و نگفت که دانش‌جوی ِ دانش‌گاه ِ تهرانه. شجاع؟ من در روز ِ ختم ِ محسن وقتی از دو سو توسط ِ نیروهای ِ ویژه‌ی ِ سپاه گیر افتادم همون لحظه به غلط کردن افتادم.

من طرف‌دار ِ میرحسین نیستم، طرف‌دار ِ آزادی و عدالتم. مخالف ِ مقام معظم نیستم، مخالف ِ دروغ و جنایتم. دست‌بند ِ سبز می‌بندم که مبادا ره‌گذری من رو ببینه و گوشه‌ی ِ ذهنش فکر کنه که من ِ نوعی به قتل ِ ندا راضی شدم. نکنه کسی یک لحظه تصور کنه که من اون چشم‌ها رو دیدم و سکوت کردم. من بدون ِ تمام ِ علائقم باز هم انسانم. من بدون ِ سینما، بدون ِ موسیقی، IT، شعر، مهندسی، بدون ِ تمام ِ دوستانم، باز هم هستم. اما بدون ِ آزادی نیستم. بدون ِ این دست‌بند ِ سبز، من دیگه انسان نیستم.

پی‌نوشت: از لطف و محبت ِ خواننده‌گان لب‌ریز شدم و از کوچکی ِ این ده‌کده‌ی ِ جهانی شگفت‌زده شدم. وب‌سایت ِ «موج ِ سبز ِ آزادی» این مطلب را منعکس کرده و دوست ِ نادیده‌ای به نام سارا در وب‌لاگش ترجمه کرده.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸


• آب بریز پسرم! •

یاد ِ این شعر افتادم:

دست‌کش‌هایم تاریک شده‌اند
این جنازه‌ها را
از کجا می‌آورند
از کدام شب؟!

آب بریز پسرم!
بیش‌تر آب بریز
می‌خواهم
سیاهی از تن ِ جهان بشویم.

— روز به خیر محبوب ِ من، رسول یونان

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٤٧ ‎ب.ظ.، روز ِ یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸


• پناه می‌برم •

می‌دانستند دندان برای ِ تبسم نیز هست و
تنها
بردریدند.



چند دریا اشک می‌باید
تا در عزای ِ اردو اردو مُرده بگرییم؟

چه مایه نفرت لازم است
تا بر این دوزخ دوزخ نابه‌کاری بشوریم؟

— ١٣۶٣، حدیث ِ بی‌قراری‌ی ِ ماهان، احمد شاملو

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ.، روز ِ جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸
تگ‌ها: زندگی، سیاست، درد، شعر


• شرکت یا تحریم، مسأله این نیست •

در پی ِ یک بحثی که در فیس‌بوک شد، تصمیم گرفتم یه مطلب ِ مفصل در مورد ِ شرکت در انتخابات بنویسم. دوستی دلایلی مطرح کرد برای تحریم ِ انتخابات که این‌جا می‌تونید بخونید. اول به نکاتی در مورد ِ تقلب اشاره می‌کنم و بعد سعی می‌کنم نتایج ِ شرکت و تحریم رو تحلیل کنم.

خیلی از طرف‌داران ِ تحریم، در استدلال‌هاشون به تقلب در انتخابات اشاره می‌کنن. این استناد چه‌قدر قابل ِ قبوله؟

اولاً، کمی آمار مرور کنیم. در سال ِ ٨۴، احمدی‌نژاد در دور ِ اول ِ انتخابات ۵،٧ میلیون رأی آورد و در دور ِ دوم ١٧،٣ میلیون. اگه در بدبینانه‌ترین حالت بگیم نصف ِ این اختلاف «نه به هاشمی» و نصف ِ دیگه‌ش «آری به احمدی‌نژاد» بوده (که نبوده)، میزان ِ ریزش و رویش ِ آرای ِ احمدی‌نژاد در این چهار سال برابر بوده (که نبوده)، و میزان ِ تقلب هم ٣ میلیون بیش‌تر از دفعه‌ی ِ قبله (که نیست)، سقف ِ رأی ِ احمدی‌نژاد ١۴،۵ میلیون خواهد بود. طبق ِ داده‌های ِ مرکز ِ آمار، ۵١،٣ میلیون نفر حق ِ رأی دارن. پس با شرکت ِ %۶٠ از واجدین ِ شرایط (یعنی همون نسبت ِ سال ِ ٨۴، در مقایسه با %٨٠ در سال ِ ٧۶)، موسوی می‌تونه در دور ِ دوم ١۶،٣ میلیون رأی بیاره. روشنه که من به شدت بدبینانه قضاوت کردم و میزان ِ تقلب رو هم خیلی دست ِ بالا گرفتم. واقعیت اینه که دست ِ دولت برای ِ تقلب اون‌قدرها هم باز نیست. تازه اضافه کنید کمیته‌ی ِ مشترک ِ صیانت از آرا رو که کروبی و موسوی این‌بار خیلی جدی پی‌گیرش هستن.

ثانیاً، آیا ما به صرف ِ این که یک رقابت ناعادلانه باشه، باید ازش کنار بکشیم؟ یه مثال می‌زنم. در به‌ترین دانش‌گاه‌های ِ ایران (چه برسه به بقیه) اکثر ِ دانش‌جوها معتقدن که اساتید ناعادلانه نمره می‌دن. شاید در نمره‌ی ِ اکثر ِ اساتید، پاچه‌خاری و حفظیات و تیپ ِ ظاهری و پروژه‌های ِ کپی/پیست ِ حجیم ِ رنگی تأثیر ِ بیش‌تری داشته باشه در مقایسه با میزان ِ درک ِ دانش‌جو از درس. اما آیا کسی به این خاطر ترک ِ تحصیل می‌کنه؟ نه! چرا؟ چون می‌شینیم هزینه-فایده می‌کنیم، می‌بینیم فایده‌های ِ شرکت در همین سیستم ِ ظالمانه از هزینه‌هاش بیش‌تره. حالا انتخابات هم عین ِ همینه. و تازه بدتر. چون یکی می‌تونه ترک ِ تحصیل کنه و بره تو بازار ِ کار تا از شر ِ استاد خلاص شه، اما هر کجای ِ این مملکت که بخوای بری سایه‌ی ِ دولت ِ کریمه روی ِ سرته. و اگه بگی من رأی نمی‌دم چون دولت متقلبه، اون دولت ِ متقلب سر ِ جاش خواهد موند چون تو رأی نمی‌دی. یعنی یه دور ِ ابدی. من که ندیدم کسی راه‌کار ِ دیگه‌ای برای ِ برکنار کردن ِ این دولت داشته باشه.

بگذریم... از زمان ِ انتخابات ِ شوراها در سال ِ ٨١ تا به حال، دو تا جریان در مورد ِ انتخابات وجود داشته. هدف ِ یک جریان (اصلاح‌طلبان) افزایش ِ مشارکت ِ تحول‌طلبان در انتخابات بوده، و هدف ِ جریان ِ مقابل (تمامیت‌‌خواهان و تحریمی‌ها) کاهش ِ مشارکت ِ تحول‌طلبان در انتخابات بوده ـــ البته استثنائاتی هم هست. واقعیت اینه که در این ٧ سال جریان ِ اول عمدتاً شکست خورده و نتونسته افراد ِ تحول‌خواه رو به اندازه‌ی ِ کافی و به صورت ِ منسجم پای ِ صندوق‌های ِ رأی بکشونه. و جریان ِ دوم عمدتاً پیروز بوده چون تا حدودی تونسته طرف‌داران ِ تغییر رو از شرکت در انتخابات منصرف کنه. مثال ِ روشن ِ این موضوع، حداد عادله که رأیش در انتخابات ِ مجالس ِ ششم و هفتم تقریباً ثابت بود. اما در یکی آخر شد و در یکی اول! خب بد نیست ببینیم این پیروزی چه دست‌آوردی داشته.

گفته شده که فایده‌ی ِ تحریم ِ انتخابات، «از مشروعیت انداختن ِ حاکمیت در مجامع ِ داخلی و بین‌المللی» بوده. اما آیا کاهش ِ مشروعیت ِ دولت موفقیت محسوب می‌شه؟ باید ببینیم این کاهش ِ مشروعیت به نفع ِ مردم بوده یا به ضرر ِ مردم. در چهار سال ِ اخیر که دولت ِ ایران با بحران ِ مشروعیت رو‌به‌رو بوده، تحریم‌های ِ بین‌المللی علیه ِ ایران بسیار شدید شده و با اجماع ِ جهانی‌ای که مقابل ِ ایران شکل گرفته، دولت قدرت ِ چانه‌زنی در عرصه‌ی ِ بین‌المللی رو از دست داده. کافیه به مناسبات ِ ایران با روسیه یا بحرین نگاه کنید تا ببینید که ایران از همیشه حقیرتر و ضعیف‌تر شده. اما آیا دولت ذره‌ای در برابر ِ مردم کوتاه اومده؟ نه، که بیش‌تر از همیشه به حقوق ِ ما تجاوز کرده. حالا در داخل به سبب ِ همین انزوای ِ جهانی، اکثر ِ صنایع دچار ِ مشکلات ِ اساسی شدن. آیا چهار سال ِ دیگه ادامه‌ی ِ همین وضع، در جهت ِ منافع ِ ملیه؟

اگه می‌خوایم از روی ِ احساس عمل کنیم که خب بکنیم. اما اگه قراره تأمل کنیم و عقلانی‌ترین تصمیم رو اتخاذ کنیم، نمی‌شه فقط به نقاط ِ ضعف ِ یه روش و نقاط ِ قوت ِ روش ِ دیگه اشاره کنیم. باید بشینیم و یک حساب ِ هزینه-فایده‌ی ِ جامع برای ِ خودمون بکنیم. این دو سناریو رو در نظر بگیرید:

١- شرکت ِ %۵٠ از مردم در انتخابات: احمدی‌نژاد ١۴،۵ میلیون، موسوی ١١،٢ میلیون. کاهش ِ مشروعیت ِ حکومت. انزوا، تحریم، گشت ِ ارشاد، سانسور، رکود ِ تورمی، بزرگ‌تر شدن ِ دولت، محرومیت از تحصیل، ...

٢- شرکت ِ %٧٠ از مردم در انتخابات: موسوی ٢١،۴ میلیون، احمدی‌نژاد ١۴،۵ میلیون. افزایش ِ مشروعیت ِ حکومت. به‌بود ِ نسبی ِ روابط با غرب، شل شدن ِ تدریجی ِ تحریم‌ها، کاهش ِ سانسور و گشت ِ ارشاد و کمیته‌ی ِ انضباطی، ثبات ِ اقتصادی، کوچک‌تر شدن ِ دولت، ...

و خواهش می‌کنم کسی نگه که رئیس‌جمهور تدارک‌چیه و کاره‌ای نیست و تأثیری نداره. تفاوت ِ بین ِ دولت ِ خاتمی و دولت ِ احمدی‌نژاد در زندگی ِ ما اون‌قدر واضحه که انکارش مثل ِ انکار ِ نور ِ خورشید می‌مونه. من علاقه‌ی ِ خاصی به موسوی ندارم. حتا باید بگم از ادبیاتش خوشم نمی‌آد. اما اینو می‌دونم که متظاهر نیست، دید ِ وسیعی داره، و با روی ِ کار اومدنش حال‌وروز ِ به‌تری خواهیم داشت.

مثل ِ همیشه از هر کسی که این متن رو می‌خونه درخواست می‌کنم که هر کاری ازش ساخته‌ست برای ِ کمک به پیروزی انجام بده، هرچند کوچک. و شخصاً پیش‌بینی می‌کنم که موسوی با کسب ِ ٢٢ میلیون رأی، احمدی‌نژاد و احمدی‌نژادیسم رو به زباله‌دانی ِ تاریخ می‌فرسته و بیش‌ترین رأی رو در تاریخ ِ انتخابات ِ این کشور به نام ِ خودش ثبت می‌کنه. فقط اگه من و تو با هم باشیم و واقعاً اینو بخوایم...

  
ایمان، ساعت ِ ۳:٠٧ ‎ق.ظ.، روز ِ جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ‌ها: سیاست، اجتماع، درد


• What Dreams May Come •

مونولوگ ِ «بودن، یا نبودن» رو از «هملت، شاه‌زاده‌ی ِ دانمارک» خیلی دوست دارم. چند روزه که خیلی بهش فکر می‌کنم. اصل ِ متن و این ترجمه‌ی ِ نسبتاً خوب رو می‌ذارم این‌جا:

To be or not to be, that is the question;
Whether 'tis nobler in the mind to suffer
The slings and arrows of outrageous fortune,
Or to take arms against a sea of troubles,
And by opposing, end them. To die, to sleep;
No more; and by a sleep to say we end
The heart-ache and the thousand natural shocks
That flesh is heir to — 'tis a consummation
Devoutly to be wish'd. To die, to sleep;
To sleep, perchance to dream. Ay, there's the rub,
For in that sleep of death what dreams may come,
When we have shuffled off this mortal coil,
Must give us pause. There's the respect
That makes calamity of so long life,
For who would bear the whips and scorns of time,
Th'oppressor's wrong, the proud man's contumely,
The pangs of despised love, the law's delay,
The insolence of office, and the spurns
That patient merit of th'unworthy takes,
When he himself might his quietus make
With a bare bodkin? who would fardels bear,
To grunt and sweat under a weary life,
But that the dread of something after death,
The undiscovered country from whose bourn
No traveller returns, puzzles the will,
And makes us rather bear those ills we have
Than fly to others that we know not of?
Thus conscience does make cowards of us all,
And thus the native hue of resolution
Is sicklied o'er with the pale cast of thought,
And enterprises of great pitch and moment
With this regard their currents turn awry,
And lose the name of action.

بودن، یا نبودن، سؤال این‌جاست:

آیا شایسته‌تر آن است که به تیر و تازیانه‌ی ِ تقدیر ِ جفاپیشه تن دردهیم،

و یا تیغ برکشیده و با دریایی از مصائب بجنگیم و به آنان پایان دهیم؟

بمیریم، به خواب رویم، و دیگر هیچ؛

و در این خواب دریابیم که رنج‌ها و هزاران زجری که این تن ِ خاکی می‌کشد، به پایان آمده.

این سرانجامی‌ست که مشتافانه بایستی آرزومند ِ آن بود.

مردن، به خواب رفتن، به خواب رفتن، و شاید خواب دیدن...

ها! مشکل همین‌جاست؛ زیرا اندیشه‌ی ِ این که در این خواب ِ مرگ

پس از رهایی از این پیکر فانی، چه رؤیاهایی پدید می‌آید

ما را به درنگ وامی‌دارد. و همین مصلحت‌اندیشی است

که این گونه بر عمر ِ مصیبت می‌افزاید؛

وگرنه کی‌ست که خفت و ذلت ِ زمانه، ظلم ِ ظالم،

اهانت ِ فخرفروشان، رنج‌های ِ عشق ِ تحقیرشده، بی‌شرمی ِ منصب‌داران

و دست ِ ردی که نااهلان بر سینه‌ی ِ شایسته‌گان ِ شکیبا می‌زنند، همه را تحمل کند،

در حالی که می‌تواند خویش را با خنجری برهنه خلاص کند؟

کی‌ست که این بار ِ گران را تاب آورد،

و زیر ِ بار این زندگی زجرآور، ناله کند و خون ِ دل خورد؟

اما هراس از آن‌چه پس از مرگ پیش آید،

از سرزمینی ناشناخته که از مرز ِ آن هیچ مسافری بازنگردد،

اراده‌ی ِ آدمی را سست نماید؛

و وامی‌داردمان که مصیبت‌های ِ خویش را تاب آوریم،

نه این که به سوی ِ آن‌چه بگریزیم که از آن هیچ نمی‌دانیم.

و این آگاهی‌ست که ما همه را جبون ساخته،

و این نقش ِ مبهم ِ اندیشه‌ست که رنگ ِ ذاتی ِ عزم ِ ما را بی‌رنگ می‌کند؛

و از این رو اوج ِ جرأت و جسارت ِ ما

از جریان ایستاده

و ما را از عمل باز می‌دارد.

  
ایمان، ساعت ِ ٩:٥۳ ‎ب.ظ.، روز ِ جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸


• The White City •

یه جمله از یه ای‌میل از یه دوست منو برد به چند سال ِ پیش. زمانی که غرق در اعماق ِ سرزمین ِ میانه‌ی ِ جان تالکین بودم. زمانی که آرزوم این بود که درخت‌های ِ مطلای ِ لوتلورین رو ببینم، ساعت‌ها در طلابیشه قدم بزنم، مثل ِ گیملی پسر ِ گلوین مسحور ِ زیبایی ِ بانو گالادریل بشم، با هدیه گرفتن ِ یک تار از موهای ِ درخشانش زبونم بند بیاد و قسم بخورم که تا عمر دارم این زیبایی رو فراموش نمی‌کنم. آرزوم این بود که آراگورن پسر ِ آراتورن رو پیدا کنم و بهش بگم که تنهایی، بزرگ‌واری، رنج، شجاعت، و فروتنی‌ش رو درک می‌کنم. جلوش تعظیم کنم و نگین ِ الفی ِ روی ِ دستش رو ببوسم و به بودن در رکابش افتخار کنم. در لحظه‌های ِ آخر بالای ِ سر ِ بورومیر ِ خوب‌روی پسر ِ دنتور باشم تا برام از برج‌وباروی ِ تاب‌ناک ِ میناس تیریت بگه. با دست ِ خودم قایقش رو به آب بسپارم و براش مرثیه بگم و شرافتش رو تحسین کنم و زارزار در سوگ ِ غم ِ بزرگ ِ از دست دادن ِ فرزند رشید ِ گاندور گریه کنم...

کسی می‌فهمه من چی می‌گم؟

  
ایمان، ساعت ِ ۸:٢۳ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸


• بازیافته‌گی •

ای هم‌سفر که راز ِ قدرت‌های ِ بی‌کران ِ تو بر من پوشیده است! ـــ مرا به شهر ِ سپیده‌دم، به واحه‌ی ِ پاکی و راستی بازگردان! مرا به دوران ِ ناآگاهی‌ی ِ خویش بازگردان تا علف‌ها به جانب ِ من برویند

تا من به سان ِ کندو با نیش ِ شیرین ِ هزاران زنبور ِ خُرد از عسل ِ مقدس آکنده شوم،

تا چون زنی نوبار

با وحشتی کیف‌ناک

نخستین جنبش‌های ِ جنین را به انتظار ِ هیجان‌انگیز ِ تولد ِ نوزادی دل‌بند مبدل کنم که من او را بازیافته‌گی خواهم نامید. هم‌بستر ِ ظلمانی‌ترین شب‌های ِ ازدست‌داده‌گی! ـــ من او را بازیافته‌گی نام خواهم نهاد.

 

— با هم‌سفر، باغ ِ آینه، احمد شاملو

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ.، روز ِ یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸
تگ‌ها: زندگی، عشق، شعر، درد


• همین •

توهین به خودم رو به راحتی هم می‌بخشم و هم فراموش می‌کنم. ولی بی‌حرمتی به تو و عشق‌مون رو هرگز نه می‌بخشم و نه فراموش می‌کنم...

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٠٦ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧
تگ‌ها: زندگی، درد، عشق


• Learning It the Hard Way •

من فکر می‌کنم دولت ِ اسرائیل و دولت ِ حماس سهم ِ کاملاً برابری دارن در فاجعه‌ای که در غزه داره رخ می‌ده. و مردم ِ اسرائیل و مردم ِ غزه هم که این دیوانه‌ها رو به عنوان ِ ره‌بران‌شون انتخاب کردن به یک اندازه مقصرن. تا وقتی انسان‌ها یاد نگیرن که مشکلات ِ زندگی‌شون با منفجر کردن ِ انسان‌های ِ دیگه حل نمی‌شه همین آشه و همین کاسه. مردم ِ غزه هزینه‌ی ِ انتخاب ِ یه دولت ِ بی‌مسئولیت و نادون و خشونت‌طلب رو می‌پردازن، درست مثل ِ مردم ِ ایران. کافیه به به‌بود ِ اوضاع در کرانه‌ی ِ باختری از وقتی که از شر ِ حماس راحت شده نگاه کنید.

  
ایمان، ساعت ِ ۸:٤٤ ‎ب.ظ.، روز ِ جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧
تگ‌ها: درد، سیاست


• شکیبا •

خدا رو شکر می‌کنم که می‌تونم لذت‌های ساده‌ی ِ زندگی رو ببینم و خوش‌حال باشم. خدایی دارم که منو درمانده رها نمی‌کنه. دوست ِ پری‌سانی دارم که لحظه‌های ِ زندگی‌م رو از عسل شیرین‌تر می‌کنه. می‌تونم به درد و رنج و تلخی لب‌خند بزنم و بگذرم.

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٢٤ ‎ق.ظ.، روز ِ جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق، زندگی، درد، تجسمی


• آن‌چه گذشت •

دلم می‌شکنه و یاد ِ این آیه می‌افتم: «هل جزاء الإحسان إلا الإحسان»؟... و می‌بینم که بله، پاداش ِ نیکی می‌تونه به غیر از نیکی هم باشه: «دریغا، پنداری گناه ِ من همه آن بود که زیر ِ پای ِ تو بودم.» گناه ِ ما راستی بود و فضیلت ِ ما مهربانی.

قلب‌ام را در مِجری ِ کهنه‌ئی
پنهان می‌کنم
در اتاقی که دریچه‌ئی‌ش
                                نیست.
از مه‌تابی
             به کوچه‌ی ِ تاریک
                                    خم می‌شوم
و به جای ِ همه نومیدان
می‌گریم.

آه
من
حرام شده‌ام!



با این همه، ای قلب ِ دربه‌در!
از یاد مبر
           که ما
                  ــ من و تو ــ
عشق را رعایت کرده‌ایم،
از یاد مبر
           که ما
                  ــ من و تو ــ
انسان را
رعایت کرده‌ایم،
خود اگر شاه‌کار ِ خدا بود
یا نبود.

— ققنوس در باران، احمد شاملو

  
ایمان، ساعت ِ ۸:٠٤ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق، شعر، زندگی، درد


• قدرت •

دیالوگ یه پیش‌شرط‌هایی داره. شاید مهم‌ترینش اینه که طرفین نمی‌تونن از موضع ِ قدرت (به معنای ِ کلی) با هم حرف بزنن. اگه کسی بخواد تو دیالوگ به من اعمال ِ قدرت کنه، من تو این دیالوگ شرکت نمی‌کنم. اگه کسی به من بگه «غلط می‌کنی»، این آخرین حرفیه که به من می‌گه. چون کلمات ِ بعدی‌ش رو نمی‌شنوم. می‌تونه منو بزنه. ولی نمی‌تونه منو مجبور به شرکت در یه دیالوگ ِ نابرابر کنه. اگه من از میشل فوکو همین یه ذره رو یاد نگرفته باشم هرچی به عمرم خوندم به درد ِ لای ِ جرز می‌خوره.

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧


• شش سال... •

اینو امروز پیدا کردم. مال ِ ٢۵ ِ آبان ِ ٨١ بوده... شش سال ِ پیش. فکر کنم از نوشته‌های ِ الآنم خیلی به‌تره.

می‌نویسم که تو بخوانی
و می‌دانم که نمی‌خوانی
و می‌دانم که نمی‌دانی
که نمی‌دانی که می‌نویسم
که می‌نویسم که بخوانی
که بخوانی که بدانی
و در کنار ِ دانسته‌هایم
ندانسته‌ای‌ست بزرگ
نمی‌دانم که تو را از کدامین جلوﻩﻯ ِ من هراس است.

  
ایمان، ساعت ِ ٥:٠٥ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق، شعر، زندگی، درد


• نمودار ِ برآیند ِ شاخص‌های ِ اقتصادی در دوره‌ی ِ احمدی‌نژاد •

  
ایمان، ساعت ِ ٩:٠٧ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧


• تکه، تکه •

بنفش
        آبی
             سبز
این تکه از قلبت که به من دادی پر از رنگ‌های ِ رنگین‌کمان است.
قرمز
     این تکه از قلبم خون گریه می‌کند.
زرد
    زرد
        زرد
این تکه از قلبم شعله‌ور است.

  
ایمان، ساعت ِ ٧:٤٥ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق، شعر، درد


• من چنگ ِ تو ام، بر هر رگ ِ من، تو زخمه زنی، من تن‌تنن ام •

Every night, I cut out my heart. But in the morning it was full again.

The English Patient (1996), Anthony Minghella

  
ایمان، ساعت ِ ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق، سینما، درد


• توئی تنها که می‌فهمی •

عالی... عالی اون‌طور که مشابهی نداره. اون چیزی که شهرام ناظری باید می‌بود ولی سال‌ها بود که نبود. احیای ِ قلبی-ریوی برای ِ موسیقی ِ ایرانی که اگه برکت ِ وجود ِ چنین آثاری نبود، رو به مرگ می‌رفت. آلبومی هست به نام ِ «سِفر ِ عُسرت»، که در خارج از ایران با نام ِ ”The Book of Austerity“ منتشر شده و گویا برای ِ انتشار در ایران به مشکل ِ مجوز خورده (برای ِ سلامتی ِ وزیر ِ بی‌فرهنگ ِ فرهنگ، سربازجو صفار هرندی، صلوات). آهنگ‌سازش یه تازه‌کاره به نام ِ فرخ‌زاد لایق، که شاگرد ِ مسعود شعاری بوده. متأسفم که اگه می‌خواید بشنویدش، باید از این‌جا داونلودش کنید. امیدوارم بتنونیم به زودی اصلش رو بخریم. درکی که در این کار از حجم و رنگ در موسیقی وجود داره بسیار بسیار کم‌یابه. اشعار از مهدی اخوان ثالث، احمد شاملو، محمدرضا شفیعی کدکنی، و هوشنگ ابتهاج دست‌چین شده. این شعر رو علی‌الخصوص بسیار دوست داشتم:

درین شب‌ها

درین شب‌ها
که گل از برگ و
           برگ از باد و
                  ابر از خویش می‌ترسد،
و پنهان می‌کند هر چشمه‌ای
                            سِرّ و سرودش را،
در این آقاق ِ ظلمانی
چنین بیدار و دریاوار
توئی تنها که می‌خوانی

درین شب‌ها،
که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می‌ترسد.
درین شب‌ها،
که هر آیینه با تصویر بیگانه‌ست
و پنهان می‌کند هر چشمه‌ای
                      سر و سرودش را
چنین بیدار و دریاوار
توئی تنها که می‌خوانی.

توئی تنها که می‌خوانی
رثای ِ قتل ِ عام و خون ِ پامال ِ تبار ِ آن شهیدان را
توئی تنها که می‌فهمی
زبان و رمز ِ آواز ِ چگور ِ ناامیدان را.

بر آن شاخ ِ بلند،
ای نغمه‌ساز ِ باغ ِ بی‌برگی!
بمان تا بشنوند از شور ِ آوازت
درختانی که اینک در جوانه‌های ِ خُرد ِ باغ
                                        در خوابند
بمان تا دشت‌های ِ روشن ِ آیینه‌ها،
                                گل‌های ِ جوباران
تمام ِ نفرت و نفرین ِ این ایام ِ غارت را
                                ز آواز ِ تو دریابند.
تو غم‌گین‌تر سرود ِ حسرت و چاووش ِ این ایام.
تو، بارانی‌ترین ابری
                که می‌گرید،
به باغ ِ مزدک و زرتشت.
تو، عصیانی‌ترین خشمی، که می‌جوشد،
ز جام و ساغر ِ خیام.

— محمدرضا شفیعی کدکنی، برای ِ مهدی اخوان ثالث

  
ایمان، ساعت ِ ٥:٠٦ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧


• ژست •

دوست ِ عزیزی تعریف می‌کرد که اساتید در دانش‌کده‌ی ِ مدیریت ِ دانش‌گاه ِ صنعتی ِ شریف چه نقش ِ مهمی برای ِ کت‌وشلوار یا کفش ِ پاشنه‌بلند قائلند و چه‌طور بر اساس ِ این معیارها به دانش‌جوها نمره می‌دن. اول خیلی تعجب کردم. بعد دیدم اصلاً تعجبی نداره. این عمیقاً ریشه در فرهنگ ِ دهن‌بین و ظاهرپرست ِ ما داره. مگه به خودمون حق نمی‌دیم بر اساس ِ ظواهر ِ هر چیز در موردش قضاوت کنیم؟ مگه همیشه بی‌اهمیت‌ترین چیز «محتوا» نیست؟ در تحصیل، در کار، در دین‌داری، فلسفه، موسیقی، سینما... مگه تنها چیزی که مهمه «فرم» نیست؟ کدوم منتقد ِ موسیقی یا سینما صحبتی از محتوای ِ اثر ِ هنری می‌کنه؟ ملاک ِ دین‌داری نماز و حجابه یا صداقت و محبت؟ در پروژه‌های ِ کاری یا درسی، چیزی به غیر از فایل‌های پاورپوینت به چشم می‌آد؟ خب چرا استاد بر اساس «ژست ِ مدیریتی» به دانش‌جوها نمره نده؟!

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٢٢ ‎ب.ظ.، روز ِ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧


• مالیات بر مغز ِ فرسوده •

هر کسی که اقتصاد ِ خرد پاس کرده باشه، احتمالاً می‌دونه که اعمال ِ مالیات (چه به فروشنده چه به مصرف‌کننده) قیمتی رو که مصرف‌کننده می‌پردازه افزایش می‌ده و قیمتی رو که فروشنده دریافت می‌کنه کاهش می‌ده. نیازی به دانش ِ عجیب و غریبی هم نیست. حتا اگه آدم با نمودارهای ِ عرضه و تقاضا هم آشنا نباشه، می‌تونه بفهمه این پولی که دولت قراره دریافت کنه از آسمون نمی‌آد، بلکه از جیب ِ فروشنده و مصرف‌کننده می‌آد. مالیات بر ارزش افزوده هم از این قاعده‌ی ِ کلی مستثنا نیست.

من وقتی از این طرح ِ %٣ مالیات بر ارزش ِ افزوده خبردار شدم، خوش‌حال شدم که دولت ِ احمدی‌نژاد برای ِ اولین بار در عمرش داره یه کار ِ درست انجام می‌ده، بلکه این آغازی باشه بر کاهش ِ سهم ِ نفت در اقتصاد. این نوع مالیات کم‌ترین اثر ِ نامطلوب رو بر مکانیسم ِ بازار می‌ذاره (در مقایسه با مالیات ِ فروش). اما این خوش‌حالی دیری نپایید! جناب ِ وزیر ِ بازرگانی فرموده‌اند که: «با اجرای قانون مالیات بر ارزش افزوده، نباید تغییری در قیمت ها ایجاد شود و هر گونه افزایش قیمت تخلف محسوب می شود و با آن برخورد خواهد شد.» جل‌الخالق! نکنه ایشون هم مدرک‌شون رو از همون دانشگاه ِ آکسفورد ِ شعبه‌ی ِ کردان گرفتن؟!

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ.، روز ِ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧
تگ‌ها: سیاست، درد


• ظرفی که آب رفت •

آقای ِ علی‌آبادی، رئیس ِ سازمان ِ تربیت ِ بدنی، معتقد است که ایران در المپیک ناکام نبوده. البته در اظهارات ِ ایشان معلوم نشد که چرا همیشه تعداد ِ مدال‌های ِ المپیک ِ ایران در حال افزایش بوده، اما در دولت ِ خدمت‌گذار ِ آقای احمدی‌نژاد این تعداد کاهش یافته، آن هم با این شدت. همچنین در طی ِ تأملات ِ فلسفی ِ عمیق‌شان در زمینه‌ی ِ «ظرف و مظروف»، این جناب توضیحی در مورد ِ ظرف و مظروف در ترینیداد و توباگو، الجزایر، و زیمبابوه ندادند که رتبه‌ی ِ بالاتری را نسبت به ایران کسب کرده‌اند. ما هم بالاخره نفهمیدیم که نسبت به چهار سال ِ پیش، مظروف نسبت به ظرف بزرگ‌تر شده، یا ظرف نسبت به مظروف کوچک‌تر شده. اما کارشناسان بر این باورند که منظور از ظرف احتمالاً همان دولت ِ نهم است.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ.، روز ِ پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧
تگ‌ها: سیاست، درد، اجتماع


• سونامی ِ احمدی‌نژاد •

می‌گم که خبر داشته باشید: زمستان هم برق نخواهیم داشت.

  
ایمان، ساعت ِ ٦:٥٦ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٧
تگ‌ها: زندگی، سیاست، درد


• درمانده‌گی •

اعصابم به شدت خرد شد از این اتفاق. این‌جا و این‌جا خبر رو می‌تونین بخونین. دیشب یکی از دوست‌هام بهم گفت. اول پیش ِ خودم احساس کردم این هم یه اتفاق ِ بد مثل ِ همه‌ی ِ اتفاقات ِ بدیه که تو این دنیا می‌افته. دیگه عادت کردیم. سنگ شدیم! سنگ شده این اعصاب. این احمدی‌نژاد ِ فلان‌فلان‌شده اعصاب ِ ما رو به فولاد ِ ستینلس تبدیل کرده. امروز فیلمش رو دیدم و خبر رو کامل خوندم. اول گفتم خب چه‌کار می‌شه کرد. تو بلست ِ ٣۶٠م نوشتم و لینک دادم. بعد دیدم نه جواب نمی‌ده. این... آخه چی بگم؟! چه‌طور عصبانیتم رو نشون بدم؟ چه باید کرد با این دیوث‌ها؟ دو هفته‌ست این اتفاق افتاده، هیچ‌کس به مردک نگفته خرت به چند من! هیچ‌کس از هیچ‌کس حتا عذرخواهی هم نکرده. با فحش دادن آدم تخلیه می‌شه؟ این پفیوزها که من هرچی هم فحش بدم سر ِ جاشون هستن! چه‌کار باید بکنم؟

«کریه» اکنون صفتی اَبتَر است
چرا که به تنهایی گویای ِ خون‌تشنه‌گی نیست.
تحمیق و گران‌جانی را افاده نمی‌کند
نه مفت‌خواره‌گی را
نه خودباره‌گی را.

تاریخ
       ادیب نیست
لغت‌نامه‌ها را اما
اصلاح می‌کند.

— مدایح ِ بی‌صله، احمد شاملو

  
ایمان، ساعت ِ ٩:٢٥ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧


• به همین سادگی؟ •

من خیلی سر از فوتبال درنمی‌آرم. اما یادمه علی کریمی یه زمانی به عنوان ِ تکنیکی‌ترین فوتبالیست ِ ایران شناخته می‌شد، و این اواخر هم که کاپیتان ِ تیم ِ ملی بود. تو خبرها خوندم که کریمی چند روز پیش گفته «در ۱۰ سال ِ اخیر هیچ‌گاه فدراسیون را این‌قدر ضعیف و بی‌برنامه ندیده‌ام» و جناب ِ تاج (نائب‌رئیس ِ فدراسیون ِ فوتبال) هم اعلام کرده «کریمی به علت ِ اظهاراتش علیه ِ فدراسیون باید دو سال محروم شود و اکنون تا اطلاع ِ بعدی و تا زمانی که عذرخواهی نکند از حضور در تیم ِ ملی محروم است». علی کریمی هم جواب داده که حاضر نیست انتقاداتش رو پس بگیره.

تا اون‌جایی که من فهمیدم، کریمی آدم ِ آزاده‌ایه و حرف ِ حق رو زده و پای ِ دادن ِ هزینه‌ش هم وایساده. اما چه‌طور می‌شه که حضرت ِ نائب‌رئیس به خودش اجازه می‌ده این‌طور طلب‌کارانه صحبت کنه؟ آیا ایشون ارث ِ پدری‌ش رو از علی کریمی و تیم ِ ملی و من و شما طلب داره؟ اگه این‌جا جایی به جز ایران بود و سنگی رو سنگ بند بود، باز هم فدراسیون جرأت می‌کرد کاپیتان ِ باسابقه‌ی ِ تیم ِ ملی رو به جرم ِ انتقاد از بی‌تدبیری‌های ِ مداومی که همه ازش باخبرند اخراج کنه؟

جناب ِ آقای تاج! من به اندازه‌ی ِ خودم تو تیم ِ ملی سهم دارم، و تو رو که نون ِ این تیم رو می‌خوری اما تیشه به ریشه‌ش می‌زنی نمی‌بخشم. آدم‌هایی مثل ِ تو از نظر ِ من حروم‌لقمه‌اند و باید یقه‌شون رو گرفت و حق ِ ملت رو از حلقوم‌شون کشید بیرون.

واقعاً دلم برای ِ خودمون می‌سوزه. این‌همه نهادهای ِ مدنی ِ جوراجور داریم. جداً خیلی کار ِ سختی بود برگزار کردن ِ یه تحصن جلوی ِ فدراسیون ِ فوتبال در اعتراض به این خیانت؟ اون‌هایی که زورشون به صندلی‌های ِ اتوبوس و ورزش‌گاه می‌رسه، عرضه‌ی ِ یه اعتراض ِ مدنی و غیرسیاسی به بلایی که داره سر ِ تیم ِ ملی می‌آد رو ندارن؟ انصافاً اگه ما کمی، فقط کمی، پای ِ چیزایی که برامون مهمه می‌ایستادیم، این حروم‌لقمه‌ها این‌قدر بی‌پروا و حق‌به‌جانب هر غلطی که دل‌شون می‌خواست می‌کردن؟

پی‌نوشت: گویا این لقمه بزرگ‌تر از دهن ِ آقایون بوده. خوش‌حالم که بدون ِ کوچک‌ترین عذرخواهی‌ای از طرف ِ علی کریمی، فدراسیون مجبور به ماست‌مالی و نهایتاً عقب‌نشینی شد. خودشون محروم می‌کنن، خودشون درخواست ِ بخشش می‌دن، خودشون وساطت می‌کنن، خودشون هم می‌بخشن! چوب ِ حراج به بی‌آبرویی ِ خودشون می‌زنن... فقط ای کاش سیاست‌مدارهای ِ ما هم کمی از علی کریمی درس ِ آزادگی بگیرن.

  
ایمان، ساعت ِ ٤:٠٠ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧
تگ‌ها: اجتماع، درد


• هنر و ایدئولوژی •

چند روز پیش به یه وب‌لاگی برخوردم که نویسنده‌ش اصرار داشت با یه مشت تحلیل ِ سطحی، مولانا رو عقب‌مونده و متحجر معرفی کنه. براش کامنت گذاشتم و انتقاد کردم. پاسخ داد که
درک ِ این حرف‌ها نیازمند ِ «ذهن و فکر ِ مدرن و منتقد»ه...

لینک نمی‌دم به اون وب‌لاگ. ازش بدم اومد. بدم اومد از این که طرف قادر نیست فارسی ِ امروزی رو درست و صحیح جمله‌بندی کنه، اون‌وقت اشعار ِ مولانا رو تحلیل می‌کنه. از این‌همه کوته‌نظری بدم اومد. طرف جواب ِ انتقاد ِ محترمانه رو این‌جوری می‌ده، اون‌وقت...

یاد ِ یکی دیگه می‌افتم که می‌گفت شاملو رو دوست نداره چون کمونیست بوده. و یکی دیگه که می‌گفت شاملو ملحد بوده...

کی می‌شه که ما یاد بگیریم هنر رو با عینک ِ ایدئولوژی نگاه نکنیم؟... کی می‌شه؟

بگذریم! این شعر ِ مولانا رو خیلی دوست دارم. و به کوری ِ چشم ِ آدم‌های ِ کوته‌نظر، به این هنرمند ِ بزرگ افتخار می‌کنم.

نان‌پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
آواره‌ی ِ عشق ِ ما آواره نخواهد شد
آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز
وان را که منم چاره بی‌چاره نخواهد شد
آن را که منم منصب معزول کجا گردد
آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد
آن قبله‌ی ِ مشتاقان ویران نشود هرگز
وان مصحف ِ خاموشان سی‌پاره نخواهد شد
از اشک شود ساقی این دیده‌ی ِ من لیکن
بی‌نرگس ِ مخمورش خَمّاره نخواهد شد
بیمار شود عاشق اما بنمی‌میرد
ماه ار چه که لاغر شد اِستاره نخواهد شد
خاموش کن و چندین غم‌خواره مشو آخِر
آن نفس که شد عاشق اَمّاره نخواهد شد

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٤٩ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ‌ها: شعر، عرفان، فلسفه، درد


• شکرگزاری •

توحید یعنی در لحظه‌ای که بیش‌ترین رنج ِ جسمی یا روحی رو متحمل می‌شی، مثل ِ همیشه شکرگزار ِ خدا باشی. «چرا»شو نمی‌شه توضیح داد. فقط می‌شه فهمید.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ.، روز ِ چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٧
تگ‌ها: عرفان، درد


• بی‌خوابی •

بهت دروغ گفتم، با خنده. و بعد فهمیدم به تو نمی‌شه دروغ گفت. و بعد فهمیدم باید راستشو بهت بگم. و بعد فهمیدم تو از این که بهت دروغ گفتم ناراحت می‌شی...
ناراحت می‌شی...
ناراحت می‌شی...
ناراحت می‌شی...
و بعد من دیوانه شدم. و بعد تو نبودی. و بعد خوابم نبرد. و بعد من دوستت داشتم. خیلی خیلی دوستت داشتم. و بعد تو نبودی...
نبودی...
نبودی...
نبودی...
و من فقط دوستت داشتم. و من فقط دیوانه می‌شدم. و من فقط گریه می‌کردم.

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٥٦ ‎ق.ظ.، روز ِ یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق، زندگی، درد