• کوچ •

هم‌چنان بر باد می‌نویسم. بی‌سرزمین‌تر از باد:

http://writtenonthewind.bloghaa.com/

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ.، روز ِ چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩
تگ‌ها: زندگی


• دو سال و نیم عشق •

دو سال و نیم از به‌ترین سال‌های عمرم رو با کسی صرف کردم که دوستش داشتم و بهم کمک کرد بزرگ شم. لحظاتی که با الناز بودم ارزش‌مندترین لحظه‌های زندگی‌م بود. می‌نویسم تا ثبت بشه و فراموش نشه که مدیونش هستم و قدردانش هستم، و شرمنده‌ام از این که نتونستم تمام اون چیزی باشم که انتظار داشت. این که ما نتونستیم با هم ادامه بدیم، چیزی کم نمی‌کنه از ارزش دختر کم‌نظیر و مهربونی که من شناختم.

همین.

  
ایمان، ساعت ِ ٦:۳٤ ‎ب.ظ.، روز ِ یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩
تگ‌ها: زندگی، عشق


• گندم از گندم بروید جو ز جو •

گره به باد مزن،‌ گرچه بر مراد رود
که این سخن به مَثَل مور با سلیمان گفت

و در این داستان ِ سلیمان،‌ و قصه‌ی ِ موران و حکایت ِ باد،‌ عبرت‌ها هست و مثل‌ها که دریایی از معانی را از آن‌چه این روزها بر وطن ِ ما رفته است،‌ به نظم و عبارت می‌‌کشد. قدرت داشتن و باد در کف بودن، حکایت ِ کسانی‌ست که قدرت دارند،‌ اما در دل‌ها جای ندارند. دل‌های ِ آدمیان را نمی‌‌توان پیوسته با فریب رام کرد. چیزی در نهاد ِ آدمی هست که دیر یا زود،‌ فریب و دروغ و نیرنگ را می‌‌خواند. چیزی در عالم هست که دیر یا زود،‌ کِشته‌های ِ آدمیان را بر آفتاب می‌اندازد.

منبع: http://blog.malakut.ir/archives/2010/04/post_1988.shtml

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩


• The Disposable Male •

A second thing that makes men useful to culture is what I call male expendability. This goes back to what I said at the outset, that cultures tend to use men for the high-risk, high-payoff undertakings, where a significant portion of those will suffer bad outcomes ranging from having their time wasted, all the way to being killed.

Any man who reads the newspapers will encounter the phrase “even women and children” a couple times a month, usually about being killed. The literal meaning of this phrase is that men’s lives have less value than other people’s lives. The idea is usually “It’s bad if people are killed, but it’s especially bad if women and children are killed.” And I think most men know that in an emergency, if there are women and children present, he will be expected to lay down his life without argument or complaint so that the others can survive. On the Titanic, the richest men had a lower survival rate (34%) than the poorest women (46%) (though that’s not how it looked in the movie). That in itself is remarkable. The rich, powerful, and successful men, the movers and shakers, supposedly the ones that the culture is all set up to favor — in a pinch, their lives were valued less than those of women with hardly any money or power or status. The too-few seats in the lifeboats went to the women who weren’t even ladies, instead of to those patriarchs.

Most cultures have had the same attitude. Why? There are pragmatic reasons. When a cultural group competes against other groups, in general, the larger group tends to win out in the long run. Hence most cultures have promoted population growth. And that depends on women. To maximize reproduction, a culture needs all the wombs it can get, but a few penises can do the job. There is usually a penile surplus. If a group loses half its men, the next generation can still be full-sized. But if it loses half its women, the size of the next generation will be severely curtailed. Hence most cultures keep their women out of harm’s way while using men for risky jobs.

These risky jobs extend beyond the battlefield. Many lines of endeavor require some lives to be wasted. Exploration, for example: a culture may send out dozens of parties, and some will get lost or be killed, while others bring back riches and opportunities. Research is somewhat the same way: There may be a dozen possible theories about some problem, only one of which is correct, so the people testing the eleven wrong theories will end up wasting their time and ruining their careers, in contrast to the lucky one who gets the Nobel prize. And of course the dangerous jobs. When the scandals broke about the dangers of the mining industry in Britain, Parliament passed the mining laws that prohibited children under the age of 10 and women of all ages from being sent into the mines. Women and children were too precious to be exposed to death in the mines: so only men. As I said earlier, the gender gap in dangerous work persists today, with men accounting for the vast majority of deaths on the job.

Another basis of male expendability is built into the different ways of being social. Expendability comes with the large groups that male sociality creates. In an intimate, one-to-one relationship, neither person can really be replaced. You can remarry if your spouse dies, but it isn’t really the same marriage or relationship. And of course nobody can ever really replace a child’s mother or father.

In contrast, large groups can and do replace just about everybody. Take any large organization — the Ford Motor Company, the U.S. Army, the Green Bay Packers — and you’ll find that the organization goes on despite having replaced every single person in it. Moreover, every member of those groups knows he or she can be replaced and probably will be replaced some day.

Thus, men create the kind of social networks where individuals are replaceable and expendable. Women favor the kind of relationships in which each person is precious and cannot truly be replaced.

http://www.psy.fsu.edu/~baumeistertice/goodaboutmen.htm

  
ایمان، ساعت ِ ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ.، روز ِ شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸


• من و دست‌بند ِ سبزم •

به دست‌بند ِ سبزم نگاه کرد و گفت: «چه جرأتی دارین شما!» صف بود و بعد از من منتظر بودند. فرصت ِ توضیح نبود. لب‌خندی زدم و رفتم. از دانشگاه که برمی‌گشتم، یک موتوری از کنارم رد شد و گفت: «فقط موسوی!» رفت. خواستم بگم... اما باز فرصت نبود. فرصت نبود که بگم خواهرم، بحث ِ شجاعت نیست. برادرم، بحث ِ میرحسین نیست. من آدم ِ شجاعی نیستم. من یک آدم ِ متوسطم. شجاع محسن روح‌الأمینی بود که رفت. ١٨ تیر که دست‌گیر شد، دانش‌جوها رو جدا می‌کردند و بقیه رو می‌بردند به کهریزک. حاضر نشد به این تبعیض تن بده و نگفت که دانش‌جوی ِ دانش‌گاه ِ تهرانه. شجاع؟ من در روز ِ ختم ِ محسن وقتی از دو سو توسط ِ نیروهای ِ ویژه‌ی ِ سپاه گیر افتادم همون لحظه به غلط کردن افتادم.

من طرف‌دار ِ میرحسین نیستم، طرف‌دار ِ آزادی و عدالتم. مخالف ِ مقام معظم نیستم، مخالف ِ دروغ و جنایتم. دست‌بند ِ سبز می‌بندم که مبادا ره‌گذری من رو ببینه و گوشه‌ی ِ ذهنش فکر کنه که من ِ نوعی به قتل ِ ندا راضی شدم. نکنه کسی یک لحظه تصور کنه که من اون چشم‌ها رو دیدم و سکوت کردم. من بدون ِ تمام ِ علائقم باز هم انسانم. من بدون ِ سینما، بدون ِ موسیقی، IT، شعر، مهندسی، بدون ِ تمام ِ دوستانم، باز هم هستم. اما بدون ِ آزادی نیستم. بدون ِ این دست‌بند ِ سبز، من دیگه انسان نیستم.

پی‌نوشت: از لطف و محبت ِ خواننده‌گان لب‌ریز شدم و از کوچکی ِ این ده‌کده‌ی ِ جهانی شگفت‌زده شدم. وب‌سایت ِ «موج ِ سبز ِ آزادی» این مطلب را منعکس کرده و دوست ِ نادیده‌ای به نام سارا در وب‌لاگش ترجمه کرده.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸


• آب بریز پسرم! •

یاد ِ این شعر افتادم:

دست‌کش‌هایم تاریک شده‌اند
این جنازه‌ها را
از کجا می‌آورند
از کدام شب؟!

آب بریز پسرم!
بیش‌تر آب بریز
می‌خواهم
سیاهی از تن ِ جهان بشویم.

— روز به خیر محبوب ِ من، رسول یونان

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٤٧ ‎ب.ظ.، روز ِ یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸


• عاقبت ِ امور •

سر ِ شب سر ِ جنگ و تاراج داشت
سحرگه نه تن سر نه سر تاج داشت
به یک گردش ِ چرخ ِ نیلوفری
نه نادر به جا ماند و نه نادری

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸


• پناه می‌برم •

می‌دانستند دندان برای ِ تبسم نیز هست و
تنها
بردریدند.



چند دریا اشک می‌باید
تا در عزای ِ اردو اردو مُرده بگرییم؟

چه مایه نفرت لازم است
تا بر این دوزخ دوزخ نابه‌کاری بشوریم؟

— ١٣۶٣، حدیث ِ بی‌قراری‌ی ِ ماهان، احمد شاملو

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ.، روز ِ جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸
تگ‌ها: زندگی، سیاست، درد، شعر


• What Dreams May Come •

مونولوگ ِ «بودن، یا نبودن» رو از «هملت، شاه‌زاده‌ی ِ دانمارک» خیلی دوست دارم. چند روزه که خیلی بهش فکر می‌کنم. اصل ِ متن و این ترجمه‌ی ِ نسبتاً خوب رو می‌ذارم این‌جا:

To be or not to be, that is the question;
Whether 'tis nobler in the mind to suffer
The slings and arrows of outrageous fortune,
Or to take arms against a sea of troubles,
And by opposing, end them. To die, to sleep;
No more; and by a sleep to say we end
The heart-ache and the thousand natural shocks
That flesh is heir to — 'tis a consummation
Devoutly to be wish'd. To die, to sleep;
To sleep, perchance to dream. Ay, there's the rub,
For in that sleep of death what dreams may come,
When we have shuffled off this mortal coil,
Must give us pause. There's the respect
That makes calamity of so long life,
For who would bear the whips and scorns of time,
Th'oppressor's wrong, the proud man's contumely,
The pangs of despised love, the law's delay,
The insolence of office, and the spurns
That patient merit of th'unworthy takes,
When he himself might his quietus make
With a bare bodkin? who would fardels bear,
To grunt and sweat under a weary life,
But that the dread of something after death,
The undiscovered country from whose bourn
No traveller returns, puzzles the will,
And makes us rather bear those ills we have
Than fly to others that we know not of?
Thus conscience does make cowards of us all,
And thus the native hue of resolution
Is sicklied o'er with the pale cast of thought,
And enterprises of great pitch and moment
With this regard their currents turn awry,
And lose the name of action.

بودن، یا نبودن، سؤال این‌جاست:

آیا شایسته‌تر آن است که به تیر و تازیانه‌ی ِ تقدیر ِ جفاپیشه تن دردهیم،

و یا تیغ برکشیده و با دریایی از مصائب بجنگیم و به آنان پایان دهیم؟

بمیریم، به خواب رویم، و دیگر هیچ؛

و در این خواب دریابیم که رنج‌ها و هزاران زجری که این تن ِ خاکی می‌کشد، به پایان آمده.

این سرانجامی‌ست که مشتافانه بایستی آرزومند ِ آن بود.

مردن، به خواب رفتن، به خواب رفتن، و شاید خواب دیدن...

ها! مشکل همین‌جاست؛ زیرا اندیشه‌ی ِ این که در این خواب ِ مرگ

پس از رهایی از این پیکر فانی، چه رؤیاهایی پدید می‌آید

ما را به درنگ وامی‌دارد. و همین مصلحت‌اندیشی است

که این گونه بر عمر ِ مصیبت می‌افزاید؛

وگرنه کی‌ست که خفت و ذلت ِ زمانه، ظلم ِ ظالم،

اهانت ِ فخرفروشان، رنج‌های ِ عشق ِ تحقیرشده، بی‌شرمی ِ منصب‌داران

و دست ِ ردی که نااهلان بر سینه‌ی ِ شایسته‌گان ِ شکیبا می‌زنند، همه را تحمل کند،

در حالی که می‌تواند خویش را با خنجری برهنه خلاص کند؟

کی‌ست که این بار ِ گران را تاب آورد،

و زیر ِ بار این زندگی زجرآور، ناله کند و خون ِ دل خورد؟

اما هراس از آن‌چه پس از مرگ پیش آید،

از سرزمینی ناشناخته که از مرز ِ آن هیچ مسافری بازنگردد،

اراده‌ی ِ آدمی را سست نماید؛

و وامی‌داردمان که مصیبت‌های ِ خویش را تاب آوریم،

نه این که به سوی ِ آن‌چه بگریزیم که از آن هیچ نمی‌دانیم.

و این آگاهی‌ست که ما همه را جبون ساخته،

و این نقش ِ مبهم ِ اندیشه‌ست که رنگ ِ ذاتی ِ عزم ِ ما را بی‌رنگ می‌کند؛

و از این رو اوج ِ جرأت و جسارت ِ ما

از جریان ایستاده

و ما را از عمل باز می‌دارد.

  
ایمان، ساعت ِ ٩:٥۳ ‎ب.ظ.، روز ِ جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸


• The White City •

یه جمله از یه ای‌میل از یه دوست منو برد به چند سال ِ پیش. زمانی که غرق در اعماق ِ سرزمین ِ میانه‌ی ِ جان تالکین بودم. زمانی که آرزوم این بود که درخت‌های ِ مطلای ِ لوتلورین رو ببینم، ساعت‌ها در طلابیشه قدم بزنم، مثل ِ گیملی پسر ِ گلوین مسحور ِ زیبایی ِ بانو گالادریل بشم، با هدیه گرفتن ِ یک تار از موهای ِ درخشانش زبونم بند بیاد و قسم بخورم که تا عمر دارم این زیبایی رو فراموش نمی‌کنم. آرزوم این بود که آراگورن پسر ِ آراتورن رو پیدا کنم و بهش بگم که تنهایی، بزرگ‌واری، رنج، شجاعت، و فروتنی‌ش رو درک می‌کنم. جلوش تعظیم کنم و نگین ِ الفی ِ روی ِ دستش رو ببوسم و به بودن در رکابش افتخار کنم. در لحظه‌های ِ آخر بالای ِ سر ِ بورومیر ِ خوب‌روی پسر ِ دنتور باشم تا برام از برج‌وباروی ِ تاب‌ناک ِ میناس تیریت بگه. با دست ِ خودم قایقش رو به آب بسپارم و براش مرثیه بگم و شرافتش رو تحسین کنم و زارزار در سوگ ِ غم ِ بزرگ ِ از دست دادن ِ فرزند رشید ِ گاندور گریه کنم...

کسی می‌فهمه من چی می‌گم؟

  
ایمان، ساعت ِ ۸:٢۳ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸


• بازیافته‌گی •

ای هم‌سفر که راز ِ قدرت‌های ِ بی‌کران ِ تو بر من پوشیده است! ـــ مرا به شهر ِ سپیده‌دم، به واحه‌ی ِ پاکی و راستی بازگردان! مرا به دوران ِ ناآگاهی‌ی ِ خویش بازگردان تا علف‌ها به جانب ِ من برویند

تا من به سان ِ کندو با نیش ِ شیرین ِ هزاران زنبور ِ خُرد از عسل ِ مقدس آکنده شوم،

تا چون زنی نوبار

با وحشتی کیف‌ناک

نخستین جنبش‌های ِ جنین را به انتظار ِ هیجان‌انگیز ِ تولد ِ نوزادی دل‌بند مبدل کنم که من او را بازیافته‌گی خواهم نامید. هم‌بستر ِ ظلمانی‌ترین شب‌های ِ ازدست‌داده‌گی! ـــ من او را بازیافته‌گی نام خواهم نهاد.

 

— با هم‌سفر، باغ ِ آینه، احمد شاملو

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ.، روز ِ یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸
تگ‌ها: زندگی، عشق، شعر، درد


• What I Saw •

یاد ِ این پست افتادم. مال ِ سه سال ِ پیش تقریباً. آتش حقیقت و پاکی رو از دروغ و ناپاکی جدا می‌کنه. ولی گذشته‌ی ِ انسان هرچیز که باشه همیشه همراهش هست و سنگینی ِ این بار بر دوشش بیش‌تر و بیش‌تر می‌شه. گذشته «بوده» و هیچ‌چیز نمی‌تونه از بینش ببره و هیچ اشتباهی پاک نمی‌شه. رفتار ِ ما هر لحظه ثبت می‌شه و انسانی رو که الآن هستیم شکل می‌ده...

کویر رو تجربه نکرده بودم. دوست داشتم با تو تجربه کنم. نمی‌شد. اما چیزی رو که دیشب در کویر ِ بی‌انتها و کنار ِ آتش دیدم هرگز فراموش نمی‌کنم.

  
ایمان، ساعت ِ ٩:٠٠ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸


• موتزارت به توان ِ دو •

در واقع موتزارت دو بار در تاریخ متولد شده. یه بار به نام ِ ولفگانگ آمادئوس موتزارت در اتریش ِ قرن ِ ١٨، یه بار به نام ِ یان تیرسن در فرانسه‌ی ِ قرن ِ ٢٠. و البته نبوغش در زندگی ِ دوم محصول ِ تکامل ِ نبوغش در زندگی ِ اوله. توضیح ِ دیگه‌ای به ذهن ِ من نمی‌رسه.

  
ایمان، ساعت ِ ٥:٠٥ ‎ب.ظ.، روز ِ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧


• سهم ِ من •

تو سهم ِ من از لطافت و زیبایی ِ دنیایی.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ.، روز ِ چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧
تگ‌ها: زندگی، عشق


• همین •

توهین به خودم رو به راحتی هم می‌بخشم و هم فراموش می‌کنم. ولی بی‌حرمتی به تو و عشق‌مون رو هرگز نه می‌بخشم و نه فراموش می‌کنم...

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٠٦ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧
تگ‌ها: زندگی، درد، عشق


• عزاداری •

ملت ِ باغیرت ِ ایران بار ِ دیگر صحنه‌هایی بدیع از شور ِ عاشورایی رو به نمایش گذاشت. طرف تی‌شرت ِ مشکی ِ متالیکا پوشیده بود با هندبند ِ اباعبدالله، در حالی که چشم‌هاش 100x زوم شده بود روی ِ نقطه‌ی ِ نامعلومی از بدن ِ یک دل‌بر ِ دل‌سوخته و عزادار.

نه چندان بی‌ربط: چریک ِ عزیز حرف ِ دل ِ ما رو زد.

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ.، روز ِ یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧


• از سیاست •

چند تا نکته:

خاتمی: «ان‌شاءالله بعد از من کسانی خواهند آمد که عمل کنند و شما هم عمل آنها را خواهید دید.» (آذر ِ ٨٣) +

١- به نظرم استقبال ِ کم‌سابقه‌ای که تو دانش‌گاه ِ تهران از خاتمی شد به خوبی نشون داد که اکثریت ِ بدنه‌ی ِ قشر دانش‌جو با همه‌ی ِ انتقاداتی که به خاتمی می‌شه کم‌وبیش طرف‌دار ِ مشی ِ خاتمیه. احتمالاً بزرگ‌ترین مسبب ِ این وضعیت دولت ِ احمدی‌نژاده. چون یادمون نرفته چهار سال ِ پیش تو همین دانش‌کده‌ی ِ فنی چه برخوردی با خاتمی شد، و یادمون نرفته چه‌طور خیلی از طرف‌داران ِ سابق ِ خاتمی به احمدی‌نژاد رأی دادن یا اصلاً رأی ندادن. خب به لطف ِ عمل‌کرد ِ درخشان ِ دولت ِ نهم این روند کاملاً برعکس شد و حالا خیلی از تحریمی‌ها و احمدی‌نژادی‌های ِ سابق از کاری که کردن پشیمونن.

خاتمی: «نمی‌توان به مردم قول داد و نتوانست عمل کرد و سپس جریان‌ها و جناح‌ها شروع به حمله کنند. بنده معتقدم باید فردی بیاید که می‌تواند کار بکند، البته من نمی‌گویم نه، دارم بررسی می‌کنم. اگر به سراغ افرادی برویم که هم برنامه دارند و هم تحول‌خواهند و هم حساسیتی که روی ماها وجود دارد، روی آن‌ها نیست، در خدمت بیشتر به مردم بوده‌ایم.» (آذر ِ ٨٧) +

٢- احتمال ِ کاندیداتوری ِ خاتمی برای ِ انتخابات زیاد نیست. فکر می‌کنم خاتمی ترجیح می‌ده کس ِ دیگه‌ای، مثلاً کروبی (یا قالیباف؟)، به قدرت برسه که اهل ِ «چانه‌زنی در بالا» باشه، تا خودش به سازمان‌دهی ِ نیروها برای ِ «فشار از پایین» بپردازه. نتیجه‌ی ِ این تصمیم دوپاره شدن ِ اصلاح‌طلبان به «درون ِ قدرت» و «بیرون ِ قدرت» خواهد بود. در حال ِ حاضر جمع‌بندی ِ خاتمی اینه که بیرون از قدرت ممکنه مؤثرتر باشه، چون انجام ِ اصلاحات در حکومت بدون ِ جلب ِ نظر ِ ره‌بر خیلی فرسایشیه و شاید هزینه‌ش بیش‌تر از فایده‌ش باشه، و بعیده که خاتمی دیگه قادر به جلب ِ نظر ِ ره‌بر باشه.

خاتمی: «معتقدم بعضی جاها فرصت‌ها را از دست دادیم از جمله وقتی برخی کارشکنی‌ها شروع شد و با مصادره‌ ارزش‌های انقلاب، در مقابل اصلاحات و حرکت و خواست مردم ایستادند حتما اگر با قاطعیت بیشتر عمل می‌کردیم امروز وضع و حال‌مان بهتر می‌شد.» (آذر ِ ٨٧) +

خاتمی: «جبهه اصلاحات باید از حالت تدافعی بیرون بیاید و حالت تهاجمی به خود بگیرد.» (شهریور ِ ٨٧) +

٣- اگه علی‌رغم ِ این جمع‌‌بندی، خاتمی تصمیم به کاندیداتوری بگیره، معنی‌ش اینه که امیدواری ِ بیش‌تری به اصلاحات ِ قدرت‌مندتر در حکومت وجود داره، و نیروهای ِ میانه‌رو و اصلاح‌طلب و تحول‌خواه هنوز می‌تونن تحت ِ ره‌بری ِ خاتمی متحد شن و جنبش ِ اجتماعی ِ بزرگی رو سامان‌دهی کنن.

نوری: «تجربه امروز در کشورهای مختلف جهان نشان می‌دهد که اگر سر آرمان‌ها و اصول‌تان بایستید، قدرت هرچه‌قدر هم مطلق باشد عقب می‌رود، اما وقتی شما مرتب از اهداف‌تان عقب‌تر بروید، این طرف مقابل است که جلو می‌آید و فضاها را یکی پس از دیگری می‌گیرد.» (مهر ِ ٨٧) +

۴- برای ِ مایی که در بلندمدت طرف‌دار ِ برقراری ِ دموکراسی و حقوق ِ بشر هستیم، کاندیداتوری ِ عبدالله نوری (و البته رد ِ صلاحیتش به احتمال ِ زیاد) می‌تونه یه حرکت ِ مثبت باشه. نوری می‌تونه آرزویی رو که این نظام تحملش رو نداره و سرکوبش می‌کنه نمایندگی کنه تا خیلی از ماها یادمون نره از این جایی که هستیم به کجا می‌خوایم بریم و خواست ِ نهایی‌مون چیه. نوری می‌تونه نمودار ِ همه‌ی ِ اون چیزهایی باشه که حرف زدن ازشون در این نظام جرمه، و می‌تونه فلشی باشه که راه رو به‌مون نشون بده.

  
ایمان، ساعت ِ ٥:٢۸ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧
تگ‌ها: زندگی، سیاست


• شکیبا •

خدا رو شکر می‌کنم که می‌تونم لذت‌های ساده‌ی ِ زندگی رو ببینم و خوش‌حال باشم. خدایی دارم که منو درمانده رها نمی‌کنه. دوست ِ پری‌سانی دارم که لحظه‌های ِ زندگی‌م رو از عسل شیرین‌تر می‌کنه. می‌تونم به درد و رنج و تلخی لب‌خند بزنم و بگذرم.

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٢٤ ‎ق.ظ.، روز ِ جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق، زندگی، درد، تجسمی


• آن‌چه گذشت •

دلم می‌شکنه و یاد ِ این آیه می‌افتم: «هل جزاء الإحسان إلا الإحسان»؟... و می‌بینم که بله، پاداش ِ نیکی می‌تونه به غیر از نیکی هم باشه: «دریغا، پنداری گناه ِ من همه آن بود که زیر ِ پای ِ تو بودم.» گناه ِ ما راستی بود و فضیلت ِ ما مهربانی.

قلب‌ام را در مِجری ِ کهنه‌ئی
پنهان می‌کنم
در اتاقی که دریچه‌ئی‌ش
                                نیست.
از مه‌تابی
             به کوچه‌ی ِ تاریک
                                    خم می‌شوم
و به جای ِ همه نومیدان
می‌گریم.

آه
من
حرام شده‌ام!



با این همه، ای قلب ِ دربه‌در!
از یاد مبر
           که ما
                  ــ من و تو ــ
عشق را رعایت کرده‌ایم،
از یاد مبر
           که ما
                  ــ من و تو ــ
انسان را
رعایت کرده‌ایم،
خود اگر شاه‌کار ِ خدا بود
یا نبود.

— ققنوس در باران، احمد شاملو

  
ایمان، ساعت ِ ۸:٠٤ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق، شعر، زندگی، درد


• قدرت •

دیالوگ یه پیش‌شرط‌هایی داره. شاید مهم‌ترینش اینه که طرفین نمی‌تونن از موضع ِ قدرت (به معنای ِ کلی) با هم حرف بزنن. اگه کسی بخواد تو دیالوگ به من اعمال ِ قدرت کنه، من تو این دیالوگ شرکت نمی‌کنم. اگه کسی به من بگه «غلط می‌کنی»، این آخرین حرفیه که به من می‌گه. چون کلمات ِ بعدی‌ش رو نمی‌شنوم. می‌تونه منو بزنه. ولی نمی‌تونه منو مجبور به شرکت در یه دیالوگ ِ نابرابر کنه. اگه من از میشل فوکو همین یه ذره رو یاد نگرفته باشم هرچی به عمرم خوندم به درد ِ لای ِ جرز می‌خوره.

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧


• شش سال... •

اینو امروز پیدا کردم. مال ِ ٢۵ ِ آبان ِ ٨١ بوده... شش سال ِ پیش. فکر کنم از نوشته‌های ِ الآنم خیلی به‌تره.

می‌نویسم که تو بخوانی
و می‌دانم که نمی‌خوانی
و می‌دانم که نمی‌دانی
که نمی‌دانی که می‌نویسم
که می‌نویسم که بخوانی
که بخوانی که بدانی
و در کنار ِ دانسته‌هایم
ندانسته‌ای‌ست بزرگ
نمی‌دانم که تو را از کدامین جلوﻩﻯ ِ من هراس است.

  
ایمان، ساعت ِ ٥:٠٥ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق، شعر، زندگی، درد


• Essential •

فیلم ِ ساعت‌ها رو احتمالاً دیدین. کتابش رو هم شاید خونده باشین. مایکل کانینگهام، نویسنده‌ی ِ این کتاب، در مورد ِ موسیقی ِ این فیلم که ساخته‌ی ِ فیلیپ گلس هست حرفی زده که وقتی برای ِ اولین بار خوندم مو به بدنم راست شد. اون روز مطمئن شدم که موسیقی برای ِ همیشه جزئی از زندگی ِ من خواهد بود.

The shortest and simplest answer I've ever been able to offer when asked why I write novels is, because I can't sing, play an instrument, or compose sonatas. I mean no disrespect to literature if I say that, should an extraterrestrial suddenly appear before me and ask to know something essential about the people of earth as expressed through their art, my first thought would be of Bach rather than Tolstoy.

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ.، روز ِ یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧


• نمودار ِ برآیند ِ شاخص‌های ِ اقتصادی در دوره‌ی ِ احمدی‌نژاد •

  
ایمان، ساعت ِ ٩:٠٧ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧


• امید •

این سخن‌رانی من رو یاد ِ ابرهم لینکن انداخت. یاد ِ فرانکلین روزولت و جان اف. کندی و مارتین لوتر کینگ انداخت. دوست دارم این دو پاراگراف رو عیناً نقل کنم:

If there is anyone out there who still doubts that America is a place where all things are possible, who still wonders if the dream of our founders is alive in our time, who still questions the power of our democracy, tonight is your answer.

To those — to those who would tear the world down: We will defeat you. To those who seek peace and security: We support you. And to all those who have wondered if America's beacon still burns as bright: Tonight we proved once more that the true strength of our nation comes not from the might of our arms or the scale of our wealth, but from the enduring power of our ideals: democracy, liberty, opportunity and unyielding hope.

  
ایمان، ساعت ِ ۸:۳٠ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧


• ملودیکا •

کادوی ِ غیرمنتظره و خاصی مثل ِ یه ملودیکا تو موقعی که آدم حالش خیلی خوب نیست چه‌قدر می‌تونه خوب باشه... این قطعاً ساز ِ شخصی ِ منه.

خیلی خیلی ممنون!

اگه نمی‌دونید چیه می‌تونید این صفحه رو ببینید یا la dispute رو از یان تیرسن گوش کنید.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ.، روز ِ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧
تگ‌ها: موسیقی، زندگی


• ژست •

دوست ِ عزیزی تعریف می‌کرد که اساتید در دانش‌کده‌ی ِ مدیریت ِ دانش‌گاه ِ صنعتی ِ شریف چه نقش ِ مهمی برای ِ کت‌وشلوار یا کفش ِ پاشنه‌بلند قائلند و چه‌طور بر اساس ِ این معیارها به دانش‌جوها نمره می‌دن. اول خیلی تعجب کردم. بعد دیدم اصلاً تعجبی نداره. این عمیقاً ریشه در فرهنگ ِ دهن‌بین و ظاهرپرست ِ ما داره. مگه به خودمون حق نمی‌دیم بر اساس ِ ظواهر ِ هر چیز در موردش قضاوت کنیم؟ مگه همیشه بی‌اهمیت‌ترین چیز «محتوا» نیست؟ در تحصیل، در کار، در دین‌داری، فلسفه، موسیقی، سینما... مگه تنها چیزی که مهمه «فرم» نیست؟ کدوم منتقد ِ موسیقی یا سینما صحبتی از محتوای ِ اثر ِ هنری می‌کنه؟ ملاک ِ دین‌داری نماز و حجابه یا صداقت و محبت؟ در پروژه‌های ِ کاری یا درسی، چیزی به غیر از فایل‌های پاورپوینت به چشم می‌آد؟ خب چرا استاد بر اساس «ژست ِ مدیریتی» به دانش‌جوها نمره نده؟!

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٢٢ ‎ب.ظ.، روز ِ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧


• صدای ِ تو از پشت ِ تلفن •

دوست‌داشتنی‌ترین چیزهای ِ دنیا من رو به یاد ِ تو می‌ندازه، و تو من رو به یاد ِ دوست‌داشتنی‌ترین چیزهای ِ دنیا می‌ندازی.

  
ایمان، ساعت ِ ٩:٠٦ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧
تگ‌ها: زندگی، عشق


• «نوای ِ اسرارآمیز» •

بعد از یک روز ِ پرخاطره، که یاد ِ خیلی چیزها و خیلی روزها رو برام زنده کرد، داشتم برمی‌گشتم خونه. جورج لیگتی گوش می‌دادم تو تاکسی. موسیقی ِ خشن اما رَوون ِ لیگتی، مثل ِ رُز ِ سفیده که هم خار داره هم بوی ِ خوش. وسط ِ اون نت‌های ِ فجیع، یهو متوجه ِ یه صدا شدم. این هم پیانو بود، ولی نه از اون جنس. بسیار بسیار لطیف و ملایم. احساس کردم قبلاً نشنیدمش. ادامه داشت. اما معلوم نبود صدا از کجا می‌آد. ما در حال ِ حرکت بودیم. ماشین هم رادیو/پخش نداشت. هنوز صدا می‌اومد. به خودم شک کردم. آیا واقعاً اون صدا وجود داشت؟ از ماشین که پیاده شدم دیگه صدایی نبود. نفهمیدم اون موسیقی چی بود.

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٤٠ ‎ق.ظ.، روز ِ یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧


• سونامی ِ احمدی‌نژاد •

می‌گم که خبر داشته باشید: زمستان هم برق نخواهیم داشت.

  
ایمان، ساعت ِ ٦:٥٦ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٧
تگ‌ها: زندگی، سیاست، درد


• وقتی من فقط تو است •

آرمانی نیستم و نمی‌گم عشق یعنی این که دیگه «من» وجود نداره و هرچه هست فقط معشوقه. این عشق بیش‌تر به درد ِ فیلم‌های کلاسیک می‌خوره. اما...

اما لحظاتی تو زندگی هست، لحظات ِ نابی تو زندگی ِ من و تو، که فقط به تو فکر می‌کنم. لحظاتی که هیچ خواسته‌ای جز خواسته‌های ِ تو ندارم. فقط دوست دارم تو خوش‌حال باشی، تو از من راضی باشی. لحظاتی که فقط تو هستی، من نیستم. لحظه‌هایی که اصلاً قادر نیستم بگم چه‌قدر دوستت دارم. لحظه‌هایی که بسیار زیبااَند...

  
ایمان، ساعت ِ ۸:٠٢ ‎ق.ظ.، روز ِ دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧
تگ‌ها: زندگی، عشق


• شکیبایی ِ عاشق •

برای ِ من و هم‌سن‌وسال‌های ِ من، اون‌موقع «عشق» یه علامت ِ سؤال بود. این عشق که می‌گن چیه؟ واقعیه یا الکیه؟ چه‌طور نمایانده می‌شه؟ به چه دردی می‌خوره؟ اولین باری که من عشق رو دیدم، حس کردم، فهمیدم، اولین باری که به خاطر ِ عشق گریه کردم یا خوش‌حال شدم، با سریال ِ «خانه‌ی ِ سبز» بود. و این عشق در وجود ِ خسرو شکیبایی ِ بازی‌گر بود، نه بیژن بی‌رنگ و مسعود رسام ِ نویسنده یا کارگردان. شکیبایی بود که به دیالوگ‌ها رنگ و روح می‌داد. من... یا ما؟ خانه‌ی ِ سبز تو بزرگ شدن ِ نسل ِ ما تأثیر ِ بزرگی داشت، نه؟

ازش یاد می‌کنم... وگرنه مرگ که غم نیست. فقط می‌خواستم بگم که این آدم حقی بر گردن ِ ما داره.

  
ایمان، ساعت ِ ٩:٥٦ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧
تگ‌ها: زندگی، عشق، سینما


• دنیای ِ وارونه •

آدم‌های ِ زیادی هستن که معتقدن من دیگه به یادشون نیستم. اما اکثراً این من هستم که آخرین تماس رو با اون‌ها گرفتم! جالبه... نه؟

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٥٥ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧
تگ‌ها: زندگی


• زیبایی‌شناسی (حاصل ِ چند روز تنهایی در خانه) •

آش‌پزی واقعاً کار ِ لذت‌بخشیه. حتا درست کردن ِ یک سالاد ِ ساده، یا یک املت ِ سیب‌زمینی. آماده کردن ِ چیزی برای ِ خوردن خیلی قشنگه. خود ِ خوردن هم جداً قشنگه. شاید این حرف به نظر احمقانه برسه. ولی درست کردن ِ غذای ِ خوش‌مزه یک هنره. درست مثل ِ نوازندگی ِ ویولون، یا برنامه‌نویسی ِ جاوا.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧
تگ‌ها: زندگی، فلسفه


• جهت ِ اطلاع •

مدیریت ِ فن‌آوری ِ اطلاعات: ۹۷
مدیریت ِ صنعتی: ۶۲
مهندسی ِ صنایع ـــ سیستم‌های ِ اقتصادی-اجتماعی: ۱۱۵

  
ایمان، ساعت ِ ۳:٢٧ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ‌ها: زندگی


• ماجرای ِ یک بیرون‌روی •

وقتی دارم می‌رم طرف تو تاکسی «پینک فلوید» گذاشته. یادم رفته تو کیفم پول بذارم. اسم ِ تئاتر ِ موزیکال هست «حسن و دیو ِ راه ِ باریک ِ پشت ِ کوه». بدون ِ شک به‌ترین تئاتریه که تا حالا دیدم. خدا زیاد کنه این آقای ِ «افشین هاشمی» رو. دوستان به شدت معتقدند که باید موهامو کوتاه کنم. یه گروه ِ دیگه از دوستان رو می‌بینیم که خیلی تحویل‌مون نمی‌گیرن و خیلی تحویل‌شون نمی‌گیریم. نمی‌دونم چرا. بعضی‌هامون و بعضی‌هاشون حتا به زور دست می‌دن. می‌بوسمش و از این که این چند ساعت رو باهاش بودم خیلی خیلی خوش‌حالم. از فروشنده می‌پرسم «شکلات ِ کادوئی ِ تلخ دارین؟» می‌گه «به جاش کافی‌میکس ببر.» در راه ِ برگشت تاکسی‌ران ِ صدوبیست‌ساله اصرار داره که دارم می‌رم پیش ِ دوست‌دخترم و برای ِ همین آلتم راست شده. وقتی که می‌گم دارم از پیش ِ دوست‌دخترم برمی‌گردم باورش نمی‌شه تا این که با دست لمس می‌کنه و می‌بینه اون چیزی که راست شده پارچه‌ی ِ شلواره نه آلت. بعد می‌خواد یا یکی رو سوار کنه یا خودش شخصاً آلت ِ من رو ببوسه. با مقاومت ِ من بالاخره کوتاه می‌آد و پیاده‌م می‌کنه. به خونه که می‌رسم حدود ِ ۳۰ تا توت‌فرنگی می‌خورم و بعدش این پست رو می‌نویسم.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ.، روز ِ جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ‌ها: زندگی


• بی‌خوابی •

بهت دروغ گفتم، با خنده. و بعد فهمیدم به تو نمی‌شه دروغ گفت. و بعد فهمیدم باید راستشو بهت بگم. و بعد فهمیدم تو از این که بهت دروغ گفتم ناراحت می‌شی...
ناراحت می‌شی...
ناراحت می‌شی...
ناراحت می‌شی...
و بعد من دیوانه شدم. و بعد تو نبودی. و بعد خوابم نبرد. و بعد من دوستت داشتم. خیلی خیلی دوستت داشتم. و بعد تو نبودی...
نبودی...
نبودی...
نبودی...
و من فقط دوستت داشتم. و من فقط دیوانه می‌شدم. و من فقط گریه می‌کردم.

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٥٦ ‎ق.ظ.، روز ِ یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق، زندگی، درد


• آه •

یا مثلاً این هم بی‌مناسبت نیست:

محاق

به نو کردن ِ ماه  
                    بر بام شدم
با عقیق و سبزه و آینه.
داسی سرد بر آسمان گذشت
که پرواز ِ کبوتر ممنوع است.

صنوبرها به نجوا چیزی گفتند
و گزمه‌گان به هیاهو شمشیر در پرنده‌گان نهادند.

ماه
برنیامد.

— ابراهیم در آتش، احمد شاملو

  
ایمان، ساعت ِ ٧:۳٥ ‎ب.ظ.، روز ِ یکشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٦
تگ‌ها: زندگی، سیاست، شعر


• کنش‌گری •

صبح داشتم با دوستی صحبت می‌کردم. گفتم هر سال نزدیکی‌های ِ نوروز ـــ این عید ِ یگانه و بی‌هم‌تا ـــ اتفاق ِ مهمی تو زندگی ِ من می‌افته. یاد ِ دو سال ِ پیش افتادم. خب کسایی که منو از نزدیک می‌شناسن می‌دونن اون اتفاق ِ مهم چی بود. آدم وقتی از کسی که براش خیلی مهمه چیزی می‌گیره ـــ کتاب، فیلم، موسیقی، لباس، عطر، ... ـــ معمولاً سعی می‌کنه بهش نشون بده که دوستش داشته، حتا اگه در واقع این‌طور نباشه. من البته خیلی وقت‌ها این‌جوری نیستم. اما دو سال ِ پیش کسی که برام خیلی مهم بود کتاب ِ فاوست ِ گوته رو بهم داد که بخونم. البته بعدها گفت خودش هنوز اونو کامل نخونده بوده. کتاب رو خوندم و خوشم اومد. جذبش شدم و باعث شد بخش‌های ِ زیادی‌ش رو از یک ترجمه‌ی ِ دیگه هم بخونم. متن ِ گیرایی داره. ولی یک جمله هست در این کتاب که هرگز فراموش نمی‌کنم:

”انسان هرچه را بشناسد می‌تواند به آن دست یابد.“

این فرق داره با اون قول ِ معروف که خواستن توانستن است. این‌جا علاوه بر اراده، آگاهی هم شرطه. خواستن کافی نیست. باید بدونی. بدونی که چی می‌خوای و چه‌طور باید بهش برسی.

من به هر کسی که تصمیم می‌گیره در انتخابات رأی بده یا نده احترام می‌ذارم. اما احساس می‌کنم ما علاوه بر دلایل ِ سیاسی‌ای که برای ِ تصمیم‌مون داریم، دلایل ِ فلسفی‌ای هم داریم. کسایی که رأی می‌دن اکثراً امید به به‌بود دارن. فکر می‌کنن اوضاع می‌تونه و باید با تلاش ِ ما یه کم به‌تر بشه. هرگز نمی‌پذیرن که تلاش بی‌فایده‌ست و ما محکوم به بدبختی هستیم. یاد ِ این جمله می‌افتم:

“No one could make a greater mistake than he who did nothing because he could do only a little.”

— Edmund Burke

اما کسایی که رأی نمی‌دن اکثراً فکر می‌کنن که اوضاع اون‌قدر خرابه که هر تلاشی بی‌فایده‌ست. وضعیت در هر صورت بدتر می‌شه و باید این حقیقت رو پذیرفت. به‌تره دست از توهم برداریم و دودستی زندگی ِ خودمون رو بچسبیم.

البته قصد ِ دسته‌بندی ِ آدم‌ها رو ندارم. قطعاً نمی‌خوام حکم ِ کلی بدم. اما بیش‌تر ِ افرادی که من دوروبرم دیدم تو این الگو می‌گنجن. من فکر می‌کنم که بچه‌های ِ ما هم در همین حکومت بزرگ خواهند شد و بنا بر این برای ِ به‌بودش تلاش می‌کنم. من حکومتم رو متعلق به خودم می‌دونم و در خدمت ِ مردمم می‌خوامش، حتا اگه جمهوری ِ اسلامی باشه. من تمام ِ دلائل ِ ممکن برای ِ رأی ندادن رو دارم اما باز رأی می‌دم. و حتا اگه هیچ‌کدوم از نماینده‌های ِ ما رو به مجلس راه ندن از رأی دادنم خوش‌حالم. جنتی و احمدی‌نژاد می‌خوان که من بی‌خیال شم. من بی‌خیال نمی‌شم. تا این‌ها برن و آدم‌های ِ به‌تری به جاشون بیان. حتا یه کوچولو به‌تر.

در همین زمینه: پست ِ قبلی‌م در مورد ِ انتخابات

  
ایمان، ساعت ِ ۸:۳۸ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦
تگ‌ها: زندگی، سیاست، عشق


• Hallucination •

دیفن هیدرامین بدجوری بر من اثر می‌ذاره. خوابم می‌گیره ولی کامل به خواب نمی‌رم. قبل از به خواب رفتن، تو یه وضعیت ِ میانی گیر می‌کنم. دنیایی که قبل از دوباره بیدار شدن نمی‌فهمم توش چی حقیقیه و چی خیالیه. یه توهم ِ عمیق. برای ِ من که تا حالا ال‌اس‌دی و اکستسی مصرف نکردم یه تجربه‌ی ِ منحصر به فرده. دلم چیزی می‌خواست. چیزی که نبود. چیزی که نیست. چیزی که نخواهد بود. دلم چیزی می‌خواست...

پی‌نوشت: این رو همین الآن در ویکی‌پدیا دیدم. خیلی جالبه. عیناً همون چیزی رو که تجربه کردم شرح داده:

The mental effects are described by many as, "dreaming while awake" involving visual and auditory hallucinations that, unlike those experienced with most psychedelic drugs, often cannot be readily distinguished from reality.

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٤۱ ‎ب.ظ.، روز ِ پنجشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٦
تگ‌ها: زندگی، خیال


• Job •

- Thanks! You are so kind.
- No! I'm just doing my job.
- What's your job?
- To be kind!

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ.، روز ِ دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦
تگ‌ها: زندگی


• داستان ِ کوتاه •

«زندگی کلاً چیز ِ مزخرفیه!» افکار ِ پسر در حال ِ چرخ زدن در همین حول و حوش بود. به پیتزای ِ نیم‌خورده نگاهی انداخت. دیگر سرد ِ سرد شده و از دهان افتاده بود. این‌جور وقت‌ها پنیر ِ پیتزا مثل ِ لاستیک می‌شود. «اگه بخورم، بالا می‌آرم؛ اگه نخورم، گشنه می‌مونم!» پشت ِ میز ِ بغلی دختر هنوز همان‌طور مات و مبهوت نشسته بود. ظاهر ِ خاصی نداشت، اما به دلش می‌نشست. غمی که در چهره‌اش بود او را ناراحت می‌کرد. خواست یک تکه‌ی ِ دیگر از پیتزای ِ پپرونی‌اش بردارد که ناگهان دختر شروع کرد به گریه. خشکش زد. دست از غذای ِ ماسیده کشید و چند ثانیه همین‌جور او را نگاه کرد. چند نفر ِ دیگر هم در آن رستوران ِ کوچک ِ بی‌سلیقه بودند، اما توجه ِ زیادی به این اتفاق نکردند ـــ اصلاً به آن‌ها چه ربطی داشت. یک دست‌مال ِ کاغذی از جعبه بیرون کشید و خواست بلند شود که آثار ِ سس ِ گوجه‌فرنگی ِ روی ِ دستش را بر دست‌مال دید. دست و صورتش را پاک کرد و یک دست‌مال ِ دیگر بیرون کشید. «ـــ می‌تونم کمکی بکنم؟» دختر سرش را بالا آورد و نگاه ِ ناخوش‌آیندی به او کرد. دست‌مال را به سمتش گرفت. اما او جوابی نداد و از جعبه‌ی ِ روی میز ِ خودش یک دست‌مال برداشت. پسر داشت فکر می‌کرد که احتمالاً به‌تر بوده دستمال را با جعبه به او تعارف می‌کرده. شاید در این صورت این‌طور به او بی‌توجهی نمی‌کرد. «چه‌قدر از این آداب ِ بی‌سروته ِ اجتماعی بدم می‌آد!» احساس کرد که روز ِ بدش کامل شده و وقتش است که پول ِ غذا را حساب کند و برود. «ـــ چه‌قدر شد جناب؟» بقیه‌ی ِ پول را گرفت و رفت سر ِ میزش که کیفش را بردارد. «ـــ ببخشید آقا... ممنون که...» نگاهش کرد. دوباره به دلش نشست. لب‌خند زد: «ـــ می‌تونم کمکی بکنم؟» دختر مردد بود. هنوز حال ِ گریه داشت. «ـــ ممم...» هر دو نگاهی به میز انداختند. همبرگر ِ او هم نیمه‌کاره مانده بود. «ـــ یه کافه‌رستوران همین نزدیکی‌ها هست. یه کم بالاتر از چهارراه، اون‌ور ِ خیابون. اگه اونو یادم بود هرگز همچین جای ِ مزخرفی نمی‌اومدم!» متوجه شد صدایش آن‌قدر بلند بوده که همه داشتند چپ‌چپ نگاهش می‌کردند. دختر پرسید: «ـــ بستنی ِ میوه‌ای هم داره؟» «ـــ بستنی ِ میوه‌ای هم داره.»

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٢٧ ‎ب.ظ.، روز ِ جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦
تگ‌ها: زندگی، عشق