• آب بریز پسرم! •

یاد ِ این شعر افتادم:

دست‌کش‌هایم تاریک شده‌اند
این جنازه‌ها را
از کجا می‌آورند
از کدام شب؟!

آب بریز پسرم!
بیش‌تر آب بریز
می‌خواهم
سیاهی از تن ِ جهان بشویم.

— روز به خیر محبوب ِ من، رسول یونان

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٤٧ ‎ب.ظ.، روز ِ یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸


• عاقبت ِ امور •

سر ِ شب سر ِ جنگ و تاراج داشت
سحرگه نه تن سر نه سر تاج داشت
به یک گردش ِ چرخ ِ نیلوفری
نه نادر به جا ماند و نه نادری

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸


• پناه می‌برم •

می‌دانستند دندان برای ِ تبسم نیز هست و
تنها
بردریدند.



چند دریا اشک می‌باید
تا در عزای ِ اردو اردو مُرده بگرییم؟

چه مایه نفرت لازم است
تا بر این دوزخ دوزخ نابه‌کاری بشوریم؟

— ١٣۶٣، حدیث ِ بی‌قراری‌ی ِ ماهان، احمد شاملو

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ.، روز ِ جمعه ٥ تیر ۱۳۸۸
تگ‌ها: زندگی، سیاست، درد، شعر


• همین‌جوری •

در باره‌ی ِ صدر ِ اعظم ِ پرهیزگار

شنیده‌ام صدر ِ اعظم
دمی به خمره نمی‌زنند
گوشت میل نمی‌فرمایند و
اهل ِ دود و دم هم نیستند
و در آپارتمانی حقیر اقامت دارند.
ولی این را هم شنیده‌ام که
بی‌نوایان هیچی ندارند
وصله‌ی ِ شکم‌شان کنند و
در فلاکت روزگار می‌گذرانند.
چه به‌تر می‌بود آن دولت
که در باره‌اش می‌گفتند:
صدر ِ اعظم، مست و پاتیل در جلسات ِ
هیأت ِ دولت حاضر می‌شود
و در حالی که به دود ِ پیپش خیره است
چند اوباش، قوانین را عوض می‌کنند
اما از مردم، احدی بی‌نوا نیست.

— برشت، برشت ِ شاعر: شعرهای ِ برتولت برشت، ترجمه‌ی ِ علی عبداللهی

  
ایمان، ساعت ِ ٩:۳۳ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ‌ها: سیاست، اجتماع، شعر


• بازیافته‌گی •

ای هم‌سفر که راز ِ قدرت‌های ِ بی‌کران ِ تو بر من پوشیده است! ـــ مرا به شهر ِ سپیده‌دم، به واحه‌ی ِ پاکی و راستی بازگردان! مرا به دوران ِ ناآگاهی‌ی ِ خویش بازگردان تا علف‌ها به جانب ِ من برویند

تا من به سان ِ کندو با نیش ِ شیرین ِ هزاران زنبور ِ خُرد از عسل ِ مقدس آکنده شوم،

تا چون زنی نوبار

با وحشتی کیف‌ناک

نخستین جنبش‌های ِ جنین را به انتظار ِ هیجان‌انگیز ِ تولد ِ نوزادی دل‌بند مبدل کنم که من او را بازیافته‌گی خواهم نامید. هم‌بستر ِ ظلمانی‌ترین شب‌های ِ ازدست‌داده‌گی! ـــ من او را بازیافته‌گی نام خواهم نهاد.

 

— با هم‌سفر، باغ ِ آینه، احمد شاملو

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ.، روز ِ یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸
تگ‌ها: زندگی، عشق، شعر، درد


• For Thou Art with Me •

اینو در سریال ِ Lost دیدم. از مزامیر ِ داووده (که احتمالاً همون زبوره که در قرآن بهش اشاره شده). مخصوصاً همون ترجمه‌ی ِ قدیمی ِ King James رو که در سریال اومده می‌ذارم چون خیلی آهنگین و زیباست.

Psalm 23

A Psalm of David.

1 The LORD is my shepherd; I shall not want.
2 He maketh me to lie down in green pastures: he leadeth me beside the still waters.
3 He restoreth my soul: he leadeth me in the paths of righteousness for his name’s sake.
4 Yea, though I walk through the valley of the shadow of death, I will fear no evil: for thou art with me; thy rod and thy staff they comfort me.
5 Thou preparest a table before me in the presence of mine enemies: thou anointest my head with oil; my cup runneth over.
6 Surely goodness and mercy shall follow me all the days of my life: and I will dwell in the house of the LORD for ever.

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٠٧ ‎ق.ظ.، روز ِ جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧
تگ‌ها: شعر، عرفان، سینما


• آن‌چه گذشت •

دلم می‌شکنه و یاد ِ این آیه می‌افتم: «هل جزاء الإحسان إلا الإحسان»؟... و می‌بینم که بله، پاداش ِ نیکی می‌تونه به غیر از نیکی هم باشه: «دریغا، پنداری گناه ِ من همه آن بود که زیر ِ پای ِ تو بودم.» گناه ِ ما راستی بود و فضیلت ِ ما مهربانی.

قلب‌ام را در مِجری ِ کهنه‌ئی
پنهان می‌کنم
در اتاقی که دریچه‌ئی‌ش
                                نیست.
از مه‌تابی
             به کوچه‌ی ِ تاریک
                                    خم می‌شوم
و به جای ِ همه نومیدان
می‌گریم.

آه
من
حرام شده‌ام!



با این همه، ای قلب ِ دربه‌در!
از یاد مبر
           که ما
                  ــ من و تو ــ
عشق را رعایت کرده‌ایم،
از یاد مبر
           که ما
                  ــ من و تو ــ
انسان را
رعایت کرده‌ایم،
خود اگر شاه‌کار ِ خدا بود
یا نبود.

— ققنوس در باران، احمد شاملو

  
ایمان، ساعت ِ ۸:٠٤ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق، شعر، زندگی، درد


• شش سال... •

اینو امروز پیدا کردم. مال ِ ٢۵ ِ آبان ِ ٨١ بوده... شش سال ِ پیش. فکر کنم از نوشته‌های ِ الآنم خیلی به‌تره.

می‌نویسم که تو بخوانی
و می‌دانم که نمی‌خوانی
و می‌دانم که نمی‌دانی
که نمی‌دانی که می‌نویسم
که می‌نویسم که بخوانی
که بخوانی که بدانی
و در کنار ِ دانسته‌هایم
ندانسته‌ای‌ست بزرگ
نمی‌دانم که تو را از کدامین جلوﻩﻯ ِ من هراس است.

  
ایمان، ساعت ِ ٥:٠٥ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق، شعر، زندگی، درد


• تکه، تکه •

بنفش
        آبی
             سبز
این تکه از قلبت که به من دادی پر از رنگ‌های ِ رنگین‌کمان است.
قرمز
     این تکه از قلبم خون گریه می‌کند.
زرد
    زرد
        زرد
این تکه از قلبم شعله‌ور است.

  
ایمان، ساعت ِ ٧:٤٥ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق، شعر، درد


• توئی تنها که می‌فهمی •

عالی... عالی اون‌طور که مشابهی نداره. اون چیزی که شهرام ناظری باید می‌بود ولی سال‌ها بود که نبود. احیای ِ قلبی-ریوی برای ِ موسیقی ِ ایرانی که اگه برکت ِ وجود ِ چنین آثاری نبود، رو به مرگ می‌رفت. آلبومی هست به نام ِ «سِفر ِ عُسرت»، که در خارج از ایران با نام ِ ”The Book of Austerity“ منتشر شده و گویا برای ِ انتشار در ایران به مشکل ِ مجوز خورده (برای ِ سلامتی ِ وزیر ِ بی‌فرهنگ ِ فرهنگ، سربازجو صفار هرندی، صلوات). آهنگ‌سازش یه تازه‌کاره به نام ِ فرخ‌زاد لایق، که شاگرد ِ مسعود شعاری بوده. متأسفم که اگه می‌خواید بشنویدش، باید از این‌جا داونلودش کنید. امیدوارم بتنونیم به زودی اصلش رو بخریم. درکی که در این کار از حجم و رنگ در موسیقی وجود داره بسیار بسیار کم‌یابه. اشعار از مهدی اخوان ثالث، احمد شاملو، محمدرضا شفیعی کدکنی، و هوشنگ ابتهاج دست‌چین شده. این شعر رو علی‌الخصوص بسیار دوست داشتم:

درین شب‌ها

درین شب‌ها
که گل از برگ و
           برگ از باد و
                  ابر از خویش می‌ترسد،
و پنهان می‌کند هر چشمه‌ای
                            سِرّ و سرودش را،
در این آقاق ِ ظلمانی
چنین بیدار و دریاوار
توئی تنها که می‌خوانی

درین شب‌ها،
که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می‌ترسد.
درین شب‌ها،
که هر آیینه با تصویر بیگانه‌ست
و پنهان می‌کند هر چشمه‌ای
                      سر و سرودش را
چنین بیدار و دریاوار
توئی تنها که می‌خوانی.

توئی تنها که می‌خوانی
رثای ِ قتل ِ عام و خون ِ پامال ِ تبار ِ آن شهیدان را
توئی تنها که می‌فهمی
زبان و رمز ِ آواز ِ چگور ِ ناامیدان را.

بر آن شاخ ِ بلند،
ای نغمه‌ساز ِ باغ ِ بی‌برگی!
بمان تا بشنوند از شور ِ آوازت
درختانی که اینک در جوانه‌های ِ خُرد ِ باغ
                                        در خوابند
بمان تا دشت‌های ِ روشن ِ آیینه‌ها،
                                گل‌های ِ جوباران
تمام ِ نفرت و نفرین ِ این ایام ِ غارت را
                                ز آواز ِ تو دریابند.
تو غم‌گین‌تر سرود ِ حسرت و چاووش ِ این ایام.
تو، بارانی‌ترین ابری
                که می‌گرید،
به باغ ِ مزدک و زرتشت.
تو، عصیانی‌ترین خشمی، که می‌جوشد،
ز جام و ساغر ِ خیام.

— محمدرضا شفیعی کدکنی، برای ِ مهدی اخوان ثالث

  
ایمان، ساعت ِ ٥:٠٦ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧


• آن پهنه چه بود... •

Bodhi

آنی بود، درها وا شده بود.
برگی نه، شاخی نه، باغ ِ فنا پیدا شده بود.
مرغان ِ مکان خاموش، این خاموش، آن خاموش. خاموشی گویا شده بود.
آن پهنه چه بود: با میشی، گرگی هم‌پا شده بود.
نقش ِ صدا کم‌رنگ، نقش ِ ندا کم‌رنگ. پرده مگر تا شده بود؟
من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود.
زیبایی تنها شده بود.
هر رودی، دریا،
                     هر بودی، بودا شده بود.

عنوان ِ شعر یک واژه‌ی ِ سانسکریته که می‌شه «روشنیده‌گی» یا «بیداری» یا «بوداشده‌گی» ترجمه‌ش کرد. معنایی نزدیک به «نیروانا» داره. شعر از سهراب سپهریه، دفتر ِ «شرق ِ اندوه». درود به محسن نامجو که خوانش ِ بی‌نظیری از این شعر ِ بی‌نظیر داره.

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧


• هنر و ایدئولوژی •

چند روز پیش به یه وب‌لاگی برخوردم که نویسنده‌ش اصرار داشت با یه مشت تحلیل ِ سطحی، مولانا رو عقب‌مونده و متحجر معرفی کنه. براش کامنت گذاشتم و انتقاد کردم. پاسخ داد که
درک ِ این حرف‌ها نیازمند ِ «ذهن و فکر ِ مدرن و منتقد»ه...

لینک نمی‌دم به اون وب‌لاگ. ازش بدم اومد. بدم اومد از این که طرف قادر نیست فارسی ِ امروزی رو درست و صحیح جمله‌بندی کنه، اون‌وقت اشعار ِ مولانا رو تحلیل می‌کنه. از این‌همه کوته‌نظری بدم اومد. طرف جواب ِ انتقاد ِ محترمانه رو این‌جوری می‌ده، اون‌وقت...

یاد ِ یکی دیگه می‌افتم که می‌گفت شاملو رو دوست نداره چون کمونیست بوده. و یکی دیگه که می‌گفت شاملو ملحد بوده...

کی می‌شه که ما یاد بگیریم هنر رو با عینک ِ ایدئولوژی نگاه نکنیم؟... کی می‌شه؟

بگذریم! این شعر ِ مولانا رو خیلی دوست دارم. و به کوری ِ چشم ِ آدم‌های ِ کوته‌نظر، به این هنرمند ِ بزرگ افتخار می‌کنم.

نان‌پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
آواره‌ی ِ عشق ِ ما آواره نخواهد شد
آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز
وان را که منم چاره بی‌چاره نخواهد شد
آن را که منم منصب معزول کجا گردد
آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد
آن قبله‌ی ِ مشتاقان ویران نشود هرگز
وان مصحف ِ خاموشان سی‌پاره نخواهد شد
از اشک شود ساقی این دیده‌ی ِ من لیکن
بی‌نرگس ِ مخمورش خَمّاره نخواهد شد
بیمار شود عاشق اما بنمی‌میرد
ماه ار چه که لاغر شد اِستاره نخواهد شد
خاموش کن و چندین غم‌خواره مشو آخِر
آن نفس که شد عاشق اَمّاره نخواهد شد

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٤٩ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ‌ها: شعر، عرفان، فلسفه، درد


• از سعدی ِ شیرازی •

گفتم ببینمش، مگرم درد ِ اشتیاق
ساکت شود، بدیدم و مشتاق‌تر شدم

  
ایمان، ساعت ِ ٤:۳٠ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق، شعر


• آه •

یا مثلاً این هم بی‌مناسبت نیست:

محاق

به نو کردن ِ ماه  
                    بر بام شدم
با عقیق و سبزه و آینه.
داسی سرد بر آسمان گذشت
که پرواز ِ کبوتر ممنوع است.

صنوبرها به نجوا چیزی گفتند
و گزمه‌گان به هیاهو شمشیر در پرنده‌گان نهادند.

ماه
برنیامد.

— ابراهیم در آتش، احمد شاملو

  
ایمان، ساعت ِ ٧:۳٥ ‎ب.ظ.، روز ِ یکشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٦
تگ‌ها: زندگی، سیاست، شعر


• از تو کجا گریزم؟ •

ای توبه​ام شکسته، از تو کجا گریزم؟
ای در دلم نشسته، از تو کجا گریزم؟
ای نور ِ هر دو دیده، بی​تو چگونه بینم؟
وی گردنم ببسته، از تو کجا گریزم؟
ای شش جهت ز نورت چون آینه​ست شش‌رو
وی روی ِ تو خجسته، از تو کجا گریزم؟
دل بود از تو جسته جان بود از تو رسته
جان نیز گشت خسته، از تو کجا گریزم؟
گر بندم این بصر را، ور بگسلم نظر را
از دل نه​ای گسسته، از تو کجا گریزم؟

— مولانا

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٠٧ ‎ق.ظ.، روز ِ یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦
تگ‌ها: عشق، شعر، عرفان