• صحبت از بایزید شد •

و گفت: «پنداشتم که من او را دوست می‌دارم، چون نگه کردم دوستی ِ او مرا سابق بود.»

— تذکرة الأولیا، عطار ِ نیشابوری

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ‌ها: عشق، ادبیات، عرفان


• What I Saw •

یاد ِ این پست افتادم. مال ِ سه سال ِ پیش تقریباً. آتش حقیقت و پاکی رو از دروغ و ناپاکی جدا می‌کنه. ولی گذشته‌ی ِ انسان هرچیز که باشه همیشه همراهش هست و سنگینی ِ این بار بر دوشش بیش‌تر و بیش‌تر می‌شه. گذشته «بوده» و هیچ‌چیز نمی‌تونه از بینش ببره و هیچ اشتباهی پاک نمی‌شه. رفتار ِ ما هر لحظه ثبت می‌شه و انسانی رو که الآن هستیم شکل می‌ده...

کویر رو تجربه نکرده بودم. دوست داشتم با تو تجربه کنم. نمی‌شد. اما چیزی رو که دیشب در کویر ِ بی‌انتها و کنار ِ آتش دیدم هرگز فراموش نمی‌کنم.

  
ایمان، ساعت ِ ٩:٠٠ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸


• For Thou Art with Me •

اینو در سریال ِ Lost دیدم. از مزامیر ِ داووده (که احتمالاً همون زبوره که در قرآن بهش اشاره شده). مخصوصاً همون ترجمه‌ی ِ قدیمی ِ King James رو که در سریال اومده می‌ذارم چون خیلی آهنگین و زیباست.

Psalm 23

A Psalm of David.

1 The LORD is my shepherd; I shall not want.
2 He maketh me to lie down in green pastures: he leadeth me beside the still waters.
3 He restoreth my soul: he leadeth me in the paths of righteousness for his name’s sake.
4 Yea, though I walk through the valley of the shadow of death, I will fear no evil: for thou art with me; thy rod and thy staff they comfort me.
5 Thou preparest a table before me in the presence of mine enemies: thou anointest my head with oil; my cup runneth over.
6 Surely goodness and mercy shall follow me all the days of my life: and I will dwell in the house of the LORD for ever.

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٠٧ ‎ق.ظ.، روز ِ جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧
تگ‌ها: شعر، عرفان، سینما


• آن پهنه چه بود... •

Bodhi

آنی بود، درها وا شده بود.
برگی نه، شاخی نه، باغ ِ فنا پیدا شده بود.
مرغان ِ مکان خاموش، این خاموش، آن خاموش. خاموشی گویا شده بود.
آن پهنه چه بود: با میشی، گرگی هم‌پا شده بود.
نقش ِ صدا کم‌رنگ، نقش ِ ندا کم‌رنگ. پرده مگر تا شده بود؟
من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود.
زیبایی تنها شده بود.
هر رودی، دریا،
                     هر بودی، بودا شده بود.

عنوان ِ شعر یک واژه‌ی ِ سانسکریته که می‌شه «روشنیده‌گی» یا «بیداری» یا «بوداشده‌گی» ترجمه‌ش کرد. معنایی نزدیک به «نیروانا» داره. شعر از سهراب سپهریه، دفتر ِ «شرق ِ اندوه». درود به محسن نامجو که خوانش ِ بی‌نظیری از این شعر ِ بی‌نظیر داره.

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧


• هنر و ایدئولوژی •

چند روز پیش به یه وب‌لاگی برخوردم که نویسنده‌ش اصرار داشت با یه مشت تحلیل ِ سطحی، مولانا رو عقب‌مونده و متحجر معرفی کنه. براش کامنت گذاشتم و انتقاد کردم. پاسخ داد که
درک ِ این حرف‌ها نیازمند ِ «ذهن و فکر ِ مدرن و منتقد»ه...

لینک نمی‌دم به اون وب‌لاگ. ازش بدم اومد. بدم اومد از این که طرف قادر نیست فارسی ِ امروزی رو درست و صحیح جمله‌بندی کنه، اون‌وقت اشعار ِ مولانا رو تحلیل می‌کنه. از این‌همه کوته‌نظری بدم اومد. طرف جواب ِ انتقاد ِ محترمانه رو این‌جوری می‌ده، اون‌وقت...

یاد ِ یکی دیگه می‌افتم که می‌گفت شاملو رو دوست نداره چون کمونیست بوده. و یکی دیگه که می‌گفت شاملو ملحد بوده...

کی می‌شه که ما یاد بگیریم هنر رو با عینک ِ ایدئولوژی نگاه نکنیم؟... کی می‌شه؟

بگذریم! این شعر ِ مولانا رو خیلی دوست دارم. و به کوری ِ چشم ِ آدم‌های ِ کوته‌نظر، به این هنرمند ِ بزرگ افتخار می‌کنم.

نان‌پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
آواره‌ی ِ عشق ِ ما آواره نخواهد شد
آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز
وان را که منم چاره بی‌چاره نخواهد شد
آن را که منم منصب معزول کجا گردد
آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد
آن قبله‌ی ِ مشتاقان ویران نشود هرگز
وان مصحف ِ خاموشان سی‌پاره نخواهد شد
از اشک شود ساقی این دیده‌ی ِ من لیکن
بی‌نرگس ِ مخمورش خَمّاره نخواهد شد
بیمار شود عاشق اما بنمی‌میرد
ماه ار چه که لاغر شد اِستاره نخواهد شد
خاموش کن و چندین غم‌خواره مشو آخِر
آن نفس که شد عاشق اَمّاره نخواهد شد

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٤٩ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ‌ها: شعر، عرفان، فلسفه، درد


• شکرگزاری •

توحید یعنی در لحظه‌ای که بیش‌ترین رنج ِ جسمی یا روحی رو متحمل می‌شی، مثل ِ همیشه شکرگزار ِ خدا باشی. «چرا»شو نمی‌شه توضیح داد. فقط می‌شه فهمید.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ.، روز ِ چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٧
تگ‌ها: عرفان، درد


• از تو کجا گریزم؟ •

ای توبه​ام شکسته، از تو کجا گریزم؟
ای در دلم نشسته، از تو کجا گریزم؟
ای نور ِ هر دو دیده، بی​تو چگونه بینم؟
وی گردنم ببسته، از تو کجا گریزم؟
ای شش جهت ز نورت چون آینه​ست شش‌رو
وی روی ِ تو خجسته، از تو کجا گریزم؟
دل بود از تو جسته جان بود از تو رسته
جان نیز گشت خسته، از تو کجا گریزم؟
گر بندم این بصر را، ور بگسلم نظر را
از دل نه​ای گسسته، از تو کجا گریزم؟

— مولانا

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٠٧ ‎ق.ظ.، روز ِ یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦
تگ‌ها: عشق، شعر، عرفان