• دو سال و نیم عشق •

دو سال و نیم از به‌ترین سال‌های عمرم رو با کسی صرف کردم که دوستش داشتم و بهم کمک کرد بزرگ شم. لحظاتی که با الناز بودم ارزش‌مندترین لحظه‌های زندگی‌م بود. می‌نویسم تا ثبت بشه و فراموش نشه که مدیونش هستم و قدردانش هستم، و شرمنده‌ام از این که نتونستم تمام اون چیزی باشم که انتظار داشت. این که ما نتونستیم با هم ادامه بدیم، چیزی کم نمی‌کنه از ارزش دختر کم‌نظیر و مهربونی که من شناختم.

همین.

  
ایمان، ساعت ِ ٦:۳٤ ‎ب.ظ.، روز ِ یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩
تگ‌ها: زندگی، عشق


• صحبت از بایزید شد •

و گفت: «پنداشتم که من او را دوست می‌دارم، چون نگه کردم دوستی ِ او مرا سابق بود.»

— تذکرة الأولیا، عطار ِ نیشابوری

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ‌ها: عشق، ادبیات، عرفان


• بازیافته‌گی •

ای هم‌سفر که راز ِ قدرت‌های ِ بی‌کران ِ تو بر من پوشیده است! ـــ مرا به شهر ِ سپیده‌دم، به واحه‌ی ِ پاکی و راستی بازگردان! مرا به دوران ِ ناآگاهی‌ی ِ خویش بازگردان تا علف‌ها به جانب ِ من برویند

تا من به سان ِ کندو با نیش ِ شیرین ِ هزاران زنبور ِ خُرد از عسل ِ مقدس آکنده شوم،

تا چون زنی نوبار

با وحشتی کیف‌ناک

نخستین جنبش‌های ِ جنین را به انتظار ِ هیجان‌انگیز ِ تولد ِ نوزادی دل‌بند مبدل کنم که من او را بازیافته‌گی خواهم نامید. هم‌بستر ِ ظلمانی‌ترین شب‌های ِ ازدست‌داده‌گی! ـــ من او را بازیافته‌گی نام خواهم نهاد.

 

— با هم‌سفر، باغ ِ آینه، احمد شاملو

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ.، روز ِ یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸
تگ‌ها: زندگی، عشق، شعر، درد


• What I Saw •

یاد ِ این پست افتادم. مال ِ سه سال ِ پیش تقریباً. آتش حقیقت و پاکی رو از دروغ و ناپاکی جدا می‌کنه. ولی گذشته‌ی ِ انسان هرچیز که باشه همیشه همراهش هست و سنگینی ِ این بار بر دوشش بیش‌تر و بیش‌تر می‌شه. گذشته «بوده» و هیچ‌چیز نمی‌تونه از بینش ببره و هیچ اشتباهی پاک نمی‌شه. رفتار ِ ما هر لحظه ثبت می‌شه و انسانی رو که الآن هستیم شکل می‌ده...

کویر رو تجربه نکرده بودم. دوست داشتم با تو تجربه کنم. نمی‌شد. اما چیزی رو که دیشب در کویر ِ بی‌انتها و کنار ِ آتش دیدم هرگز فراموش نمی‌کنم.

  
ایمان، ساعت ِ ٩:٠٠ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸


• سهم ِ من •

تو سهم ِ من از لطافت و زیبایی ِ دنیایی.

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ.، روز ِ چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧
تگ‌ها: زندگی، عشق


• همین •

توهین به خودم رو به راحتی هم می‌بخشم و هم فراموش می‌کنم. ولی بی‌حرمتی به تو و عشق‌مون رو هرگز نه می‌بخشم و نه فراموش می‌کنم...

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٠٦ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧
تگ‌ها: زندگی، درد، عشق


• شکیبا •

خدا رو شکر می‌کنم که می‌تونم لذت‌های ساده‌ی ِ زندگی رو ببینم و خوش‌حال باشم. خدایی دارم که منو درمانده رها نمی‌کنه. دوست ِ پری‌سانی دارم که لحظه‌های ِ زندگی‌م رو از عسل شیرین‌تر می‌کنه. می‌تونم به درد و رنج و تلخی لب‌خند بزنم و بگذرم.

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٢٤ ‎ق.ظ.، روز ِ جمعه ٢٢ آذر ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق، زندگی، درد، تجسمی


• آن‌چه گذشت •

دلم می‌شکنه و یاد ِ این آیه می‌افتم: «هل جزاء الإحسان إلا الإحسان»؟... و می‌بینم که بله، پاداش ِ نیکی می‌تونه به غیر از نیکی هم باشه: «دریغا، پنداری گناه ِ من همه آن بود که زیر ِ پای ِ تو بودم.» گناه ِ ما راستی بود و فضیلت ِ ما مهربانی.

قلب‌ام را در مِجری ِ کهنه‌ئی
پنهان می‌کنم
در اتاقی که دریچه‌ئی‌ش
                                نیست.
از مه‌تابی
             به کوچه‌ی ِ تاریک
                                    خم می‌شوم
و به جای ِ همه نومیدان
می‌گریم.

آه
من
حرام شده‌ام!



با این همه، ای قلب ِ دربه‌در!
از یاد مبر
           که ما
                  ــ من و تو ــ
عشق را رعایت کرده‌ایم،
از یاد مبر
           که ما
                  ــ من و تو ــ
انسان را
رعایت کرده‌ایم،
خود اگر شاه‌کار ِ خدا بود
یا نبود.

— ققنوس در باران، احمد شاملو

  
ایمان، ساعت ِ ۸:٠٤ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق، شعر، زندگی، درد


• شش سال... •

اینو امروز پیدا کردم. مال ِ ٢۵ ِ آبان ِ ٨١ بوده... شش سال ِ پیش. فکر کنم از نوشته‌های ِ الآنم خیلی به‌تره.

می‌نویسم که تو بخوانی
و می‌دانم که نمی‌خوانی
و می‌دانم که نمی‌دانی
که نمی‌دانی که می‌نویسم
که می‌نویسم که بخوانی
که بخوانی که بدانی
و در کنار ِ دانسته‌هایم
ندانسته‌ای‌ست بزرگ
نمی‌دانم که تو را از کدامین جلوﻩﻯ ِ من هراس است.

  
ایمان، ساعت ِ ٥:٠٥ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق، شعر، زندگی، درد


• تکه، تکه •

بنفش
        آبی
             سبز
این تکه از قلبت که به من دادی پر از رنگ‌های ِ رنگین‌کمان است.
قرمز
     این تکه از قلبم خون گریه می‌کند.
زرد
    زرد
        زرد
این تکه از قلبم شعله‌ور است.

  
ایمان، ساعت ِ ٧:٤٥ ‎ب.ظ.، روز ِ چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق، شعر، درد


• من چنگ ِ تو ام، بر هر رگ ِ من، تو زخمه زنی، من تن‌تنن ام •

Every night, I cut out my heart. But in the morning it was full again.

The English Patient (1996), Anthony Minghella

  
ایمان، ساعت ِ ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق، سینما، درد


• صدای ِ تو از پشت ِ تلفن •

دوست‌داشتنی‌ترین چیزهای ِ دنیا من رو به یاد ِ تو می‌ندازه، و تو من رو به یاد ِ دوست‌داشتنی‌ترین چیزهای ِ دنیا می‌ندازی.

  
ایمان، ساعت ِ ٩:٠٦ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧
تگ‌ها: زندگی، عشق


• وقتی من فقط تو است •

آرمانی نیستم و نمی‌گم عشق یعنی این که دیگه «من» وجود نداره و هرچه هست فقط معشوقه. این عشق بیش‌تر به درد ِ فیلم‌های کلاسیک می‌خوره. اما...

اما لحظاتی تو زندگی هست، لحظات ِ نابی تو زندگی ِ من و تو، که فقط به تو فکر می‌کنم. لحظاتی که هیچ خواسته‌ای جز خواسته‌های ِ تو ندارم. فقط دوست دارم تو خوش‌حال باشی، تو از من راضی باشی. لحظاتی که فقط تو هستی، من نیستم. لحظه‌هایی که اصلاً قادر نیستم بگم چه‌قدر دوستت دارم. لحظه‌هایی که بسیار زیبااَند...

  
ایمان، ساعت ِ ۸:٠٢ ‎ق.ظ.، روز ِ دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧
تگ‌ها: زندگی، عشق


• شکیبایی ِ عاشق •

برای ِ من و هم‌سن‌وسال‌های ِ من، اون‌موقع «عشق» یه علامت ِ سؤال بود. این عشق که می‌گن چیه؟ واقعیه یا الکیه؟ چه‌طور نمایانده می‌شه؟ به چه دردی می‌خوره؟ اولین باری که من عشق رو دیدم، حس کردم، فهمیدم، اولین باری که به خاطر ِ عشق گریه کردم یا خوش‌حال شدم، با سریال ِ «خانه‌ی ِ سبز» بود. و این عشق در وجود ِ خسرو شکیبایی ِ بازی‌گر بود، نه بیژن بی‌رنگ و مسعود رسام ِ نویسنده یا کارگردان. شکیبایی بود که به دیالوگ‌ها رنگ و روح می‌داد. من... یا ما؟ خانه‌ی ِ سبز تو بزرگ شدن ِ نسل ِ ما تأثیر ِ بزرگی داشت، نه؟

ازش یاد می‌کنم... وگرنه مرگ که غم نیست. فقط می‌خواستم بگم که این آدم حقی بر گردن ِ ما داره.

  
ایمان، ساعت ِ ٩:٥٦ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧
تگ‌ها: زندگی، عشق، سینما


• می‌بوسمت چون... •

”از هرآن‌چه آیینی است (به اصطلاح مرتبط با کشیش ِ اعظم است) باید به سختی پرهیخت زیرا بی‌درنگ می‌پوسد. البته یک بوسه نیز در حکم ِ آیین است و [با این حال] نمی‌پوسد. ولی فقط آن میزان آیین مجاز است که هم‌چون یک بوسه، اصیل باشد.“

— فرهنگ و ارزش، لودویگ ویتگنشتاین، امید مهرگان، گام ِ نو

بارزترین ویژگی ِ ویتگنشتاین احتمالاً نبوغ ِ سرشارشه. گفتن ِ همچین حرف ِ عجیب و مبهم و جالبی واقعاً هم نبوغ می‌طلبه. من کلاً از فیلسوف‌هایی که به زیبایی‌شناسی و هنر اهمیت ِ زیادی می‌دن خوشم می‌آد. حالا این‌ها به کنار. امروز یه اتفاقی باعث شد یاد ِ این جمله بیفتم. اصالت ِ بوسه به عنوان ِ یک عمل ِ عاشقانه که کاملاً روشنه. اما علاوه بر این، بوسه یک عمل ِ آیینی و نمادین هم هست. دو نفر که همدیگه رو می‌بوسن در واقع دارن اعلام می‌کنن که از ابراز ِ محبت به هم شرمی ندارن.

ولی جداً می‌شه آیین‌ها رو به دو دسته‌ی ِ اصیل (فطری) و غیراصیل تقسیم کرد؟ و اگه می‌شه، آیا به همین راحتی می‌شه همه‌ی ِ آیین‌های ِ غیراصیل رو دور ریخت؟

  
ایمان، ساعت ِ ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق، فلسفه، اجتماع


• آن پهنه چه بود... •

Bodhi

آنی بود، درها وا شده بود.
برگی نه، شاخی نه، باغ ِ فنا پیدا شده بود.
مرغان ِ مکان خاموش، این خاموش، آن خاموش. خاموشی گویا شده بود.
آن پهنه چه بود: با میشی، گرگی هم‌پا شده بود.
نقش ِ صدا کم‌رنگ، نقش ِ ندا کم‌رنگ. پرده مگر تا شده بود؟
من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود.
زیبایی تنها شده بود.
هر رودی، دریا،
                     هر بودی، بودا شده بود.

عنوان ِ شعر یک واژه‌ی ِ سانسکریته که می‌شه «روشنیده‌گی» یا «بیداری» یا «بوداشده‌گی» ترجمه‌ش کرد. معنایی نزدیک به «نیروانا» داره. شعر از سهراب سپهریه، دفتر ِ «شرق ِ اندوه». درود به محسن نامجو که خوانش ِ بی‌نظیری از این شعر ِ بی‌نظیر داره.

  
ایمان، ساعت ِ ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ.، روز ِ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧


• عشق ِ جنسی •

در راستای ِ پست ِ قبلی و کامنت‌هاش: این مرز ِ مشخصی که بعضی‌ها بین ِ عشق و شهوت قائل هستن برای ِ من روشن نیست. چیزی که از نظر ِ یکی عشقه از نظر ِ کس ِ دیگه می‌تونه شهوت باشه. تعریف ِ این‌جور مسائل کاملاً شخصیه و قابل ِ تعمیم به دیگران نیست. عشق و شهوت اون‌قدر درهم‌تنیده‌اند که نمی‌شه به این راحتی‌ها تفکیک‌شون کرد. مثلاً مگه می‌شه، به قول ِ سجاد، بوسه (بوسیدن ِ لب‌ها، نه روبوسی) فقط کاربرد ِ احساسی داشته باشه و کاربرد ِ جنسی نداشته باشه؟!

  
ایمان، ساعت ِ ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ.، روز ِ سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق، فلسفه


• عشق •

از این نوشته خوشم اومد:

«‌به معشوق‌ات می‌گویی دوست‌ات دارم. زمانی می‌بینی این گفتن و فقط گفتن کافی نیست. همه‌چیز نیست. پس نگاه‌ش می‌کنی و در نگاه عشق‌ات را نشان می‌دهی. جایی درمی‌یابی که این هم تمام آن‌چه در ذهن‌ات طوفان به پا کرده را آزاد نمی‌کند. پس نوازش‌اش می‌کنی. می‌بوسی‌اش... و لحظه‌ای می‌رسد که می‌بینی نه کلام، نه نگاه، نه بوسه، هیچ‌کدام توان بیان آن همه عشق را ندارند. پس با تمام تن‌ات به او می‌گویی دوست‌اش داری...»

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٢٤ ‎ق.ظ.، روز ِ چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق


• بی‌خوابی •

بهت دروغ گفتم، با خنده. و بعد فهمیدم به تو نمی‌شه دروغ گفت. و بعد فهمیدم باید راستشو بهت بگم. و بعد فهمیدم تو از این که بهت دروغ گفتم ناراحت می‌شی...
ناراحت می‌شی...
ناراحت می‌شی...
ناراحت می‌شی...
و بعد من دیوانه شدم. و بعد تو نبودی. و بعد خوابم نبرد. و بعد من دوستت داشتم. خیلی خیلی دوستت داشتم. و بعد تو نبودی...
نبودی...
نبودی...
نبودی...
و من فقط دوستت داشتم. و من فقط دیوانه می‌شدم. و من فقط گریه می‌کردم.

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٥٦ ‎ق.ظ.، روز ِ یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق، زندگی، درد


• از سعدی ِ شیرازی •

گفتم ببینمش، مگرم درد ِ اشتیاق
ساکت شود، بدیدم و مشتاق‌تر شدم

  
ایمان، ساعت ِ ٤:۳٠ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٧
تگ‌ها: عشق، شعر


• کنش‌گری •

صبح داشتم با دوستی صحبت می‌کردم. گفتم هر سال نزدیکی‌های ِ نوروز ـــ این عید ِ یگانه و بی‌هم‌تا ـــ اتفاق ِ مهمی تو زندگی ِ من می‌افته. یاد ِ دو سال ِ پیش افتادم. خب کسایی که منو از نزدیک می‌شناسن می‌دونن اون اتفاق ِ مهم چی بود. آدم وقتی از کسی که براش خیلی مهمه چیزی می‌گیره ـــ کتاب، فیلم، موسیقی، لباس، عطر، ... ـــ معمولاً سعی می‌کنه بهش نشون بده که دوستش داشته، حتا اگه در واقع این‌طور نباشه. من البته خیلی وقت‌ها این‌جوری نیستم. اما دو سال ِ پیش کسی که برام خیلی مهم بود کتاب ِ فاوست ِ گوته رو بهم داد که بخونم. البته بعدها گفت خودش هنوز اونو کامل نخونده بوده. کتاب رو خوندم و خوشم اومد. جذبش شدم و باعث شد بخش‌های ِ زیادی‌ش رو از یک ترجمه‌ی ِ دیگه هم بخونم. متن ِ گیرایی داره. ولی یک جمله هست در این کتاب که هرگز فراموش نمی‌کنم:

”انسان هرچه را بشناسد می‌تواند به آن دست یابد.“

این فرق داره با اون قول ِ معروف که خواستن توانستن است. این‌جا علاوه بر اراده، آگاهی هم شرطه. خواستن کافی نیست. باید بدونی. بدونی که چی می‌خوای و چه‌طور باید بهش برسی.

من به هر کسی که تصمیم می‌گیره در انتخابات رأی بده یا نده احترام می‌ذارم. اما احساس می‌کنم ما علاوه بر دلایل ِ سیاسی‌ای که برای ِ تصمیم‌مون داریم، دلایل ِ فلسفی‌ای هم داریم. کسایی که رأی می‌دن اکثراً امید به به‌بود دارن. فکر می‌کنن اوضاع می‌تونه و باید با تلاش ِ ما یه کم به‌تر بشه. هرگز نمی‌پذیرن که تلاش بی‌فایده‌ست و ما محکوم به بدبختی هستیم. یاد ِ این جمله می‌افتم:

“No one could make a greater mistake than he who did nothing because he could do only a little.”

— Edmund Burke

اما کسایی که رأی نمی‌دن اکثراً فکر می‌کنن که اوضاع اون‌قدر خرابه که هر تلاشی بی‌فایده‌ست. وضعیت در هر صورت بدتر می‌شه و باید این حقیقت رو پذیرفت. به‌تره دست از توهم برداریم و دودستی زندگی ِ خودمون رو بچسبیم.

البته قصد ِ دسته‌بندی ِ آدم‌ها رو ندارم. قطعاً نمی‌خوام حکم ِ کلی بدم. اما بیش‌تر ِ افرادی که من دوروبرم دیدم تو این الگو می‌گنجن. من فکر می‌کنم که بچه‌های ِ ما هم در همین حکومت بزرگ خواهند شد و بنا بر این برای ِ به‌بودش تلاش می‌کنم. من حکومتم رو متعلق به خودم می‌دونم و در خدمت ِ مردمم می‌خوامش، حتا اگه جمهوری ِ اسلامی باشه. من تمام ِ دلائل ِ ممکن برای ِ رأی ندادن رو دارم اما باز رأی می‌دم. و حتا اگه هیچ‌کدوم از نماینده‌های ِ ما رو به مجلس راه ندن از رأی دادنم خوش‌حالم. جنتی و احمدی‌نژاد می‌خوان که من بی‌خیال شم. من بی‌خیال نمی‌شم. تا این‌ها برن و آدم‌های ِ به‌تری به جاشون بیان. حتا یه کوچولو به‌تر.

در همین زمینه: پست ِ قبلی‌م در مورد ِ انتخابات

  
ایمان، ساعت ِ ۸:۳۸ ‎ب.ظ.، روز ِ دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦
تگ‌ها: زندگی، سیاست، عشق


• از تو کجا گریزم؟ •

ای توبه​ام شکسته، از تو کجا گریزم؟
ای در دلم نشسته، از تو کجا گریزم؟
ای نور ِ هر دو دیده، بی​تو چگونه بینم؟
وی گردنم ببسته، از تو کجا گریزم؟
ای شش جهت ز نورت چون آینه​ست شش‌رو
وی روی ِ تو خجسته، از تو کجا گریزم؟
دل بود از تو جسته جان بود از تو رسته
جان نیز گشت خسته، از تو کجا گریزم؟
گر بندم این بصر را، ور بگسلم نظر را
از دل نه​ای گسسته، از تو کجا گریزم؟

— مولانا

  
ایمان، ساعت ِ ٢:٠٧ ‎ق.ظ.، روز ِ یکشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٦
تگ‌ها: عشق، شعر، عرفان


• داستان ِ کوتاه •

«زندگی کلاً چیز ِ مزخرفیه!» افکار ِ پسر در حال ِ چرخ زدن در همین حول و حوش بود. به پیتزای ِ نیم‌خورده نگاهی انداخت. دیگر سرد ِ سرد شده و از دهان افتاده بود. این‌جور وقت‌ها پنیر ِ پیتزا مثل ِ لاستیک می‌شود. «اگه بخورم، بالا می‌آرم؛ اگه نخورم، گشنه می‌مونم!» پشت ِ میز ِ بغلی دختر هنوز همان‌طور مات و مبهوت نشسته بود. ظاهر ِ خاصی نداشت، اما به دلش می‌نشست. غمی که در چهره‌اش بود او را ناراحت می‌کرد. خواست یک تکه‌ی ِ دیگر از پیتزای ِ پپرونی‌اش بردارد که ناگهان دختر شروع کرد به گریه. خشکش زد. دست از غذای ِ ماسیده کشید و چند ثانیه همین‌جور او را نگاه کرد. چند نفر ِ دیگر هم در آن رستوران ِ کوچک ِ بی‌سلیقه بودند، اما توجه ِ زیادی به این اتفاق نکردند ـــ اصلاً به آن‌ها چه ربطی داشت. یک دست‌مال ِ کاغذی از جعبه بیرون کشید و خواست بلند شود که آثار ِ سس ِ گوجه‌فرنگی ِ روی ِ دستش را بر دست‌مال دید. دست و صورتش را پاک کرد و یک دست‌مال ِ دیگر بیرون کشید. «ـــ می‌تونم کمکی بکنم؟» دختر سرش را بالا آورد و نگاه ِ ناخوش‌آیندی به او کرد. دست‌مال را به سمتش گرفت. اما او جوابی نداد و از جعبه‌ی ِ روی میز ِ خودش یک دست‌مال برداشت. پسر داشت فکر می‌کرد که احتمالاً به‌تر بوده دستمال را با جعبه به او تعارف می‌کرده. شاید در این صورت این‌طور به او بی‌توجهی نمی‌کرد. «چه‌قدر از این آداب ِ بی‌سروته ِ اجتماعی بدم می‌آد!» احساس کرد که روز ِ بدش کامل شده و وقتش است که پول ِ غذا را حساب کند و برود. «ـــ چه‌قدر شد جناب؟» بقیه‌ی ِ پول را گرفت و رفت سر ِ میزش که کیفش را بردارد. «ـــ ببخشید آقا... ممنون که...» نگاهش کرد. دوباره به دلش نشست. لب‌خند زد: «ـــ می‌تونم کمکی بکنم؟» دختر مردد بود. هنوز حال ِ گریه داشت. «ـــ ممم...» هر دو نگاهی به میز انداختند. همبرگر ِ او هم نیمه‌کاره مانده بود. «ـــ یه کافه‌رستوران همین نزدیکی‌ها هست. یه کم بالاتر از چهارراه، اون‌ور ِ خیابون. اگه اونو یادم بود هرگز همچین جای ِ مزخرفی نمی‌اومدم!» متوجه شد صدایش آن‌قدر بلند بوده که همه داشتند چپ‌چپ نگاهش می‌کردند. دختر پرسید: «ـــ بستنی ِ میوه‌ای هم داره؟» «ـــ بستنی ِ میوه‌ای هم داره.»

  
ایمان، ساعت ِ ۱:٢٧ ‎ب.ظ.، روز ِ جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦
تگ‌ها: زندگی، عشق