هيچ

نوستالژی حس ِ قشنگیه. این که حس کنی چیزی رو که الآن نداری، یه زمانی در گذشته داشتی. اوتوپیسم هم همین‌طور؛ وقتی حس می‌کنی بالاخره یه روزی به اون چیزهایی که الآن نداری دست پیدا می‌کنی. خیلی‌هامون این ترانه‌ی ِ زیبای ِ Pink Floyd رو با خودمون زمزمه می‌کنیم:

“The grass was greener
The light was brighter
With friends surrounded
The nights of wonder”

— High Hopes, Division Bell

یا این جملات ِ به‌یادموندنی رو از John Lennon:

“Imagine all the people
Living life in peace
You may say I'm a dreamer
But I'm not the only one”

— Imagine, Imagine

اما... اما این‌ها همه‌ش فرافکنیه. دروغ‌هاییه که به خودمون می‌گیم. هیچ گذشته‌ی ِ ایدئالی وجود نداشته. هیچ آینده‌ی ِ ایدئالی هم وجود نخواهد داشت. دوران ِ کودکی نه معصومانه بود، نه بی‌دغدغه بود، و نه به هیچ وجه خواستنی‌تر (یا نخواستنی‌تر) از دوران ِ جوانی. هیچ‌وقت و هیچ‌کجا رنگ ِ آسمون فرقی با الآن و این‌جا نداره. زندگی بالا و پایین داره، ولی هرگز اتفاق ِ خاصی رخ نمی‌ده. بشر تا بوده و خواهد بود درگیر ِ رنج‌ها و غم‌هاشه، و به دنبال ِ حقیقت و عشق و آزادی و آرامش. آرمان‌هایی ذهنی که هیچ‌کس در تاریخ به‌شون نرسیده...

عادت کردیم آرزوهامون رو به صورت ِ واقعیت بیان کنیم... آره خب، این خیلی آرامش‌بخشه که اگه الآن به‌مون خوش نمی‌گذره، فکر کنیم یه زمانی در گذشته خیلی به‌مون خوش می‌گذشته. یا این که مطمئن باشیم بالاخره عشق ِ ایدئال‌مون رو پیدا خواهیم کرد و خوش‌بخت خواهیم شد. مخدر. دیازپام ِ ۱۰.

ترجیح می‌دم به محسن نامجو گوش بدم که شعر ِ عمر خیام رو می‌خونه:

”بنگر به جهان چه طرف بربستم هیچ
وز حاصل عمر چی‌ست در دستم هیچ
شمع ِ طربم ولی چو بنشستم هیچ
من جام ِ جمم ولی چو بشکستم هیچ“

— بنگر به جهان، دماوند

پی‌نوشت: دچار ِ نیهیلیسم نشدم. جای ِ نگرانی نیست! فقط حاصل ِ چند روز تفکرات ِ پراکنده‌م رو نوشتم.

/ 6 نظر / 8 بازدید
محمد خوش زبان

ایمان، واقعا اینطور حس میکنی؟ آرمان‌هایی ذهنی که هیچ‌کس در تاریخ به‌شون نرسیده... When I didn't know you, there was nothing Then I knew you, and there was nothing left روش فکر کن شاید میتونم بگم، به هر چهار تایی که میگی رسیده ام، در سایه حس گمشده داشتنی که خوشبختانه دست از قلبم بر نمی داره. جوری که شاید همین الان میتونم این دنیا رو با همه عزیزانم، بزارم و برم... ولی موافقم با اینکه خیلی ها انگار تو پاراگراف آخرت زندگی میکنن

ايمان

مکالمه‌ی ِ آخر ِ نيو و اسميت در ماتريکس ِ ۳ رو حفظی ديگه؟ بيش‌تر به حرف‌های ِ اسميت فکر کن. آيا بخش ِ عمده‌ش درست نيست؟ و بيش‌تر به پاسخ ِ کوتاه ِ نيو فکر کن. و در پايان وقتی حتا از «انتخاب» هم دست برمی‌داره... واقعيت رو بگم محمد، من هم هر لحظه به راحتی حاضرم برم. نمی‌گم «همه‌چيز رو بذارم»، چون چيزی وجود نداره!

کی گفته از انتخابش دست بر می داره ؟؟؟؟ نکنه ماتريکس ۴ هم بوده و من نديدم! راستی اين پستتم فوق العاده بود !

محمد خوش زبان

ما تو دیالوگهامون از این نکته که از کجا معلوم همه چی خیال نیست؟ از کجا معلوم که من وجود دارم؟ پریدم. دو تا جواب خیلی ساده و مشهور که خیلی ظریف به هم مرتبطن ایناست: "اگه خیال باشه، هیچ کدوم ضرر نکردیم، اگه خیال نباشه، ما بردیم" یا "با چوب بزن تو سر طرف، اعتراض کرد بگو خیاله" این نکته خیلی مهمیه. ما انسانها مواقعی که درد داریم، واقعا فشار رو حس میکنیم، اصلا نمیگیم اینا خیاله، چون رنج میکشیم. مواقعی که مدتی از زندگیمون رو بدور از اینها میگذرونیم. خصوصا دوران آغاز جوانی که به لحاظ مالی به شکر خدا تأمینیم و عموما قبل از کنکور که مدتی طولانی از اطرافیان، ارتباطمون قطع میشه، این حس رو میکنیم. البته ممکنه واسه خیلی ها (خودم جزوشون)، این حس در بقیه مواقع هم همراه باشه. من به این میگم طرف تونسته از دنیا منقطع بشه. ادامه در بالایی

محمد خوش زبان

ادامه پایینی فکر کنم نتونستم کامل منظورم رو منتقل کنم، ولی حرفم اینه، من میدونم که هستم، و انتخاب میکنم که این هست بودنم و تمام چیزهایی که می یابم، واقعیت دارن و توهم نیستن، چرا؟ Because I choose to راستی در آخر ماتریکس نیو از انتخاب دست بر نداشت، فهمید که برای رسیدن به هدفش، باید از خودش بگذره. این بزرگترین انتخابیه که یه نفر میکنه. که به خاطر هدفش از خودش میگذره. از جان گذشتگی، میتونه به معنی کلمه دو صورت داشته باشه، یا واقعا جونت رو به صورت فیزیکی میدی (شهادت اصطلاحی) یا زندگیت رو میذاری برای یه هدف (باز هم شهادت). به قول قرآن من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدو الله علیه، فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر، و ما بدلوا تبدیلا – احزاب 23 یا تو مناجات شعبانیه: الهی هب لی کمال انقطاع الیک و انر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتی تخرق الابصار حجب النور فتصل الی معدن العظمه و تصیر ارواحنا معلقه بعز قدسک . ... نظر تو چیه؟

محمد خوش زبان

ادامه پایینی حالا تو دیالوگ آخر ماتریکس 3، اسمیت میاد میگه تمام اهداف انسانها، اهدافی ذهنین. (آزادی، حقیقت، صلح، عشق) وجود خارجی ندارن. جوابی که نیو میده اینه که، فرضا وجود ندارن، من میتونم انتخاب کنم که همچنان بجنگم. (اگه راست باشن، من بردم. اگه ساختگی باشن، هیچکدوممون نبردیم) و ... ببین مهم اینه، ما بالاخره به این یافته هامون میخوایم اهمیت بدیم یا نه؟ من میدم و بخاطرشون میجنگم. اگر چه اینها به قول اسمیت All of them are as artificial as the matrix itself ولی، من رنج و لذت رو با تک تک سلول هام حس میکنم. نمیتونم نادیده اش بگیرم.