شکیبایی ِ عاشق

برای ِ من و هم‌سن‌وسال‌های ِ من، اون‌موقع «عشق» یه علامت ِ سؤال بود. این عشق که می‌گن چیه؟ واقعیه یا الکیه؟ چه‌طور نمایانده می‌شه؟ به چه دردی می‌خوره؟ اولین باری که من عشق رو دیدم، حس کردم، فهمیدم، اولین باری که به خاطر ِ عشق گریه کردم یا خوش‌حال شدم، با سریال ِ «خانه‌ی ِ سبز» بود. و این عشق در وجود ِ خسرو شکیبایی ِ بازی‌گر بود، نه بیژن بی‌رنگ و مسعود رسام ِ نویسنده یا کارگردان. شکیبایی بود که به دیالوگ‌ها رنگ و روح می‌داد. من... یا ما؟ خانه‌ی ِ سبز تو بزرگ شدن ِ نسل ِ ما تأثیر ِ بزرگی داشت، نه؟

ازش یاد می‌کنم... وگرنه مرگ که غم نیست. فقط می‌خواستم بگم که این آدم حقی بر گردن ِ ما داره.

/ 6 نظر / 14 بازدید
میلاد

بسیار دوستش دارم!.... [گل] یادش همیشه خواهد بود...

محمد خوش زبان

چرا مرگ غم نیست؟ جدایی دردناکه، و طبیعتا مرگ کسانی که دوستشان داریم ما رو غمناک میکنه، نه؟

ایمان

جدایی ِ حاصل از مرگ البته دردناک و غم‌انگیزه. اما خود ِ مرگ، به نظر ِ من، برای ِ اون آدمی که می‌میره غم‌انگیز نیست. من اگه از مرگ ِ کسی ناراحت می‌شم، به این خاطره که از دستش دادم، نه به این خاطر که اون آدم بدبخت شده!

محمد خوش زبان

دقیقا! "من اگه از مرگ ِ کسی ناراحت می‌شم، به این خاطره که از دستش دادم" اما اینکه مرگ برای اون آدمی که می میره غم انگیزه یا نه، به خود طرف مربوطه، نه؟ راستی، خیلی خوش گذشت!

ایمان

آره خب. من با این فرض گفتم که آدم ِ خوبی بوده باشه.