بی‌خوابی

بهت دروغ گفتم، با خنده. و بعد فهمیدم به تو نمی‌شه دروغ گفت. و بعد فهمیدم باید راستشو بهت بگم. و بعد فهمیدم تو از این که بهت دروغ گفتم ناراحت می‌شی...
ناراحت می‌شی...
ناراحت می‌شی...
ناراحت می‌شی...
و بعد من دیوانه شدم. و بعد تو نبودی. و بعد خوابم نبرد. و بعد من دوستت داشتم. خیلی خیلی دوستت داشتم. و بعد تو نبودی...
نبودی...
نبودی...
نبودی...
و من فقط دوستت داشتم. و من فقط دیوانه می‌شدم. و من فقط گریه می‌کردم.

/ 7 نظر / 6 بازدید
سجاد

اگر بگی ناراحت میشه اگر نگی ممکنه نفهمه و ناراحت بشه ... یه حقیقت تلخ وجود داره: خیلی وقتا فقط یک نفر هست که حرفات رو بهش می زنی؛ و یه حرف هست که می خوای به یه نفر بزنی؛ اما اگه بهش این حرف رو بزنی ناراحت میشه؛ ...اتاق بازپرسی نم کشیده و دیگر هیچ...

سجاد

تصحیح می کنم: × تو کامنت قبلی خط 2: اگر نگی ممکنه بفهمه و ناراحت بشه

محمد خوش زبان

خیلی قشنگ بود، قشنگ با متنت ارتباط برقرار کردم. احتمالا تصادفیه، ولی میدونی داری هم سبک مصطفی مستور می نویسی؟ ای کاش بودم و کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" رو بهت هدیه میدادم. جزو چیزاییه که واقعا هدیه است. راستی، میبینم که تو هم مشکل تگ گذاری رو داری حس میکنی، بسیاری پست ها، به هزار تا تگ میخورن!

ایمان

ممنون [لبخند] شنیده‌م در مورد ِ این کتاب و نویسنده‌ش، اما نخوندمش متأسفانه. در مورد ِ تگ‌ها، اساساً تگ به همین دلیل جای‌گزین ِ دسته‌بندی ِ موضوعی شده دیگه. که بشه به هر پست چند تگ رو نسبت داد. در واقع یک جور متادیتا (فراداده)ی ِ کارآتره.

محمد خوش زبان

پس صبر کن بیارم برات کتابشو! یه کتابیه که تا حالا به هر کی دادم و خونده، خیلی خوشش اومده. صبر کن اومدم... [شوخی]

احمد

من دوباره وارد مدار شدم

سارا

بعد چیکار کردی؟ چی بهش گفتی آخرش؟