شش سال...

اینو امروز پیدا کردم. مال ِ ٢۵ ِ آبان ِ ٨١ بوده... شش سال ِ پیش. فکر کنم از نوشته‌های ِ الآنم خیلی به‌تره.

می‌نویسم که تو بخوانی
و می‌دانم که نمی‌خوانی
و می‌دانم که نمی‌دانی
که نمی‌دانی که می‌نویسم
که می‌نویسم که بخوانی
که بخوانی که بدانی
و در کنار ِ دانسته‌هایم
ندانسته‌ای‌ست بزرگ
نمی‌دانم که تو را از کدامین جلوﻩﻯ ِ من هراس است.

/ 7 نظر / 11 بازدید
زینب

سلام. جدی میگم که خیلی قشنگ بود. [گل][گل][گل]

محمد حسن

فکر کنم با ما بودن ذوق هنریت رو حسابی کور کرده [نیشخند]

احمد

اینو واقعاً تو نوشتی؟! از بس که با جوادی مثل من پریدی!

محمد خوش زبان

این محمد حسن، زده تو خال ها! با ما نشستی، ذوق هنریت کور کور شده!

لیلا

اینم نتیجه ی شش سال وبلاگ نویسیه دیگه، راحت می تونی خودتو track کنی و گاهی غمگین بشی...

Fogholade bood